
قبلا به حضرت عباس(ع) لقب سقا داده بودند چرا كه يكي دو نوبت در شبهاي گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشكند و براي اطفال آب بياورد (اينطور نبود كه سه شبانه روز در آن گرماي عراق آب نخورده باشند، بلكه سه شبانه روز آب براي آنها ممنوع بود و شريعه فرات را بسته بودند. حتي شب عاشورا آب تهيه كردند و غسل شهادت نمودند) وقتي امام به حضرت عباس(ع) فرمودند: حالا كه عزم رفتن داري برو آب بياور، حضرت عباس(ع) عرض كرد: چشم. ببينيد چقدر منظره با شكوهي است چقدر عظمت، شجاعت، دلاوري، انسانيت، معرفت، شرافت و فداكاري. يك تنه خودش را به جمعيت سر تا پا مجهز به سلاح مي زند در برابر سپاه دشمن مي ايستد و به پند و اندرز مي پردازد ولي آنها را سودي نمي بخشد، عباس(ع)خدمت امام مي رسد و آنچه از لشكر عمر سعد ديده است به امام ميرساند. عباس(ع) ناگهان صداي فرياد كودكان را شنيد: العطش العطش براي حضرت عباس(ع) خيلي سخت بود صداي العطش كودكان را بشنود و كاري نكند، از اينرو سوار اسب شد، نيزه به دست گرفت،مشك آبي را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهي شد. شريعه فرات با چهار هزار نيرو محافظت مي شد؛ اسب را داخل آب مي برد، اول مشك را پر از آب مي كند و بدوش مي اندازد، عباس(ع) تشنه است و هوا بسيار گرم. زمان واقعه عاشورا به روايتي ديگر مهرماه بوده است، او جنگيده تا به فرات رسيده؛ خسته و كوفته وارد آب شده، همانطوريكه سوار بر اسب است آب تا زير شكم اسب را فرا مي گيرد، دست زير آب مي برد مقداري آب با دو دستش بر مي دارد تا نزديك لبانش مي آورد، آنهايي كه از دور ناظر بودند گفته اند: اندكي تامل كرد بعد ديديم آب را نخورد و روي فرات ريخت، هيچكس نفهميد چرا؟
قمر بني هاشم(ع) آب نخورد اطاعت محض را ببينيد با كلمه چشم براي آوردن آب راهي مي شود، آب نمي خورد و با رجزي كه بعد از خروج از آب مي خواند دليل آب نخوردن خود را بيان كرده است. شايد هم حضرت ابالفضل(ع) فكر كرده است كه مولايش فرموده است آب براي بچه ها بياور يعني حسين(ع) نمي خواهد آب بخورد پس به عباس اجازه نداده است كه او هم آب بخورد.
حضرت عباس(ع) همينكه از آب خارج شد رجزي خواند كه در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه ديگران و از اين رجز فهميدند كه چرا آب نخورده است:
يا نفس من بعدالحسن هوني فبعده لا كنت ان تكوني
هذالحسين شارب المنون و تشربين باردالمعين
و الله ما هذا فعال ديني و لافعال صادق اليقين
اي نفس ابوالفضل(ع) مي خواهم بعد از حسين(ع) زنده بماني، حسين(ع) شربت مرگ مي نوشد و او در كنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده است و تو آب بياشامي؟ پس مردانگي كجا رفت؟ شرف كجا رفت؟ مواسات و همدلي كجا رفت؟ مگر حسين(ع) امام تو نيست؟ هرگز دين چنين اجازه اي به من نمي دهد، هرگز وفاي من چنين اجازه اي به من نمي دهد.
حضرت ابالفضل(ع) مسير برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برگشت تا شايد مشك را سالم برساند، چون قبلا از راه مستقيمي آمده بود ولي حالا همراه خود امانتي گرانبها دارد، تمام همتش اين بود كه آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها كه امنيت بيشتري داشت برگشت. دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره كردند تا آنكه نوفل ازرق شمشيري به دست راست حضرت زد و دست از بدن جدا شد. در همين حال بود كه ديدند ابالفضل رجز را عوض كرد و معلوم شد كه حادثه اي تازه پيش آمده است، او مي فرمود: والله ان قطعتم يميني ، اني احامي ابداً عن ديني (بخدا قسم اگر دست راستم را ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم) مشك آب را بر شانه چپ قرار داد بار ديگر نوفل ازرق ضربه اي ديگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولي نكشيد كه رجز دوباره عوض شد در اين رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است. راويان نوشته اند به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و آن را به دندان گرفت و خودش را روي آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تيري آمد و به مشك رسيد و آب مشك از دست رفت. ببينيد ابالفضل(ع) آن لحظه چه حالي پيدا كرد، ديگر با چه روئي دست خالي به خيمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس(ع) بگويند: العطش؟!
يا نفس لا تخشي من الكفار و ابشري برحمه الجبار
مع النبي السيد المختار قد قطعوا الببغيهم سري
قربانت اي حضرت عباس(ع) !!! تيري ديگر مي آيد بر سينه حضرت مي نشيند و عده اي گفته اند عمودي آهني بر فرق مباركش مي خورد و او را از اسب به زمين مي اندازد، اينجا بود كه برادر خود حسين(ع) را براي اولين بار به نام برادر مرا درياب خطاب مي كند. مقام معنوي عباس(ع) آنقدر زياد است كه به خود اجازه نمي دهد كمتر از مولا به برادرش بگويد، حضرت صداي برادر را شنيدند، خود را به بالين برادرشان رساندند همينكه بدن پاره پاره و دستهاي جدا شده او را ديدند،گريه كردند و فرمودند: الان انكسر ظهري و قلت حيلتي؛ اكنون پشتم شكست و چاره من گسسته و كم شد. حضرت عباس(ع) نقش زمين است از مولايش حسين(ع) درخواست مي كند كه يك چشمم باز است آن را از خون پاك كن تا يكبار ديگر تو را ببينم، ديگر در خواستش اين بود كه مرا كنار خيمه ها مبر، من به بچه ها قول آب دادم خجالت مي كشم مرا اينطور ببينند. (ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است ،ام البنين خواهر شمر ذي الجوشن يعني شمر دايي حضرت عباس(ع) و دايي ناتني امام حسين(ع) بوده است)
محل دفن حضرت عباس (ع):
قبرحضرت عباس(ع) نزديك محل شهادتش كنار شريعه فرات است،حضرت ابوالفضل(ع) لحظه شهادت سي وچهار سال سن داشت.
حسين عمادزاده نويسنده متبحري است كه رحلت نمودند، ايشان كتابي مخصوص حضرت عباس(ع) مي نويسد و زمانيكه جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برد خدّام مرقد حضرت ابوالفضل(ع) از ديدنشان(بخاطر كتابي كه راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز كند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند: جايگاه را فقط براي بزرگان باز مي كنيم و اين جايزه توست كه براي حضرت عباس(ع) زحمت كشيدي.
وقتي عمادزاده به كنار قبر مي رود چاله اي را كنار مرقد حضرت مي بيند كه داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده از خدام مي پرسد: چرا اينجا چاله اي است كه درونش را آب گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت كنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي كنديم تا داخل قبر را آب نگيرد. ببينيد چقدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا كنار حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود. سپس عمادزاده مي گويد: حالا كه لطفي شامل حال من شده است، دو ركعت نماز هم كنار قبر حضرت بخوانم كه ركعت دوم در قنوت چشمم به مرقد حضرت افتاد، ديدم حضرت با وجود قد رشيدي كه داشته چقدر مرقد كوچكي دارد (مانند قبر طفلي مي ماند) لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.
نمي دانم اين چه رابطه اي است كه بعد از قرنها ذكر كربلا، حضرت ابا عبدالله(ع) و اباالفضل العباس(ع) و ... اشك از رخسارمان سرازير مي گردد؛وقتي دست ميوه دل علي(ع) (وجود مقدس ابالفضل(ع)) را قطع مي كنند، دشمنان جرات مي يابند و به سوي ايشان حمله مي كنند، تيري به چشم مباركش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند، از طرفي هم دست ندارد كه تير را بيرون بياورد؛ زانوها و پاهايش را جمع مي كند و تير را از چشم خود خارج مي كند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جايي را نمي بيند، دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت كه هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي كرد فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخا لا يوم كيومك يا ابا عبدالله(ع) ...
دوره امامت، چگونه آغاز شد؟
خلفاى عبّاسى بنابر عادت معمول خويش، هر گاه فرصتى براى كشتن اولياء اللَّه مىيافتند، فوراً آنها را به زهر از پاى در مىآوردند. معتصم نيز، امام حسن عسكرىعليه السلام را به زهر شهيد كرد و سپس درصدد يافتن فرزندِ آنحضرت بر آمد تا او را نيز از ميان بردارد و به خيال خويش دنباله امامت را نيست و نابود گرداند. معتصم عده اى را به خانه امام فرستاد تا هر كه و هر چه در آنجاست توقيف كنند. احمد بن عبد اللَّه بن يحيى بن خاقان پسر وزير معتصم در اين باره مىگويد: چون امام حسن عسكرى بيمار شد. پدرم به من پيغام داد كه امام بيمارشده. آنگاه خود همان لحظه سوار شد و به دار الخلافه رفت و سپس باپنج نفر از خادمان معتصم شتابان بازگشت. همه آنان از افراد مورد وثوق و خواص خليفه بودند. يكى از آنها هم "نحرير" بود. پدرم به آنها دستور داده بود در خانه حسن بن على باشند و اوضاع و احوال او رازير نظر بگيرند. همچنين در پى عده اى از پزشكان فرستاده بود و به آنان دستور داده بود كه در خانه امام حسن عسكرى رفت و آمد كنند وهر بام وشام از او پرستارى ومراقبت كنند. چون دو روز از اين ماجرا گذشت، كسى نزد پدرم آمد و به وى خبرداد كه آنحضرت بيمارىاش شدت يافته و ضعيف شده است. پدرم سوار شد و به خانه آنحضرت رفت و به پزشكان دستور داد بخوبى حال آنحضرت را تحت نظر بگيرند. همچنين در پى قاضى القضات فرستاد وبه او دستور داد كه پيش او بيايد و ده تن از كسانى را كه به دين و امانتدارىوپرهيز گارى آنان مطمئن است، انتخاب كند و با خود بياورد. آنگاه تمام آنها را به خانه امام حسن فرستاد و بديشان تكليف كرد كه شبانه روزهمانجا بمانند. آنها در آنجا بودند تا آنكه امام حسن عسكرىعليه السلام درگذشت. رحلت او چند روز گذشته از ماه ربيع الاوّل سال 260 واقع شد. با رحلت او سامراء يكصدا ناله بر مىآورد كه ابن الرضا از دنيا رفت. خليفه عدّه اى را به خانه آنحضرت فرستاد تا خانه و اتاقها را بازرسىكنند وهر آنچه در خانه است مهر و موم نمايند و نشان فرزند آنحضرت را بجويند. بدين گونه قدرت جاهلى و استكبارى مىكوشيد، ريشه هاى امامت رااز بيخ بركند و حركت اصيل مكتبى را دستخوش نابودى سازد. امّا به مقصود خود نايل نيامدند كه دست خداوند بر فراز دستان آنها بود. يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَالْكَافِرُونَ(7)؛ "خواهند پرتو خدا را با دهانهاى خويش فرونشانندامّاخداوندچنين نخواهد مگر آنكه پرتو خويش را به انجام رساند، هر چند كه كافران نا خوش دارند."
پنهان بودن ميلاد حجّت اللَّه :
· قال رسول الله (ع): المهدي من ولدي، اسمه اسمي و كنيته كنيتي، أشبه الناس بي خلقاً و خلقاً، تكون له غيبه و حيره تضل فيه الامم، ثم يقبل كالشهاب الثاقب و يملاها عدلا و قسطا كما ملثت ظلما و جوراً.(بحارالانوار/ ج 51، ص 17، ح 13، به نقل از كمال الدين.)
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي از فرزندان من است، نامش نام من (م ح م د) و كنيه اش كنيه من (ابوالقاسم) مي باشد، در صورت و سيرت از همه كس به من شبيه تر است. براي او غيبتي است كه در آن مردم دچار حيرت مي گردند و بسياري از دسته ها و گروههاي مردم، گمراه مي شوند، آنگاه مانند ستاره تاباني از پرده غيبت بدر آيد و زمين را پر از عدل و داد كند آن چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد.
نام امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
از جمله القاب شريف آن حضرت مهدي، قائم، منتظر، خاتم، حجه، صاحب و منصور است؛ كه با بيان احاديث معصومين (ع)، وجه تناسب برخي از اين لقبها با وجود مباركش بيان مي گردد.
1- مهدي
· عن ابي عبدالله (ع) قال:
اذا قام القائم (ع)، دعا الناس الي الاسلام جديدا و هداهم الي امر قد د ثر و ضل عنه الجمهور و انما سمي القائم مهد يا لانه يهدي الي امر مضلول عنه... (بحارالانوار، ج 51، ص 30 ، ح 7، به نقل از ارشاد شيخ مفيد)
از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده است كه فرمود: هنگامي كه قائم قيام نمايد، بار ديگرمردم را به اسلام دعوت مي كند و به احكام از بين رفته و فراموش شده آن آشنا مي گرداند و چون از جانب خداوند به امور گمشده و از ميان رفته راهنمايي مي شود، او را مهدي مي گويند.
2- قائم
عن الثمالي قال: سالت الباقر (ع): يابن رسول الله! الستم كلكم قائمين بالحق. قال: بلي. قلت:
· فلم سمي القائم قائماً؟
قال: لما قتل جدي الحسين (ع)، ضجت الملائكه الي الله عزوجل بالبكاء و النحيب. و قالوا: الهنا و سيدنا. اتغفل عمن قتل صفوتك و ابن صفوتك، و خيرتك من خلقك؟ فاوحي الله عزو جل اليهم: قروا ملائكتي، فوعزتي و جلالي لا نتقمن منهم و لو بعد حين. ثم كشف الله عز و جل عن الائمه من ولد الحسين (ع) للملائكه، فسرت الملائكه بذلك، فاذا احدهم قائم يصلي، فقال الله عزو جل، بذلك القائم انتقم منهم. بحارالانوار/ج 51،ص 29و 28، ح 1، به نقل از علل الشرايع
ابوحمزه ثمالي گويد: از حضرت امام محمد باقر (ع) پرسيدم: اي پسر رسول خدا! مگر همه شما ائمه، قائم به حق نيستيد؟ فرمود: بلي. عرض كردم: پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم ناميده شده است؟ فرمود: چون جد م امام حسين (ع) به شهادت رسيد، صداي ناله فرشتگان برخاست و به شد ت به درگاه الهي گريستند و گفتند: پروردگارا! آيا قاتلين بهترين بندگان و زاده اشرف مخلوقات و برگزيده آفريد گانت را به حال خود مي گذاري؟ خداوند به آنها وحي فرستا د كه اي فرشتگان من آرام گيريد، به عزت و جلالم سوگند،از آنها انتقام خواهم گرفت، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد. آنگاه پروردگار عالم، امامان از اولاد امام حسين (ع) را به آنها نشان داد و فرشتگان از ديدن آنان مسرور گشتند. ناگاه ديدند يكي از آنها ايستاده است و نماز مي گزارد. خداوند فرمود: به وسيله اين قائم از آنها انتقام مي گيرم.
· عن الصقربن دلف .... فقلت له (لابي جعفر محمد بن علي الرضا (ع): يابن رسول الله و لم سمي القائم؟ قال: لانه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد اكثر القائلين بامامته.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين)
صقربن دلف مي گويد به امام محمد تقي (ع) گفتم: اي فرزند رسول خدا! چرا آن حضرت را قائم مي گويند؟ امام در پاسخ فرمودند: زيرا آن حضرت بعد از آن كه نامش از خاطرها فراموش مي شود و اكثر معتقدين به امامتش از دين خدا بر مي گردند، قيام مي كند.
· عن ابي عبدالله (ع) قال:
..... و سمي القائم لقيامه بالحق. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 7/ به نقل از ارشاد مفيد)
از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: آن حضرت را به جهت اين كه براساس حق قيام مي كند، قائم مي نامند.
3- منتظر
· عن القربن دلف، فقلت له (لابي جعفر محمدبن علي الرضا (ع) : و لم سمي المنتظر؟
قال: لان له غيبه تكثر ايامها و يطول امدها، فينتظرخروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزي بذكره الجاحدون و يكذب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجو فيها المسلمون. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين، ص 378. در كتاب بحارالانوار، به جاي يكذب، يكثر آمده است)
صقربن دلف از امام جواد (ع) پرسيد: چرا آن حضرت را منتظر مي گويند؟ فرمود: چون براي مدتي طولاني غيبت مي نمايد. افراد با اخلاص منتظر ظهورش خواهند بود. و اهل شك و ترديد وجود وي را انكار مي كنند. و منكران چون يادي ا زاو مي شود تمسخرمي كنند! كساني كه وقت ظهور را تعيين
مي كنند، دروغ مي گويند، شتاب كنند گان به هلاكت مي رسند و آنها كه در مقام تسليم هستند، رستگاري مي يابند.
4- منصور
· عن ابي جعفر(ع) في قوله تعالي: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا»(سوره اسري، آيه 33) قال: الحسين،«فلا يسرف في القتل انه كان منصورا» قال: سمي الله المهدي المنصور.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30، 31/ ح 8/ به نقل از تفسير فرات بن ابراهيم)
از امام محمد باقر (ع) روايت شده است كه آن حضرت در تفسير آيه شريفه و من قتل مظلوما (و آن كس كه به ستم كشته شده است) فرمود: او حسين بن علي (ع) است. و در مورد بقيه آيه فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل انه كان منصورا (براي ولي او سلطه (حق قصاص) قرار داديم پس در كشتن زياده روي نكنيد چون او منصور (مورد حمايت) است) فرمود: خداوند مهدي را منصور ناميد.
نهي از بردن نام حضرت
· عن ابي هاشم الجعفري قال: سمعت ابالحسن العسكري (ع) يقول: الخلف من بعد الحسن ابني، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف.
قلت: و لم جعلني الله فداك؟
فقال: لانكم لاترون شخصه و لا يحل لكم ذكره باسمه.
قلت: فكيف نذ كره؟
فقال: قولوا «الحجه من آل محمد صلوات الله عليه و سلامه».(بحارالانوار/ ج 51، ص 31، ح 2، در كتابهاي كافي، كمال الدين و غيبت شيخ طوسي، الخلف من بعدي الحسن ابني ....آمده است.)
از ابوهاشم جعفري نقل است كه گويد: شنيدم حضرت امام علي النقي (ع) مي فرمود: جانشين من فرزندم حسن است. ولي چگونه خواهد بود براي شما وضع جانشين او؟!
گفتم: چرا فدايت گردم؟!
فرمود: شما او را نمي بينيد و بر شما روا نيست كه نام او را ببريد.
گفتم: پس چگونه ا ز او ياد كنيم؟
فرمود: بگوييد حجت از آل محمد كه درود و سلام خدا بر او باد.
· عن علي بن عاصم الكوفي، قال: خرج في توقيعات صاحب الزمان (عج) : ملعون ملعون من سماني في محفل من الناس.(بحارالانوار، ج 51، ص 33، ح 9، به نقل از كمال الدين.)
القاب امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
· قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي وجهه كالكوكب الدري. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح الثامن، به نقل از كشف الغمه)
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است كه رويش چون ستاره تابان مي باشد.
· قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي، لونه لون عربي و جسمه جسم اسرائيلي. علي خده الايمن خال... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح التاسع، به نقل از كشف الغمه)
پيغمبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است. رنگ پوست او، رنگ نژاد عرب و اندامش چون اندام فرزندان حضرت يعقوب (ع) (قوي و بلند قامت) است وخالي بر گونه راست او مي باشد.
شمايل حضرت
1- قرآن كريم
· قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا. (سوره اسرا، آيه 83)
حق آمد و باطل نابود گرديد، يقينا باطل نابود شدني است.
· هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون. (سوره صف، آيه 9)
او كسي است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاده تا او را بر همه اديان غلب سازد، هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.
· و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون. (سوره انبيا، آيه 105)
در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.
· وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبد ونني لايشركون بي شياً و من كفر بعد ذلك فالئك هم الفاسقون. (سوره نور، آيه 55)
خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعاً آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد. همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روي زمين را بخشيد؛ و دين و آييني را كه براي آنان پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مي كند،(آنچنان) كه تنها مرا مي پرستند و چيزي را شريك من نخواهند ساخت. و كساني كه پس از آن كافر شوند،آنها فاسقانند.
2- انجيل لوقا
· پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي بريد، پسر انسان مي آيد. (انجيل لوقا، باب 12، شماره 40)
زلزله هاي عظيم در جايها و قحطيها و وباها پديد مي آيد و چيزهاي هولناك و علامات بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد.... و دلهاي مردمان ضعف خواهد كرد از خوف و انتظار آن وقايعي كه بر ربع مسكون ظاهر مي شود و آنگاه پسر انسان را خواهند ديد كه بر ابري سوار شده، با قوت و جلال عظيم مي آيد. (انجيل لوقا، باب 21)
3- زبور داود
هان بعد از اند ك زماني شرير نخواهد بود و اما حليمان، وارث زمين خواهند شد و از فراواني سلامتي متلذ ذ خواهند گرديد.... صالحان، وارث زمين خواهند بود و در آن تا ابد سكونت خواهند نمود و عاقبت شريران منقطع خواهند شد( زبور داود، مزمور37)
4- كتاب اشعياي نبي
روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت و خوشي او در ترس از خداوند خواهد بود...... مسكينان را به عدالت، داوري خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين، به راستي حكم خواهد نمود....... گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله با شير و پرواري با هم زندگي مي كنند و طفل كوچك، آنها را خواهد راند و گاو با خرس خواهد چريد..... و در تمام كوه مقدس من، ضرر و فساد نخواهند كرد، زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود، مثل آبهايي كه دريا را مي پوشاند. (كتاب اشعياي نبي، از كتاب مقدس، باب 11)
5- كتاب حبقوق نبي
اگرچه تاخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته مي آيد و درنگ نخواهد نمود، بلكه جميع امتها را نزد خود جمع مي كند و تمامي قومها را براي خويشتن فراهم مي آورد. (كتاب حبقوق نبي، از كتاب مقدس، باب2 )
6- كتاب مذهبي زردشتيان
جاماسب از قول استادش زردشت خبر مي دهد:
پيش از ظهور سوشيانس (نجات دهنده دنيا) پيمان شكني و دروغ و بي ديني در جهان رواج مي يابد ومردم از خدا دوري جسته، ظلم و فساد و فرومايگي آشكار مي گردد. و همين ها نيز اوضاع جهان را دگرگون ساخته، زمينه را براي ظهور نجات دهنده، مساعد مي گرداند(از كتاب موعود، به نقل از كتاب زند و هومن، يسن، ص25 )
گشتاسب ـ پادشاه وقت ـ مي پرسد: وقتي سوشيانس ظهور كرد، چگونه فرمانروايي و دادستاني مي كند و جهان را چطور اداره خواهد كرد و چه آييني دارد؟
جاماسب در پاسخ وي مي گويد: سوشيانس دين را به جهان روا (رايج) كند و آزو نياز (فقر و تنگدستي) هم را تباه كند و اهريمن را از دامان آفريدگان باز دارد و مردمان گيتي هم منش (هم فكر) و هم گفتار و هم كردار باشند. (جاماسب نامه، در كتاب زند و هومن، يسن، ص 121- 122 )
7- كتاب مذهبي هندوها
پس از خرابي دنيا، پادشاهي در آخر الزمان پيدا شود كه پيشواي خلايق باشد و نام ا و منصور باشد و تمام عالم را بگيرد به دين خود آورد و همه كس را از مومن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد.... (كتاب د يد، كتاب آسماني هندوها)
دور د نيا تمام شود به پاد شاه عادلي در آخر الزمان كه پيشواي ملائكه و پريان و آد ميان باشد و حق و راستي با او باشد.......... (كتاب باسك، از كتابهاي آسماني هند وها)
8- كتاب مذهبي بودائيان
در كتاب داد نك از قول بودا نقل مي كند: بعد از آن كه مسلماني به هم رسيد، در آخر، ميان عالم از ظلم و فسق و گناه و رياي زاهدان و خيانت امينان و حسودي بخيلان و عمل نكردن دانايان به آموخته خود، دنيا از ظلم و جفا و گناه پر شود و از دين جز نام او نماند. پاد شاهان و پيشوايان و رئيسان، بي رحم و ظالم شوند، رعيت بي انصاف و نافرمان و متقلب شود و همه در خرابي نظم دنيا بكوشند و همه جا را كفر و ناسپاسي فراگيرد، آن وقت دست راستين جانشين مماطا (يعني محمد پيغمبر اسلام) ظهور كند و خاور و باختر عالم را بگيرد، آدميان را به راه خوبيها رهبري كند. او فقط و تنها، حق و راستي را قبول مي كند و بس.
بشارت به ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
عن ام سلمه، قالت: سمعت رسول الله (ص) يقول: المهدي من عترتي من ولد فاطمه. (بحارالانوار، ج 51، ص 75، ح 30، به نقل از غيبت شيخ طوسي)
ام سلمه (همسر گرامي پيامبر) گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مي فرمود: مهدي از خاندان من واز فرزندان فاطمه است.
·قال رسول الله (ص)
ابشركم بالمهدي يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل، فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا ...... (بحارالانوار، ج 51، ص 81، ح الثامن عشر، به نقلاز كشف الغمه)
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مژده باد شما را به ظهور مهدي كه وقتي اوضاع جهان متزلزل مي شود ومرد م با يكديگر به اختلاف مي پردازند، قيام مي كند و زمين را پر از عدل و داد مي نمايد، همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است.
· قال الحسين بن علي (ع):
من اثنا عشر مهديا، اولهم اميرالمومنن علي بن ابيطالب و آخر هم التاسع من ولدي و هو الامام القام بالحق، يحيي الله به الارض بعد موتها و يظهر به دين الحق علي الدين كله و لو كره المشركون. (بحارالانوار، ج 51، ص 133، ح 4. به نقل از كمال الدين)
حضرت امام حسين (ع) فرمودند: ما دوازده مهدي داريم: اول آنها اميرمومنان علي بن ابيطالب (ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است،و او امامي است كه براساس حق قيام مي كند و خداوند به وسيله او زمين را زنده خواهد كرد، پس از آن كه (با كفر و بي ديني) مرده باشد و به وسيله او دين حق (اسلام) را برساير اديان غالب مي گرداند،هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.
· عن ابي عبدالله (ص) قال:
اذا اجتمعت ثلاثه اسماء متواليه، محمد و علي و الحسن، فالرابع القائم (ع). (بحارالانوار، ج 51، ص 143، ح 5، به نقل از كمال الدين و غيبت شيخ طوسي)
از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند: هنگامي كه سه اسم پي در پي در ميان ما ائمه پيدا شود،محمد و علي و حسن، چهارمي آنها قائم است.
· قال ابوعبدالله الصادق (ع):
من اقر بالائمه من ابائي و ولدي و جحد المهدي من ولدي، كان كمن اقر بجميع الانبياء (ع) و جحد محمداً (ص) نبوته..... (بحارالانوار، ج 51، ص 145، ح 10، به نقل از كمال الدين)
حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: هر كس همه امامان معصوم ـ از پد ران و فرزندان من ـ را تصد يق كند ولي وجود مهدي موعود را نپذ يرد ، مانند آن است كه به تمام پيامبران باور داشته باشد و نبوت پيغمبر اسلام را انكار كند.
· از دعبل خزاعي روايت شده است كه گفت: قصيده خود را كه با اين بيت شروع مي شد:
مدارس آياتٍ خلت من تلاوهٍ
و منزل وحيٍ مقفرالعرصات
(مدارسي كه در آن آيات خدا خوانده مي شد،از آهنگ تلاوت خالي مانده و محل وحي خدا، همچون بيابان بي آب و علف گشته است)
براي حضرت امام رضا (ع) خواندم، تا به اين شعر رسيدم:
خروج امام لا محاله خارج
يقوم علي اسم الله و البركات
يميز فينا كل حق و باطل
و يجزي علي النعماء و النقمات
(آرامبخش دل من قيام امامي است كه آمد نش حتمي است. او به نام خدا و بركات او قيام مي كند. و در ميان ما هر حقي را از باطل تميز مي دهد. و هر نعمت و نقمتي را پاداش دهد.)
حضرت امام رضا (ع) سخت گريست. آنگاه به جانب من رو كرد و فرمود: اي خزاعي! روح القدس، باز با توا ين دو بيت را خواند. مي داني اين امام كيست و كي قيام مي كند؟
عرض كردم: آقا! نه. من همين قدر شنيده ام كه امامي از شما قيام مي نمايد، زمين را از لوث فساد پاك مي كند و آن را از عدل آكنده مي سازد همانگونه كه از ظلم پر شده است.
فقال (ع): يا دعبل! الامام بعدي محمد ابني و بعد محمد ابنه علي و بعد ابنه الحسن و بعد ابنه الحجه القائم المنتظر في غيبته المطاع في ظهوره ، لو لم يبق من الد نيا الا يوم واحد، لطول الله ذلك اليوم حتي يخرج، فيملاها عدلا كما ملثت جوراً...... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)
بعد حضرت فرمود: اي دعبل! امام بعد از من، فرزند م محمد است و بعد از او، فرزندش علي، و بعد از او پسرش حسن و پس از حسن، پسرش حجت قائم، امام است كه (اهل ايمان) در زمان غيبتش انتظار او را مي كشند و هنگام ظهورش از ا و فرمانبرداري مي كنند. اگر از عمر دنيا جز يك روز باقي نماند، خداوند آن روز را به قدري طولاني مي گرداند تا او قيام كند، و جهان را پر از عدل كند، همانگونه كه از ظلم پر شده باشد.
امام زمان (عج) در ر وايات معصومين (ع)
علي بن جعفر از برادرش حضرت امام كاظم (ع) پرسيد: تفسير آيه «قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين» (بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود، چه كسي مي تواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟
سوره ملك،آيه30)
فقال (ع): اذا فقدتم إمامكم فلم تروه فماذا تصنعون(بحارالانوار. ج 51، ص151 ح 5، به نقل از كمال الدين )
حضرت فرمود: يعني هرگاه امام خود را از دست بدهيد و ديگر او را نبينيد،چه خواهيد كرد؟!
غيبت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
براي امام زمان (عج) دو غيبت است، غيبت صغري و غيبت كبري،
غيبت صغري از آغاز امامت آن حضرت، سال 260 شروع مي شود و تا نزديك به هفتاد سال ادامه
مي يابد و پس از آن غيبت كبري آغاز مي شو دكه تاكنون ادامه دارد.
در زمان غيبت صغري، چهار نفر نايب مخصوص، واسطه ميان آن حضرت و شيعيان بودند. اسامي آنان به ترتيب زير است:
1- ابوعمرو عثمان بن سعيد العمري، وي از يازده سالگي در خدمت امام هادي(ع) بوده و از طرف آن حضرت و بعد از سوي امام حسن عسكري (ع) و سپس امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، وكالت داشته است. مدت نيابت او ازامام زمان (ع) حدود 5 سال بوده است.
2- ابوجعفر محمدبن عثمان العمري كه حدود 40 سال نايب امام زمان (ع) بوده و در سال 304 يا 305 هـ ق از دنيا رفته است.
3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي كه تا سال 326 هـ ق درحدود23 سال نايب حضرت بوده است.
4- ابوالحسن علي بن محمد سمري، وي تا ماه شعبان سال 329 هـ ق به مدت 3 سال نايب امام زمان (ع) بوده است و چند روز قبل از وفات او اين توقيع از جانب آن حضرت برايش ارسال شد:
بسم الله الرحمن الرحيم، يا علي بن محمد السمري! اعظم الله اجر اخوانك فيك: فانك ميت ما بينك و بين سته ايام؛فاجمع امرك و لا توص الي احد، فيقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن
الله تعالي ذكره و ذلك بعد طول الامد و قسوه القلب و امتلاء الارض جوراً....... (بحارالانوار. ج 51، ص 361، ح 7، به نقل از غيبت شيخ طوسي و كمال الدين )
بسم الله الرحمن الرحيم. اي علي بن محمد سمري! خداوند در مرگ تو به برادرانت پاداش فراوان عطا فرمايد، چرا كه تو تا شش روز ديگر خواهي مرد، پس به كارهاي خود رسيدگي كن و به هيچ كس به عنوان جانشين خود وصيت منما كه غيبت كامل واقع شده است، و من ظهور نخواهم كرد مگر بعد از اذن پروردگار عالم، و اين بعد از گذشت زمانهاي طولاني و سنگ دل شدن مردم و پر شدن زمين از ستم خواهد بود.
نواب اربعه
عن هاني التمار قال: قال لي ابوعبدالله (ع) إن لصاحب هذا الامر غيبه، فليتق الله عبد و ليتمسك بدينه. (بحارالانوار. ج 51، ص 146- 145، ح 13، به نقل از كمال الدين)
حضرت امام جعفر صادق (ع) به هاني تمار فرمود: صاحب الزمان را غيبتي است كه در زمان غيبت وي بنده خدا بايد تقواي الهي پيشه كند و دين خود را ازكف ندهد.
حفظ دين در زمان غيبت
قال موسي بن جعفر(ع) طوبي لشيعتنا المتمسكين بحبنا في غيبه قائمنا الثابتين علي موالاتنا و البراءه من اعدائنا، اولئك منا و نحن منهم، قد رضوا بنا ائمه و رضينا بهم شيعه و طوبي لهم، هم و الله معنا في درجتنا
يوم القيامه. (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)
حضرت امام موسي كاظم (ع) فرمود: خوشا به حال آن دسته از شيعيان ما كه در غيبت قائم ما به دوستي ما چنگ مي زنند و بر محبت ما ثابت مي مانند و از دشمنان ما بيزاري مي جويند. آنها از ما و ما از آنها هستيم. آنها به ما به عنوان امامانشان د لبسته اند و ما نيز از آنها خشنود مي باشيم. خوشا به حال آنان! به خدا قسم، آنان روز قيامت در درجه ما خواهند بود.
فضيلت شيعيان در زمان غيبت
عن عبد العظيم الحسني قال: قال محمدبن علي (ع) : افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج.
(بحارالانوار. ج 51، ص 156، ح 1، به نقل از كمال الدين)
از حضرت عبدالعظيم حسني نقل شده است كه گفت:حضرت امام جواد (ع) فرمود: بهترين كارهاي شيعيان ما، انتظار فرج امام زمان است.
ورد في التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان (ع) ... اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك
فرجكم.... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)
در توقيعي كه به خط امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف نوشته شده، آمده است:
براي تعجيل فرج، بسيار دعا كنيد، زيرا خود دعا كردن براي تعجيل فرج، فرج است.
انتظار فرج
مرحوم سيدبن طاووس در كتاب مهج الدعوات از حضرت صادق (ع) روايت مي كند كه آن حضرت فرمودند:
به زودي به شبهاتي برخورد مي كنيد بدون اين كه دسترسي به دانش و يا امام هدايت كننده داشته باشيد، هيچ كس ازاين شبهه ها نجات نمي يابد، مگر آن كس كه دعا كند به دعاي غريق؛ راوي پرسيد: دعاي غريق چيست؟حضرت فرمودند:
يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك. (صحيفه مباركه مهديه، ص 221، به نقل از مهج الدعوات، ص 396)
زراره از امام صادق (ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: چون زمان غيبت را درك كردي همواره اين دعا را بخوان:
اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني. (بحارالانوار. ج 52، ص 147-146، ح70 ، به نقل از اصول كافي و كمال الدين)
توسل به امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
در توقيعي كه از ناحيه مقدسه امام زمان (ع) براي مرحوم شيخ مفيد نوشته شده، آمده است:
...... انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواء واصطلمكم الاعداء فاتقوا الله جل جلاله.... (بحارالانوار. ج 53، ص 175، به نقل از احتجاج طبرسي)
ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم و اگر جز اين بود، از هر سو گرفتاري به شما رو مي آورد و دشمنان، شما را از ميان مي بردند، پس تقواي الهي پيشه سازيد
التماس دعا
عباس يعني تا شهادت يكهتازي
عباس يعني عشق يعني پاكبازي
عباس يعني با شهيدان همنوازي
عباس يعني يك نيستان تكنوازي
عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق
يعني مسير پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا معناي عباس
لب تشنه رفتن تا خدا معناي عباس
صد چاك رفتن تا حريم كبريايي
صد پاره گشتن در طريق آشنايي
بي دست با شاه شهيدان دست دادن
بي سر به راه عشق و ايمان سر نهادند
بي چشم ديدن چهره رؤيايي يار
جاري شدن در ديدن دريايي يار
بي لب نهادن لب به جام باده عشق
بي كام نوشيدن تمام باده عشق
اين است مفهوم بلند نام عباس
در ساحل بي ساحلي آرام عباس
يك مشك آب سرد و دريايي طراوت
يك بارقه از حق و خورشيدي حرارت
وقتي كه اقيانوس را در مشك ميريخت
از چشمه چشمان دريا اشك ميريخت
در آرزوي نوش يك جرعه از آن لب
جان فرات تشنه آتش بود از تب

خون علي عباس را تقرير ميكرد
آيات سرخ عشق را تفسير ميكرد
وقتي ز فرط تشنگي آلاله ميسوخت
گلهاي زهرا از لهيب ناله ميسوخت
ميسوخت در چنگال شب باغ ستاره
ميسوخت جانش از تف داغ ستاره
آمد به سوي خيمه اقيانوس بر دوش
آمد نداي خونين حق را حلقه بر گوش
عباس بود و ياري خون خدا بود
در چلچراغ چشم او محشر به پا بود
عباس بود و لشگر شب در مقابل
عباس بود و مجمر خورشيد در دل
وقتي كه قامت پيش خورشيد آب ميكرد
طفل حزين عشق را سيراب ميكرد
وقتي كه دست دست حق از دست مي رفت
تا خلوت ساقي كوثر مست مي رفت
پايان او آغاز ناموس وفا بود
پايان او آغاز كار مصطفي بود
با گامهاي شور آهنگ دگر زد
بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد
عباس يعني يك نيستان تك نوازي
هفتاد و دو آهنگ حق را همنوا
شاعر : عباس خلیلی
(بر اساسمهمترين منابع اهل سنّت)
. اذان گفتن پيامبر(ص) در گوشهاي حسين(ع)
عن عبيدالله بن أبي رافع عن أبيه، قال: «رأيت رسول الله(ص) أذّن في اُذن الحسين(ع) حين ولدته فاطمه(س)».
حاكم نيشابوري در المستدرك علي الصحيحين و همچنين محب الدين شافعيدر ذخائر العقبي گفته است: عبيدالله پسر أبي رافع و او از پدرش روايت كرده است:«هنگامي كه امام حسين(ع) از حضرت فاطمه(س) متولّد شد، رسول خدا(ع) را ديدم كه درگوشهاي حسين(ع) اذان گفت.»
. عقيقه پيامبر(ص) براي حسنين(ع)
عن عبدالله بن بريده، عن أبيه: «اءن رسول الله(ص) عقّ عن الحسن والحسين(ع)بكبشين كبشين»
نسائي در سننش گفته است: از عبدالله پسر بريده و او از پدرش روايت كرده است:«رسول خدا(ص) براي امام حسن و امام حسين(ع) (در هنگام تولّدشان) دو گوسفند، دوگوسفند عقيقه كرد.»
ابو داود اين حديث را در سُننش از ابن عباس روايت كرده است، و همچنين اينحديث در تاريخ بغداد، حليه الاوليا و غيره نيز وارد شده است».
. تعويذ پيامبر(ص) براي حسنين(ع)
عن ابن عبّاس قال: «كان النبي(ص) يعوّذ الحسن والحسين(ع) ويقول: ان أباكما كان يعوذ بها اسماعيل واءسحاق: أعوذ بكلمات الله التامّه، من كّل شيطان وهامّه، و من كل عين لامّه.»
بخاري، ترمذي و ابن ماجه در كتابهايشان گفتهاند: از ابن عباس روايت شده كهاو گفت: «پيامبر(ص) حسن و حسين(ع) را تعويذ ميكرد و ميگفت: پدر شما اسماعيلواسحاق را به اين كلمات تعويذ ميكرد: به وسيله كلمات تامّه خداوند از هر شيطانآسيب رسان، و از هر چشم بد پناه ميبرم.»
. ناراحت شدن پيامبر(ص) به جهت گريه حسين(ع)
عن يزيد بن أبي زياد قال: خرج النبي(ص) من بيت عائشه فمرّ علي بيتفاطمه(س) فسمع حسيناً يبكي فقال: «ألم تعلمي أن بكائه يؤذيني؟»
در تاريخ دمشق، مجمع الزوائد و غيره از يزيد پسر زياد نقل شده كه او گفته است:«حضرت پيامبر(ص) از منزل عائشه بيرون شد، گذرش به خانه حضرت فاطمه(س) افتاد،گريه حسين را شنيد، آن حضرت (به دخترش فاطمه) فرمود: «مگر نميداني كه گريهحسين مرا ناراحت ميكند؟»
. زبان پيامبر در كام حسنين(ع) براي رفع عطش آنان
عن ابي هريره قال: «اشهد لخرجنا مع رسول الله(ص) حتي اذا كنّا ببعض الطريقسمع رسول الله(ص) صوت الحسن والحسين(ع) و هما يبكيان مع اُمّهما، فأسرع السير حتي أتاهما فسمعته يقول: ما شأن ابني؟ فقالت: العطش، قال: فأخلف رسول الله(ص) اليشنه يتوضأ بها فيها ماء و كان الماء يومئذٍ أغداراً والناس يريدون الماء، فنادي هل أحدمنكم معه ماء؟ فلم يجد أحد منهم قطره. فقال: ناوليني أحدهما، فناولته اياه من تحتالخدر. فأخذه فضمّه الي صدره وهو يضغو ما يسكت فأدلع له لسانه، فجعل يمصه حتي هدأ وسكن و فعل بالا´خر كذلك»
در تهذيب التهذيب، ومجمع الزوائد و نيز در غير اين دوتا، از ابو هريره روايت شدهكه او گفت: «گواهي ميدهم كه ما به همراه رسول خدا(ص) در بعضي از كوچهها راه ميرفتيم، و آن حضرت صداي گريه حسن و حسين(ع) را - كه همراه مادرشان بودند -شنيد. من از رسول خدا(ص) شنيدم كه ميفرمود: «پسرانم را چه شده كه گريه ميكنند؟فاطمه فرمود: بر اثر تشنگي ميگريند! حضرت براي حسنينش در طلب آب برآمد و در اين حال و احوال آب ناياب بود و همه مردم در پي آن بودند؛ حضرت با آواز بلند فرمود: آيا كسي از شما با خودش آب دارد؟ ولي هيچ كس، حتي يك قطره آب نداشت! حضرت (بهفاطمه(س)) فرمود: يكي از آنان را به من بده، حضرت فاطمه(س) يكي از بچهها را از زير پوشش و ستر بيرون آورده و به پيامبر(ص) داد، حضرت او را گرفت و بر سينهاش چسباند،طفل صيحه ميكشيد، حضرت زبان مباركش را در كام او نهاد، طفل زبان حضرت را ميمكيد تا آرام و ساكت شد. حضرت همين رفتار را با ديگري انجام داد او نيز آرامگشت.»
(بر اساسمهمترين منابع اهل سنّت)
. اذان گفتن پيامبر(ص) در گوشهاي حسين(ع)
عن عبيدالله بن أبي رافع عن أبيه، قال: «رأيت رسول الله(ص) أذّن في اُذن الحسين(ع) حين ولدته فاطمه(س)».
حاكم نيشابوري در المستدرك علي الصحيحين و همچنين محب الدين شافعيدر ذخائر العقبي گفته است: عبيدالله پسر أبي رافع و او از پدرش روايت كرده است:«هنگامي كه امام حسين(ع) از حضرت فاطمه(س) متولّد شد، رسول خدا(ع) را ديدم كه درگوشهاي حسين(ع) اذان گفت.»
. عقيقه پيامبر(ص) براي حسنين(ع)
عن عبدالله بن بريده، عن أبيه: «اءن رسول الله(ص) عقّ عن الحسن والحسين(ع)بكبشين كبشين»
نسائي در سننش گفته است: از عبدالله پسر بريده و او از پدرش روايت كرده است:«رسول خدا(ص) براي امام حسن و امام حسين(ع) (در هنگام تولّدشان) دو گوسفند، دوگوسفند عقيقه كرد.»
ابو داود اين حديث را در سُننش از ابن عباس روايت كرده است، و همچنين اينحديث در تاريخ بغداد، حليه الاوليا و غيره نيز وارد شده است».
. تعويذ پيامبر(ص) براي حسنين(ع)
عن ابن عبّاس قال: «كان النبي(ص) يعوّذ الحسن والحسين(ع) ويقول: ان أباكما كان يعوذ بها اسماعيل واءسحاق: أعوذ بكلمات الله التامّه، من كّل شيطان وهامّه، و من كل عين لامّه.»
بخاري، ترمذي و ابن ماجه در كتابهايشان گفتهاند: از ابن عباس روايت شده كهاو گفت: «پيامبر(ص) حسن و حسين(ع) را تعويذ ميكرد و ميگفت: پدر شما اسماعيلواسحاق را به اين كلمات تعويذ ميكرد: به وسيله كلمات تامّه خداوند از هر شيطانآسيب رسان، و از هر چشم بد پناه ميبرم.»
. ناراحت شدن پيامبر(ص) به جهت گريه حسين(ع)
عن يزيد بن أبي زياد قال: خرج النبي(ص) من بيت عائشه فمرّ علي بيتفاطمه(س) فسمع حسيناً يبكي فقال: «ألم تعلمي أن بكائه يؤذيني؟»
در تاريخ دمشق، مجمع الزوائد و غيره از يزيد پسر زياد نقل شده كه او گفته است:«حضرت پيامبر(ص) از منزل عائشه بيرون شد، گذرش به خانه حضرت فاطمه(س) افتاد،گريه حسين را شنيد، آن حضرت (به دخترش فاطمه) فرمود: «مگر نميداني كه گريهحسين مرا ناراحت ميكند؟»
. زبان پيامبر در كام حسنين(ع) براي رفع عطش آنان
عن ابي هريره قال: «اشهد لخرجنا مع رسول الله(ص) حتي اذا كنّا ببعض الطريقسمع رسول الله(ص) صوت الحسن والحسين(ع) و هما يبكيان مع اُمّهما، فأسرع السير حتي أتاهما فسمعته يقول: ما شأن ابني؟ فقالت: العطش، قال: فأخلف رسول الله(ص) اليشنه يتوضأ بها فيها ماء و كان الماء يومئذٍ أغداراً والناس يريدون الماء، فنادي هل أحدمنكم معه ماء؟ فلم يجد أحد منهم قطره. فقال: ناوليني أحدهما، فناولته اياه من تحتالخدر. فأخذه فضمّه الي صدره وهو يضغو ما يسكت فأدلع له لسانه، فجعل يمصه حتي هدأ وسكن و فعل بالا´خر كذلك»
در تهذيب التهذيب، ومجمع الزوائد و نيز در غير اين دوتا، از ابو هريره روايت شدهكه او گفت: «گواهي ميدهم كه ما به همراه رسول خدا(ص) در بعضي از كوچهها راه ميرفتيم، و آن حضرت صداي گريه حسن و حسين(ع) را - كه همراه مادرشان بودند -شنيد. من از رسول خدا(ص) شنيدم كه ميفرمود: «پسرانم را چه شده كه گريه ميكنند؟فاطمه فرمود: بر اثر تشنگي ميگريند! حضرت براي حسنينش در طلب آب برآمد و در اين حال و احوال آب ناياب بود و همه مردم در پي آن بودند؛ حضرت با آواز بلند فرمود: آيا كسي از شما با خودش آب دارد؟ ولي هيچ كس، حتي يك قطره آب نداشت! حضرت (بهفاطمه(س)) فرمود: يكي از آنان را به من بده، حضرت فاطمه(س) يكي از بچهها را از زير پوشش و ستر بيرون آورده و به پيامبر(ص) داد، حضرت او را گرفت و بر سينهاش چسباند،طفل صيحه ميكشيد، حضرت زبان مباركش را در كام او نهاد، طفل زبان حضرت را ميمكيد تا آرام و ساكت شد. حضرت همين رفتار را با ديگري انجام داد او نيز آرامگشت.»
به نقل از کتاب بازار مکافات ،عمل نوشته : مجتبی بلوچيان
« درنجف اشرف، ساباط وکوچه مسقفی به نام طاق آقا علی درويش بود که در آن مردی بود فقير ودرويش مسلک، به نام آقا علی که مردم را آزار می کرد، مَتَلک می گفت ومردم از اودوری وفرار می کردند مخصوصاً روحانيون که غالبا از آنجا عبور نمی کردند که از شرّ وآزار اودر امان باشند.
پس يکی از منبريهای معروف نجف که در ايام عاشورا مجالس بسياری داشت، ناخودآگاه بطا ق آقا علی مذکور می رسد؛ در شب عاشورا وبه واسطه داشتن مجالس زياد، تند وسريع می رفته که آقاعلیِ مزبور، جلويش را گرفته می گويد: به اين سرعت کجا می روی؟ می گويد: روضه دارم ، می روم که به روضه هايم برسم. می گويد: بيا اينجا روضه بخوان، می گويد:
آقا علی بگذار بروم، شوخی نکن اذيّت نکن، می گويد: نه شوخی می کنم ونه اذيت. بيا يک روضه هم اينجا بخوان. می گويد: برای کی روضه بخوانم؟ می گويد: برای من ! مگر من آدم نيستم مگر من مسلمان و شيعه نيستم.
آقای منبری می گويد: چرا ولی ما منبری ها تا منبر نباشد، روضه نمی خوانيم. فوراً آقا علی به حالت سجده خم شد ومی گويد : بيا اين هم منبر ، بنشين بر پشت من وروضه بخوان! آقا گفت: من چون عجله داشتم ومی خواستم از دست آقا علی خلاص شوم وبه منبرها وروضه هايم برسم فوراً بر پشت او نشسته وگفتم:
السلام عليک يا ابا عبدالله، السلام عليک يا مظلوم ياحسين وديدم آقا علی به شدت گريه می کندوصدای گريه او بلند بود؛ پس از چند جمله مصيبت وروضه خواندن بر خاستم وخداحافظی کرده وبشتاب دور شدم ورفتم وپس از دوسه روزاز عاشورا ، يکی از فضلا را ديدم وبه من گفت:
خبرداری؟ گفتم نه. گفت آقا علیِ درويش مُرد. گفتم الحمدلله خوب شد مردم از شر او راحت شدند . گفت: پس خبر نداری ، آقا علی آمرزيده شده!! گفتم: چطور؟ گفت : در خواب ديدم ، وارد صحن مطهر شدم وديدم آقا اميرالمومنين (ع) در ايوان ايستاده اند؛ پس ديدم جنازه را آوردندوخواستنددرصحن دفن کنند ؛ حضرت امير(ع) اجازه ندادوفرمود: ببريد اين را. خواستند ببرند از صحن بيرون که ناگهان ديدم : حضرت سيد الشهدا(ع) بشتاب وارد صحن شده وآمدند جلوی ايوان، در مقابل پدر بزرگوارش علی (ع) ايستاده وعرض کردند: پدر اجازه دهيد که اين باشد! فرمودند: پسرم اين نبايد اينجا باشد.
پس ديدم امام حسين (ع) يک قدم جلوتر آمده وگفتند: پدر جان آياسوزانيدن منبر من جايز است؟! ديدم امير امؤمنان (ع) اشک از ديدگان پر فروغش جاری شده وفرمودند : نه پسرم، سوزانيدن منبر تو جايز نيست؛ برگردانيد آقا علی را ونفهميدم موضوع منبر چيست؟ وپرسيدم اين کيست؟ گفتند: آقا علی درويش است. پس آقای منبری نجف بسيار گريسته وگفت: خوابت درست وموضوع منبر هم درست است .آقا علی شب عاشورا برای من منبر شد ومن بر گردة اونشسته ، روضه خواندم برای او.»
ای کريمی که از خزانة غيب
گبر وترسا وظيفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
توکه با دشمن اين نظر داری
من غم ومهر حسين، با شير، از مادر گرفتم
روز اول کامدم، دستور تا آخر گرفتم
برمشام جان زدم يک قطره از بوی حسينی
سبقت از مشک و گلاب ونافه و عنبر گرفتم
( بسم الله الرحمن الرحیم )
( السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی )
زمان طول عمر حضرت ( ارواحنا له الفداء )
درازی عمر امام ( ع ) با در نظر گرفتن عمرهای درازی که قرآن بدانها گواهی می دهد ،و در کتابهای تاریخی نیز افراد معمر ( دارای عمردراز ) زیاد بوده اند ، و در گذشته و حال نیز چنین کسانی بوده و هستند ، عمر زیاد حضرت مهدی ( ع ) به هیچ دلیلی محال نیست ، بلکه از نظر عقلی و دید وسیع علمی و امکان واقع شدن بهیچ صورت بعید نیست . از اینها گذشته اگر از نظر قدرت الهی ، بدان نظر کنیم ، امری ناممکن نیست . در برابر قدرت خدا - که بر هر چیز تواناست - عمرهایی مانند عمر حضرت نوح ( ع ) و عمر بیشتر از آن حضرت و یا کمتر از آن کاملا امکان دارد. برای خدای قدیر و حکیم ، کوچک و بزرگ ، کم و بسیار ، همه و همه مساوی است . بنابراین حکمت کامل و بالغ او ، تا هر موقع اقتضا کند بنده خود را در نهایت سلامت زنده نگاه می دارد . پس طبق حکمت الهی ، امام دوازدهم ، مهدی موعود ( ع ) باید از انظار غایب باشد و سالها زنده بماند و راز دار جهان و واسطه فیض برای جهانیان باشد تا هر وقت خدا اراده کند ظاهر گردد ، و عالم را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده ، از قسط و عدل پر کند .
التماس دعا
قرآن و حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
( بسم الله الرحمن الرحیم )
( السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی )
قرآن و حضرت مهدی ( ع )
در قرآن کریم درباره حضرت مهدی و ظهور منجی در آخر الزمان و حکومت صالحان وپیروزی نیکان بر ستمگران آیاتی آمده است از جمله : " ما در زبور داوود ، پس از ذکر ( = تورات ) نوشته ایم که سرانجام ، زمین را بندگان شایسته ما میراث برند و صاحب شوند " .
حضرت امام محمد باقر ( ع ) درباره " بندگان شایسته " فرموده است : منظور اصحاب حضرت مهدی در آخر الزمان هستند .
و نیز : " ما می خواهیم تا به مستضعفان زمین نیکی کنیم ، یعنی : آنان را پیشوایان سازیم و میراث بران زمین" . بسم الله الرحمن الرحیم . انا انزلناه فی لیله القدر ...
ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادیم . تو شب قدر را چگونه شبی می دانی ؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است . در آن شب ، فرشتگان و روح ( جبرئیل ) به اذن خدا ، همه فرمانها و سرنوشتها را فرود می آورند . آن شب ، تا سپیده دمان ، همه سلام است و سلامت .
چنانکه از آیه های " سوره قدر " بروشنی فهمیده می شود ، در هر سال شبی هست که از هزار ماه به ارزش و فضیلت برتر است . آنچه از احادیثی که در تفسیر این سوره ، و تفسیر آیات آغاز سوره دخان فهمیده می شود ، این است که فرشتگان ، در شب قدر ، مقدرات یکساله را به نزد " ولی مطلق زمان " می آورند و به او تسلیم می دارند . در روزگار پیامبر اکرم ( ص ) محل فرشتگان در شب قدر ، آستان مصطفی ( ع ) بوده است .
هنگامی که در شناخت قرآنی ، به این نتیجه می رسیم که " شب قدر " در هر سال هست ، باید توجه کنیم پس " صاحب شب قدر " نیز باید همیشه وجود داشته باشد و گرنه فرشتگان بر چه کسی فرود آیند ؟ پس چنانکه " قرآن کریم " تا قیامت هست و " حجت " است ، صاحب شب قدر هست و همو " حجت " است ." حجت " خدا در این زمان جز حضرت ولی عصر ( ع ) کسی نیست . چندانکه حضرت رضا علیه السلام می فرماید : " امام ، امانتدار خداست در زمین ، و حجت خداست در میان مردمان ، و خلیفه خداست در آبادیهاوسرزمینها..." فیلسوف معروف و متکلم بزرگ و ریاضی دان مشهور اسلامی ، خواجه نصیرالدین طوسی می گوید :
" در نزد خردمندان روشن است که لطف الهی منحصر است در تعیین امام ( ع ) و وجود امام به خودی خود لطف است از سوی خداوند ، و تصرف او در امور لطفی است دیگر . و غیبت او ، مربوطبه خود ماست . "
حضرت ابو الفضل (ع) درروز چهارم شعبان سال 26 هجري به دنيا آمد.(1)
مرحوم بيرجندي در « وقايع الشهور و الايّام » از معاصرين خود نقل مي كند كه آن سرور در شب چهارم شعبان به دنيا آمد.(2)
سنّ آن حضرت را از 32سال تا 39 سال نوشته اند، و درجنگ صفّين سن آن حضرت بين 15تا 17 سال بوده، و حضرت زينب(ع) حدود بيست سال از او بزرگتر بوده است، و با توجه به اين حساب- با اندك اختلافي- حضرت
ابو الفضل از35سال كمترو از38سال بيشتر نداشته، و ازدواج مادرش هم زودتر ازسال 22هجري نبوده است. بنا براين، هنگام شهادت پدربزرگوارش 18ساله و دركربلا 38ساله مي باشد و اخبار هم تحقيق ما را تاييد مي- كند. (3) سيد محسن عاملي در « مجالس السنيّه » مي نويسد: آن جناب درسال 26هجري به دنيا آمد و دربعضي از جنگها شرف حضورداشته، لكن پدرش به او اجازۀ رزم نمي دادو هنگام شهادت 34سال از سنّ مباركش گذشته بود.(4)
مرحوم بيرجندي گويد: اكثر روايات دلالت داردكه سنّ ابو الفضل(ع) درزمان شهادت 35سال بوده است، دراين صورت تولّدش درسال 25هجري خواهد بود. (5)
1- العبّاس ، مقرّم / 136به نقل از انيس الشيعه.
در اين اثنا، ناگهان يك زن زرتشتي سراسيمه و گريه كنان به طرف منزل ايشانآمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده گفت: حاج آقا، فورا به منزل ما بياييد و يك روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانيد كه بچهام در حال جان كندن است! آقا گفت: من مريض هستم و حالم براي آمدن به منزل شما مقتضي نيست. خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب، برويد يك ساعت ديگر ميآيم. جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست، بچهام الان ميميرد، اگر نميتوانيد بياييد همين جا روضهاي برايم بخوانيد. گفتند: اينطور كه نميشود! گفت: مانعي ندارد. در نتيجه، در دهليز منزل كه داراي چند سكو بود نشسته و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدند. زن زرتشتي گريه زيادي كرد و به منزل رفت.
سؤال كردند: آقا، زرتشتيان هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيده دارند؟! گفتند: بله، هر وقت گرفتارييي دارند متوسل به حضرت ميشوند و حاجت خود را هم خيلي زود ميگيرند چند روز بعد از وقوع اين قضيه، مرحوم حاج سيدحسين را ملاقات كردم و از نتيجه امر سؤال نمودم، گفتند: زن زرتشتي آمده و گفته است وقتي به منزل رسيدم ديدم حال بچهام خوب شده، چشم باز كرده و غذا هم ميخورد. خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به او شفا داده است.
▲ منبع:سايت حضرت اباالفضل
اسوه در لغت نامه عمید ج 1 صفحه 165 چنین معنی شده است : قدوه ، مقتدا ، پیشوا ، پیشرو و یا حجت نیز معنی می شود. و این مقتدا بودن و پیشرو بودن یعنی اینکه آن شخص که به عنوان اسوه و حجت در برابر خلق قرار می گیرد باید عملی را انجام بدهد که مردم نیز با کم و کاستی که در اطراف خود دارند و از لحاظ طبیعت و سرشت یکی باشند و از لحاظ محیطی نیز یکسان باشند و اگر بخواهیم با توجه به مطلب قبل به امامان به عنوان اسوه نگاه کنیم ، دیگر قابل الگو برداری نخواهند بود چرا که ما با افرادی طرف خواهیم بود که طبیعت و سرشت آنها با افراد معمولی تفاوت دارد و به همین علت ، اعمال آنها غیر قابل تقلید و الگو برداری خواهد بود و اینکه خداوند بخواهد با اعمال آنها با مردم در قیامت محاجه کند و انها را دلیل آورد – نیز بی معنی می باشد .به دلیل اینکه قیاس بین انسانهای معمولی که دچار هزاران خسران و کاستی و محدودیت های ذاتی که دارند با شخصیت هایی که تالی و تلو ( پیرو ) خداوند قرار می گیرند ، خلاف حکمت و عدالت است .
این قیاس مانند آن است که خداوند بخواهد یک پهلوان قدر قدرت را حجت و الگو برای طفل یک روزه قرار دهد و یا یک استاد دانشگاه را حجت بر یک طفل پیش دبستانی قرار دهد که حتی او را تصور هم نمی تواند بکند ! درست است که اینان در اصل هر دو انسانند ولی تفاوت و ناهمگونی آنها به حدی است که امکان ارتباط با یکدیگر را ندارند . و یا قیاس فرشته با انسان که ذاتاً با انسان تفاوت داشته و عقلا نمی تواند الگو و اسوه برای انسان قرار گیرد .
با این نگاه برای انسانهایی چون ما که ظرفیت ناقصی داریم با انسانهایی که دارای مقام چنینی باشند نه ممکن بوده و نه قابل الگو برداری و تقلید خواهد بود . این مقام همانند مقام خدایی است با این تفاوت که اینها مخلوق اند و خداوند خالق ، یا انها معلول اند و او علت . این جایگاه جائی است که حتی فرشتگان مقرب نیز نمی توانند بدان دست یابند چه رسد به انسانهایی چون ما ، که با کاستی های فراوان به دنیا آمده و هزاران مانع بیرونی و درونی در مسیر داریم ، و آنچه که می توانیم درک کنیم به نسبت آن چه قادر به درک آن نیستند ، چون قطره به دریاست . پس چگونه می توان با چنین تفاوتی ، آنها را اسوه دانست و حجت الهی بر مردم ؟
خديجه ( س ) دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خدا ( ص ) عموزاده و نسب هر دو به قصّي بن كلاب مي رسيد .
خديجه از نظر نسب از خانواده هاي اصيل و اشراف مكه بود . از اين رو وقتي بزرگ شد خواستگاران زيادي داشت . بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومي در آوردند ، ولي چند سالي از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگري كرد كه او را ابوهاله بن منذر اسدي مي گفتند .
خديجه از شوهر دوم دختري پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را امّ هند مي ناميدند .
شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگي شوهر نكرد ، تا وقتي كه به ازدواج رسول خدا ( ص ) درآمد .
در پاره اي از تواريخ است كه ابوطالب مهرية خديجه را بيست شتر قرار دارد و در تاريخ ديگري است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است . خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود .
پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبدالله و دختران : زينت ، ام كلثوم ، رقيه و فاطمه زهرا ( س ).
قال رسول الله (ص) :
كيف بكم اذا فسدت نساوكم وفسق شبابكم و لم تامروا بالمعروف بل امرتهم بالمنكر و نهيتم عن المعروف و اذا رايتم المعروف منكر و المنكر معروفا فقيل ويكون ذلك يا رسول الله فقال نعم و شد من ذلك .(۱)
چگونه مي شود حال شما هنگامي كه زنها ي شما فاسد شوند و جوانان شما به فسق و فجور بگرايند ، امر به معروف نميشود بلكه امر به منكر مي شود و جلوگيري از معروف شود معروف را منكر مي بينند و منكر را معروف مي بينند .پرسيدند :ايا چنين وضعي پيش خواهد آمد اي رسول خدا ؟ فرمود : آري وبدتر از آن نيز خواهد شد .
قال رسول الله (ص) :
اذا شاركت النساء ازوا جهن في التجاره حرصا علي الدنيا (۲)
هنگامي كه زنها براي طعمع دنيا در داد و ستد و خريد و فروش شركت كنند
قال رسول الله (ص)
يتشبه الرجال بالنساء و النساء بالرجل
مردها خود را به صورت و شكل زنها و زنها خود را به شكل مردها درمي آورند .(۳)
قال رسول الله (ص):
لعن الله المتشبهات من النساء بالرجل و المتشبهين من الرجل بالنساء .(۴)
خدا لعنت كند زناني را كه خود را بصورت مرد درمي آورند و مرداني كه خود را به صورت زن درمي آورند .
قال رسول الله (ص) :
اذا تزينت النساء بثياب الرجل و سلب عنهن فناع الحياء (۵)
هنگامي كه زنها با لباس مردان خود را زينت كنند وبي حيا و بي عفت شوند .
قال علي (ع):
يظهر في آخر الزمان و هو شر الازمنه نسوه كاشفات عاريات متبرجات خارجات من الدين داخلات في الفتن مائلات الي الشهوات مسرعات الي اللذات مستحلات للمحرمات في جهنم خالدات (۶)
حضرت علي (ع) فرمودند :
در آخر الزمان كه بدترين زمانها مي باشد زنهايي هستند كه پوشيده ي لخت هستند داراي زينت آلات هستند از دين خارج ولي در فتنه قرار گرفته اند ميل به شهوات و اميال نفساني هستند براي رسيدن به لذت دنيا سرعت مي گيرند حرامها را حلال مي دانند كه اين چنين زناني هميشه در جهنم خواهند ماند .
قال رسول الله (ص)
سيكون في آخر امتي رجال يركب نساءهم علي سروج الرجال يركبون علي المياثر حتي ياتوا ابواب المساجد نساوهم كاسيات عاريات علي رؤوسهن كاشنمه البخت البحاف لايجدن ريح الجنه فالعنوهن ملعونات(۷)
در آخر امت من مرداني پيدا مي شوند كه زنهايشان همچون مردها بر روي زينها سوار مي شوند ،در آن زمان مردان بر روي چيزهايي سوار مي شوند كه چرخ دارد (وسائل نقليه چون ماشين و موتور) و تا درب مساجد مي روند .زنانشان در عين لباس پوشيدن لخت و عريان هستند و بر روي سرهايشان چيزي مانند كوهان (شتر و يا استران لاغر) است انها عطر بهشت را هم نمي شنوند آنها را لعنت كنيد كه از رحمت خدا دورند .
۱ منتخب الاثرص 426 تحف العقول ص 41
۲ منتخب الاثر ص 428
۳ مجهه البيضاء ج 3 ص 343
۴ نهج الفصاحه ج 2 ص 474
۵ بشاره الاسلام ص 23
۶ من لايحصره الفقيه
۷ صحيح مسلم ج 6ص 168
۸ ۴430 الزام الناصب ص 183 منتخب الاثر ص
اين موضوع بين دانشمندان اسلامى مورد اختلاف است; برخى مى گويند: حضرت به زمان ظهورشان علم ندارد و به نظر برخى ديگر با توجه به اين كه امام زمان(عليه السلام) داراى علوم غيبى هستند و از آنچه واقع شده و مى شود و خواهد شد خبر دارند، پس مى توان گفت كه هم اكنون بلكه از آغاز غيبت، حضرت زمان ظهورشان را مى دانند.
2 ـ چگونه امام زمان (عليه السلام) از زمان ظهورشان مطلع مى شوند؟
بنابر آنچه در روايات آمده است، مى توان گفت: حضرت از سه راه به زمان ظهورشان علم پيدا مى كنند:
الف ـ از طريق الهام: از براهين و رواياتى كه در ابواب امامت وارد شده است، استفاده مى شود كه امامان معصوم(عليهم السلام) با عالم غيب ارتباط دارند و هنگام ضرورت، حقايقى را دريافت مى كنند. در روايات آمده است:
« امامان معصوم(عليهم السلام)صداى فرشته را مى شنوند، امّا خودش را مشاهده نمى كنند.» اثبات الهداة، ج 6، ص 437.
بنابراين ممكن است خداوند متعال زمان ظهور را از طريق الهام به امام زمان(عليه السلام) بفهماند. از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه مى فرمايند:
«امامى از ما غايب مى شود، پس چون خداوند اراده كند كه او را آشكار و ظاهر گرداند اثرى در دل وى پديد مى آيد، سپس به اين گونه به امر پروردگار ظاهر مى گردد.»
اثبات الهداة، ج 6، ص 364 ـ مهدى موعود، ترجمه و نگارش على دوانى، ص 262.
ب ـ از راه علائم و قرائن: ممكن است گفته شود: پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) زمان ظهور را توسط ائمه ى اطهار(عليهم السلام) به حضرت مهدى(عليه السلام) خبر داده است و اين از راه علائم و قراينى است كه پيغمبر معين كرده اند. در روايت است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند:
«وقتى زمان ظهور مهدى فرا رسيد خداوند شمشير و پرچم آن جناب را به صدا درمى آورد، مى گويند: اى دوست خدا! به پا خيز و دشمنان خدا را به قتل رسان.» بحار الانوار، ج 52، ص 311.
ج ـ از راه دستور العمل معين شده براى امامان: در روايات آمده; برنامه و دستور العمل تمام امامان بصورت مهره شده از جانب خداوند بر پيغمبر نازل شد و پيامبر آن را به حضرت امير المؤمنين(عليه السلام) تحويل داد. حضرت على(عليه السلام) در موقع خلافت صحيفه ى خويش را گشود و بر طبق آن عمل نمود و بعداً آن را به امام حسن(عليه السلام) تحويل داد و به همين كيفيت، نوبت هر امامى كه مى رسيد، مهرنامه ى خويش را مى گشود و بر طبق آن عمل مى نمود، اكنون هم دستور العمل امام زمان(عليه السلام) در دستش موجود است اصول كافى، ج 1، ص279.
امام سجاد علیه السلام از این همه انحراف و حق کشی و دروغ پردازی به تنگ آمد بر خطیب فریاد زد:
«وای بر تو ای خطیب خشنودی مخلوقی را با خشم خالق متعال خریدی جایگاهت پر از آتش باد.»
سپس به یزید توجه کرد و فرمود:
آیا اجازه می دهی تا بر این چوبها بالا رفته و سخنانی بگویم که در آن رضایت خدا و اجر و ثواب برای حاضرین باشد؟
نکته:اگر سخنران همچون خطیب یزید بر منبری سخنرانی کند منبر نخواهد بود و اگر سخنران در مسیر خدا و هدفش از سخنرانی تحصیل رضای خدا و ارشاد باشد آنگاه منبر خواهد بود لذا امام سجاد علیه السلام می فرماید:بر این چوبها و تخته پاره ها بالا روم نمی گوید:به منبر بروم زیرا منبر مسجد اموی چوب و تخته پاره است که برای سوزانیدن شایسته است.
حضار از پیشنهاد امام زین العابدین علیه السلام تعجب کردند و در بهت فرو رفتند که این جوان علیل و بیمار چه می خواهد بگوید و چه می تواند بکند لذا با اینکه یزید جواب رد داد مردم اصرار کردند که اجازه دهد تا به بینند چه خواهد کرد.
یزید گفت:اگر منبر برود جز با افتضاح من و بنی امیه پائین نخواهد آمد زیرا که او از خاندانی است که دانش با شیر به آنها تغذیه شده است٬بالاخره با اصرار زیاد مردم اجازه داد.
امام از پله های منبر اموی بالا رفت و بر عرشه آن قرار گرفت٬پس از حمد و ثنای پروردگار خطبه ای ایراد فرمود که چشمها گریان و دلها لرزان شد و از جمله فرمود:
مردم خدا به ما شش امتیاز داد و به هفت چیز بر سایرین برتری یافتیم.
به ما علم وحلم و بزرگواری و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهای مومنان داده است و به هفت امر به ما افتخار و فضیلت بخشید که از ما است محمد مصطفی (ص) و از ما است صدیق این امت علی که خلیفه و جانشین رسولخدا(ص) است و از ما است جعفر طیّار و از ماست شیر خدا و رسولش حمزه سیدالشهدا و از ما است سیده زنان جهانیان فاطمه بتول و از ما است دو سبط این امت حسن و حسین که دو سید جوانان بهشتند.
هر که مرا می شناسد که می شناسد و آنکه نمی شناسد از حسب و نسبم آگاه می کنم تا بشناسد: من فرزند مکه و منایم٬من فرزند زمزم و صفایم٬منم فرزند آنکه حجرالاسود را باگوشه های عبایش بجای خود نصب نمود٬منم فرزند بهترین کسی که حج کرد وتلبیه گفت٬ منم فرزند آنکه بر براق سوار شد و به آسمان رفت٬ منم فرزند آنکه در شب او را از مسجدالحرام به مسجد اقصی بردند٬پس منزه است آنکس که او را سیر داد.
منم فرزند آنکه جبرئیلش به سدرة المنتهی رسانید.
منم فرزند کسی که بر فرشتگان امامت کرد.
منم فرزند آنکه خدای بزرگ به او وحی فرستاد.
منم فرزند محمد مصطفی.
منم فرزند علی مرتضی.
منم فرزند آنکه با دو شمشیر جنگید و با دو نیزه مبارزه کرد و دو بار هجرت نمود.و دوبار بیعت کرد و به دو قبله نماز خواند٬و در بدر و حنین با کفار جنگید و لحظه ای به خدای متعال کافر نشد.
من فرزند صالح مومنین و وارث پیامبران و ریشه کن کننده منکران خدا و سید و سرور مسلمانان و رهبر مجاهدان و زینت دهنده عبادت کنندگانم این است جدم علی بن ابی طالب.منم فرزند فاطمه زهرا٬منم فرزند سیده زنان٬منم فرزند پاک بتول.
منم فرزند پاره تن رسولخدا(ص).
من فرزند آنم که بخون آغشته گردید.
من فرزند کسی هستم که در کربلا ذبح گردید.
من فرزند آنکسی هستم که پریان و پرندگان هوا در سوگ او گریه کردند.
چون سخن امام به اینجا رسید مردم صدا را به گریه و ناله بلند کردند و مسجد یک پارچه ضجّه و ناله شد٬یزید از ترس شورش مردم صدا زد موذن اذان بگو.
موذن:الله اکبر.
امام سجاد علیه السلام :خدا بزرگ است و عزیز و برتر از هر چیز و چیزی بزرگتر از خدا نیست.
موذن:اشهد ان لا اله الا الله
امام سجاد علیه السلام:پوست و گوشت و خون و مویم شهادت به یکتائی خدا میدهد.
موذن:اشهد ان محمدآ رسول الله(ص)
امام سجاد علیه السلام عمامه از سر گرفت و فرمود:موذن ترا بحق محمد قسم می دهم اندکی سکوت کن٬ آنگاه متوجه یزید گردید و فرمود:یزید!محمدی که نامش را با این عظمت می برید جدّمن است یا جدّتو؟
اگر بگوئی که جد من است دروغ گفته و کافر شده ای و همه مردم می دانند که دروغ می گوئی٬و اگر میدانی که جدّ من است چرا عترت و ذریه اش را کشتی و چرا پدرم را بظلم و ستم شهید کردی و اموالش را غارت نمودی و زنان او را به اسارت کشاندی٬آنگاه دست برد و جامه بر تن درید و گریان شد و فرمود:بخدا قسم اگر در دنیا کسی باشد که جد او رسولخدا است غیر از من نیست٬پس چرا این مرد پدرم را کشت و ما را اسیر نمود٬سپس فرمود:یزید!این کارها را میکنی و باز هم می گوئی:محمد رسول الله و رو به قبله می کنی٬وای بر تو از روز قیامت که جد و پدرم دشمن تو اند.
یزید صدا زد:موذن اقامه نماز بگو.
بحارج۴۵ ص۱۳۷-نفس المهموم ص۴۵۱-حیاة الحسین ص۳۸۶
مقدمه : ظهور نور
شب یخبندان زمین بود جهان راغباری از جهل ونومیدی فرا گر فته بود واندیشه های گمراه در زمین روان بود ند بت ها در هیبت های گوناگون سر بلند میکردند انسان ها بسان رمه های بی شبان در کج راهه های بی مقصود زمین سر گردان بودندبیش از همه سر زمین سوخته حجاز بود که در اتش ایین های پوسیده جاهلی می سوخت اسمان را خورشیدی دو باره می بایست تا ذوب کند یخبندان زمین را کی خواهد امد ان پیام اور اخلا ق وسعادت تا جان های تشنه را با فرمان های زلال اسمانیش سیراب کند همان رسولی که پیامبران پیشین وعده امدنش را داده بودند وشب در راه رسیدن به طلوع صبح جمعه 17 ربیع اول بود مصادف با همان سالی که اصحاب فیل قصد ویرانی کعبه کردند وبه سنگ سجیل معذب شدند که ناگهان زمین لرزید جهان تیره وتار شد گویی زمین خسته از ستم در تلاتم تولدی بزرگ بود ابلیس قصد رفتن بکرد تا خبر از این دگر گونی بگیرد که باشهاب تیر هابی نورانی رانده شد وندا امد که دیگر جایی در هیچ اسمانی ندارد ابلیس که پس از تولد حضرت عییسی ع به هفت اسمان میرفت پس از تولد ان حضرت از سه اسمان منع شده بود به یارانش گفت بگردند در زمین وعلی ن دگر گونی را که باعث منع او ا زچهار اسمان شده بود بیابند چون برفتند وبی خبر باز گشتند خود در پی ان حادثه بزرگ رفت ودر ان صبح در خشان بود که بت ها در هر جای زمین به رو افتادند ایوان کسرا بلرزید و14 کنگره ان سر نگون شد اتشکده فارس از پس 1000 سال افروختن به خاموشی گرایید دریاچه ساوه که دوران درازی مورد پرستش بود فرو رفت وخشکید وادی خشک وبرهوت "سماوه" را اب گرفت پادشاهان اقالیم زمین لال شدند وتخت هایشان واژگون شدند علم کاهنان سر نگون شد سحر ساحران باطل وندای از اسمان در گوش زمینیان طنین انداخت (جاء الحق وذهق الباطل انم الباطل کان ذهوقا ) وسر انجام چشم انتظاری به سر رسید و محمد (ص) پایان پیامبران برگزیده متولد شد شب یخ بندان زمین از خورشید وجودش گرم شد اندیشه های یخین ذوب شدند وملائک مهربان هستی پراکنده های زمین راجمع کردند تا شان انسانی در چاه جاهلیت سقوط نکند
نگاهی به سیره های پیامبر از نظر
الف : اجتماعی ب : اقتصادی ج : جهاد : مدیریتی
الف : اجتماعی : قران کریم شخصیت پیامبر اسلا م را " اسوه" معرفی میکند ومسلمانان را به پیروی از ایشان فرا میخواند (( لقد کان لکم فی رسول اله اسوه حسنه : پیامبر برای شما الگوی نمونه است ))
دسترسی به چنان الگوی والا مسلمانان را از تقلید های خود سری ها بی برنامگی ها ونیز سر در گمی ها در بی راهه ها نجات می دهد وانها را با را ه ورسم درست زنگی اشنا میسازد نااشنایی با زندگانی پیشوایان اسمانی سبب می شود مسلمانان از روش های دیگر متاثر شوند وراه وروش ناب اسلامی را با ادات واداب وسنن ملی وقومی غلط وانواع بدعت ها بیالایند نمونه های زیادی از این گونه اداب غلط را میتوان در زندگی مسلمانان یافت که نتیجه انحراف انها از اسلام ناب محمدی است شخصیت ملکوتی ان حضرت ان حضرت چنان است که شناخت کامل ان برای کسی ممکن نیست وحتی سخن گفتن در باره او کار بس دشواری است کسی را این توانایی نیست که در تمام زمینه ها چون او باشد اما این وظیفه همه مسلمانان است که تا جایی که میتوانند خود را شبیه او سازند ودرس زندگی را از او بیاموزند به جای پی روی از این وان واداب غلط اجتمایی ویا فر هنگ های منحط به وی اقدا کنند وتا انجا که میتوانند پا جای پای او بگزارند ما با دسترسی به چنان شخصیت والا واموزش های اسمانی او خود کفا وبی نیاز از دیگران داریم که سرمایه بزرگی برای پیشرفت است
بعد های اجتماعی :
1- نماز در نظر رسول خدا (ص)
پیامبر اکرم (ص) علاقه زیادی به نماز داشت و میفرمود
(( قره عینی فی الصلوه : روشنی چشم من در نماز است ))
پیامبر اکرم نماز را به ستون چادر تشبیه کرده ومی فرمود اگر ستون چادر ثابت وپا بر جا باشد طناب ها ومیخ ها وپوشش ان پا بر جا خواهد بود وگر نه با شکست ستون هر یک از انهاد سودی نخواهند داشت از این پیام میتوان در یافت که روح دین توجه به خدا وار تباط با اوست اگر چنین توجه وار تبا طی در کار نبا شد سایر امو نیز سودی نخواهد داشت
2- تلا ش وفعالیت :
پیا مبراکرم (ص) از دوران کودکی پر تحرک وعلاقه مند به کار وفعالیت بود سراسر زندگی پیامبر اکرم وسایر پیشوایان اسلام تلاش وتحرک بود از خواب واستراحت زیاد منع میکردند وکار را وسیله رشد وشکوفایی روحی ومعنوی انسان معرفی می نمودند امام علی (ع) فر مودند : تفریحی بهتر از کار نیست یعنی کار علا وه بر اینکه وسی له تامین معاش است وبه رشد اقتصادی جامعه ورسیدن به استقلا کمک میکند رد عین حال وسیله ایجادنشاط روحی و از میان رفتن افسردگی است واذا در سلامت روانی انسان بسیار موثر است
3- سادگی و بی الایشی :
پیامبراکرم (ص) به کم ترین مقدار از نعمت های دنیا قناعت می کرد وکم مینوشید وکم میخورد وجامه ای ساده می پوشید اما در عین سادگی طر فدار فلسفه فقر نبود مال وثروت رات به سود جامعه وبرای صرف در راههای مشروع جامعه لازم میشمرد زندگی او در خانه بی تکلف واکنده از عشق وصلح ومحبت خانوادگی است از غذا هایی که به ان رغبت نمی کرد عیب جویی نمی نمود روی زمین با بی نوا یا ن غذا می خورد به یار ان خود می فرمود خوشبخت ترین مردم در نظر من مومنی است متعلقاتش کم واز نماز بهره مند باشد
4- پاکیزگی واراستگی :
پیامبر اکرم (ص) به پاکیزگی واراستگی توجه خاصی داشت خانه پیامبر با همه سادگی همیشه پاکیزه بود میفرمود محوطه جلوی خانه خود را جارو بزنید وتمیز کنید از ناشسته رها کردن ظرف های غذا وظروف اب وغذا را بدون سر پوش گذاردن نهی می کرد دستور داده بود اب ها را مطلقا الوده نسازند ودر موقع شستشوی بدن داخل نهر ها نشوند می فر مود خداوند ژولیدگی والودگی را دشمن میداند
5-عفو وگذشت :
چشم پوشی از خطای دیگران وگذشتن از حق خود از سجایای بارز پیامبر اکرم (ص) بود اما نباید فراموش کرد که ان همه عفو وگذشت همه مر بوط به مواردی بود که جنبه های شخصی داشت ولذا در مسایل اصولی وعمومی با کمال قدرت وصلابت عمل میکرد وتا احقاق حق نمی نمود ارام نمی گرفت در اجرای عدالت ودفاع از حق قاطع وسخت گیر بود توصیه وخواهش هیچ کس اور ا از اجرای عدالت باز نمی داشت
6-معاشرت با مردم :
رفتار پیامبر (ص) با مردم به قدری محبت امیز بود که مردمان اور ا برای خود پدری مهر بان ودلسوز می دانستند ودر دشواری ها ومشکلا ت زندگی به او پناه می بر دند به یاران خود میفرمود بدی های یکدیگر را پیش من باز گو نکنید زیرا دوست دارم بادلی خالی از کدورت باشما معاشرت داشته باشم هنگامی که یکی از اصحاب راغمگین وپریشان می دید با شوخی کردن اور را مسرور مساخت ومی فرمود خداوند کسی را که با ترش رویی با برادرانش روبرو شود دشمن میداند شوخ طبع وبذله گو بود اما هیچ وقت از حریم ادب ووقار خارج نمیشد ودر این کار زیاده رویی نمی کرد هر کسی به خانه ان حضرت می رفت با کمال احترام ومحبت با او رفتار می نمود تا انجا که گاهی ردا وبالا پوش خود را زیر او پهن واز حضور او بلند نمی شد تا وقتی که خود او بلند شود وقتی با مردم می نشست سعی می کرد تاانجا که می شد با انها هماهنگ شود اگر در باره امور معنوی سخن می گفتند با ان ها همراهی می نمود واگر در باره امور ظاهری ودنیوی حر ف می زدند برای اظهار مهربانی با انها هم سخن میشد
7- حقوق همسایه:
پیامبراکرم(ص) به مراعات حقوق همسایه تاکید بسیار می کرد ومسلمانان را سفارش می کرد که روابط خود را با همسایگان بر مبنای نیکی ومحبت بنیان نهند تا انجا که در غزوه "تبوک" اعلام کرد هر کس همسایه خود را ازار رسانده با ما نیاید روزی خطاب به پیروان خود فر مود هر کس به خدا وروز جزا ایمان دارد باید احترام همسایه اش را مراعات کند حرمت همسایه مانند حرمت مادر بر فرزند است
ب:اقتصادی
پیامبر گرامی اسلام برای امور اقتصادی امت خود دارای برنامه های خاصی بودند وایشان سعی می کردند که تعادل اجتماعی را میان مردم برقرار کنند وفقر را از جامعه دور کنند وطوری بیت المال را میان مردم تقسیم کنند که به همه به طور مساوی سهم برسد
بعد های اقتصادی :
1-راهی برای مبارزه با فقر :
اسلام دینی اجتماعی است وسعادت فرد را از سعادت جامعه جدا نمی داند در جامعه ای که فقر گریبان عده زیادی از مردم را گر فته باشد فرد مسلمان نباید نسبت به این نا برابر ی اجتماعی بی اعتنا باشد ونباید تصور کند که میتوان فقط با عباداتی مانند نماز وروزه به رستگاری برسند زیرا رسیدگی وتوجه به خلق خدا نیز عبادت است کمک به نیا زمندان به اندازه ای مهم است که در قران به موارد بسیار(دادن ذکات ) که سبب بهبود وضع اقتصادی جامعه وکاهش فقر میشود در ردیف (بر پا داشتن نماز) ذکر شده واین دو عبارت در کنار هم وبا هم توصیه شده است کسانی که خود غرق در ناز ونعمتند ودائما ثروت خود را بیشتر وبیشتر می کنند ودر فکر مرحومان نیستند از اسلام به دورند حضرت علی می فرمایند " خداوند سبحان روزی فقیران را در اموال ثروتمندان معین وواجب کرده وهیچ فقیری گرسنه نمی ماند مگر به علت انکه ثروتمندی از حق او به نوایی رسیده وخداوند ثروتمندان را در این کار باز خواست خواهد کرد "
یکی از این راهها بر قراری مالیات هایی مانند ذکات وخمس است اما راه دیگر توصیه به انفاق است اسلام از مسلمانان خواسته تا اگاهانه بدون ترس از حکومت وقانون برای رضای خدا به مستمندان کمک کنند"انفاق"یک عمل انسانی است واسلام همان طور که برای ایجاد رونق اقتصادی انگیزه انسانی "مالکیت خصوصی را نادیده گرفت برای تعدیل ثروت ومبازره با اخلاق طبقاتی انگیزه انسانی رحم و دستگیری از هم مستضعفان را که در هر انسانی وجود دارد را فرا موش نکرده است ان کسی که انفاق میکند باید بداند هر چند یک عمل انسانی واجتماعی پسندیده انجام داد ه اما خود او در معرض یک خطر است وان خطر خود بینی است که ممکن است وی را دچار تکبر کند وبر سر ان بیچاره نیازمندی که کمک در یافت کرده منت بگذارد واو را نارا حت کند
2- بر قراری عدالت اجتماعی :
چون انسان موجودی اجتماعی است حرکت خدا جویانه او جز در سایه نظام متعادل اجتماعی امکان پذیر نیست از این رو پیا مبران که ندای "ازادی معنوی"در پرتو ایمان به خدا را سر داد ه اند فر یاد" ازادی اجتماعی" در پرتو جهاد ومبارزه را نیز بلند کرده اند پیام انبیاء این نبود که درون را اصلا ح کنید وبه برون کاری ندا شته با شید اخلا ق را بسازید اجتماع خود به خود سا خته می شد تار یخ زند گانی وقیام پیامبرا ن اکنده است از مبارزات پیامبران با نا همواری های اجتماعی مراجعه به قران کریم هیچ گونه تردیدی بر جای نمی گذارد که بر قراری عدالت اجتماعی یکی از اساسی ترین اهداف مشترک همه پیامبران بود ه است قران در عین حال که همه جا ندای توحید ویگانه پرستی سر میدهد مردم را به مبارزات اجتماعی برای به دست اوردن حقوق خود و دیگران فرا می خواند در جایی مردم را سرز نش می کند که : "وما لکم لا تقاتلونه فی سبیل اله والمستضعفین : چه می شود شما را چر ا نمی جنگید ؟ در راه خدا ودر راه مستضعفین در این ایه برای تحریک به جهاد به دو ارزش تا کید شده است یکی اینکه راه راه خداست ودومی اینکه انسان های بی پناهی در چنگال ستمگران گر فتار مانده وبه استضعاف کشیده شده اند یعنی تا کید به ایجاد عدالت اجتماعی به همین دلیل است که بیشتر مخالفین پیامبران را مستکبرین وبیشتر ترفداران انها را محرومین تشکیل داده اند
ج: جهاد :
از اغاز تمدن بشری جنگ وخون ریزی در اجتماعات انسانی وجود داشته است وبخش مهمی از تاریخ زند گی بشر در واقع تار یخ جنگ هایی است که میان ملت ها وجامعه مختلف روی داده است شک نیست که جنگ در کنار تغییرات وتحولات مهمی که در فر هنگ ها وتمدن ها ایجاد می کند از ان جهت که موجب نابودی انسانها ودستا ورد های مادی ومعنوی انها می شود پدیده ای بس نفرت انگیز ووحشت اور است
جنگ در اغاز تا سیس جامعه اسلامی نیز وجود داشته وپیامبران ویاران او در میدان های نبرد با دشمنان قدم نهاده وپیکار کرده اند مورخان مسلمان و اسلام شنا سان غیر مسلمان در باره جنگ های صدر اسلام بررسی های فرا وانی کرده ونظریه های گوناگونی ابراز داشته اند بعضی از دشمنان اسلام که می خواستند
چهره این دین را به صورتی خشن ترسیم کنند با اشاره به این جنگ ها اسلام را دین شمشیر نامیده اند وقدرت منطقی ومعنوی این دیانت را در گسترش اسلا م نادیده گرفته جنگ ها را عامل بسط وتوسعه این دین قلمداد کرده اند در سال های اولیه بعثت پیامبر وظهور اسلام که مسلمانان در مکه بودند از مشر کان اذار واذیت بسیار می دیدند اهانت وتحقیر شکنجه رفتار دائمی وعادی بسیاری از مشرکان با مسلمانان بود هر گاه مسلمین به پیامبر مرا جعه می کردند واز ایشان اجازه مبارزه ومقابله به مثل می خواستند پیامبر می فرمود هنوز به من اجازه جهاد داده نشده است در بینش الهی واسلامی همواره در طول تاریخ در گیری ومبارزه بین حق وباطل وهواخواهان این دو جنبه در جریان شده است انگیزه اصلی حق وباطل در درون خود انسان ها وجود دارد وبه صورت لهیب های خود پرستی سود جویی هوس بازی یا در برابر ان به صورت تمایلات عالی :خدا جویی حق طلبی عدالت خواهی و... تجلی می کند گرایش به هر سمت سبب می شود انسانی با تمایلات عالی یا فردی با تمایلا ت پست حیوانی به وجود اید ومجموعه افرادی که انگیزه های باطل بر انها غلبه یافته تشکیل جبهه باطل را می دهند وافرادی که انگیزه های حق در انها تقویت یافته جبهه حق را به وجود می اورند ودر گیری ومبارزه ای که بین این دو گروه بوجود می اید گاه انسانها را به زبونی وفساد می کشاند وگاه دگرگونی های اصلاح طلبانه در جهت خیر وجامع به وجود می اورد اسلا م کوشش انسانها وایمان وفدا کاری هدفداری انها را در دگرگونی های اجتمایی موثرمی شناسد وضعف وزبونی هوا پرستی را موجب سلطه باطل میشمارد ولی در هر حال اسلام اینده نهایی تاریخ را در خشان معر فی می کند واز پی روزی نهایی حق بر باطل وعدالت بر ظلم خبر می دهد از نظر تعالیم اسلامی هر اقدامی- ولو بسیار اندک - که در حمایت از حق صورت می پذیرد در پیروزی نهایی حق بر با طل موثر است
د : مدیریت :
یکی از ارکان زندگی اجتماعی مدیریت است زیرا در اجتماع منافع ومقاصد افراد وسر نوشت اشخاص با یکدیگر ار تباط واشتراک پیدا می کند از همین جا است که هماهنگی بین افراد وواحد های اجتماعی هدایت به سوی هدف ونظارت بر ضوابط وارزش یابی کارها ضرورت مدیریت را روشن می سازد در بینش اسلامی همچنین مدیریت به عنوان مسئولیتی سنگین همراه با خدمتی گسترده طرح می شود ومدیریت اسلامی مدیریت را برای خدمت می خواهد
بعد های مدیریت :
1- سعه سدر :
یکی از ابزار بسیار موثر در مدیریت سعه سدر است . حضرت علی (ع) می فرمایند : " ابزارمدیریت شرح صدر و گشایش سینه است " شرح صدر " موهبتی است که هنگام بعثت پیامبران از جانب خدا به انها اعطا شد
2- نیروی انسانی :
مدیر بیشتر طرح ها واندیشه های مدیریت را از طریق همکاران انجام میدهد در مدیریت انبیاء نقش همکاران وهمراهان در ترویج اندیشه های الهی از موقعیت خاصی بر خوردار است
3- قانون :
قانون وسیله وطریقی است که مدیر با ان مجموعه تشکیلات خود را به طرف مقصود هدایت می کند حدود ومرز های تشکیلاتی به وسیله قانون مشخص می شود و مدیر با معیار های قا نونی فعا لیت های همکاران وروند حوزه مسئولیت خود را کنترل میکند
مهیار های شایستگی در مدیریت اسلامی :
استوانه های هر تشکیلات وپایه های هر سازمانی بر زمین اندیشه استوار است ومعیار های ارزشی ثمره نهالی هستند که در زمین اندیشه می رویند از این رو کلیه چهار چوب ها و گزینش ها وتقسیم مسئولیت ها بر اساس معیار های ارزشی تنظیم می شود .
معیار های کلی واصولی یک مدیر جامع به شرح زیر است :
1- ایمان :
در نظام اسلامی مدیریت ها وسر پرستی ها به کسانی واگذار می شود که در بعد اندیشه وعمل اسلام را قبول داشته باشد از دیدگاه قران کریم بر طبق سنت خداوندی ومشیت الهی مدیریت وسر پرستی زمین باید به دست صالحان وشایستگان مومن باشد خداوند در قران میفرماید ((ان الارض یرثها الصالحون : به طور حتم بندگان شایسته وصا لح من "مدیریت " زمین را وارث خواهند شد (انبیاء /105))
2- دانش وا گاهی :
از نظراسلام مدیریت یک تشکیلا ت به کسی واگذار می شود که صرف نظر از ایمان از دانش اداره واگاهی های لازم را نسبت به ان تشکیلات داشته باشد . اسلا م این اصل عقلی را که "" باید کار را به کاردان سپرد """ قبول دارد ودر تعلیمات خود چنین اموزش می دهد که اداره امور باید به کسی سپرده شود که دانش ان کار را داشته باشد ش
3- کفایت :
مدیریت واداره یک سازمان را نمی توان به هر ادم با ایمان ومتخصصی وا گذرا کرد زیرا در مدیرت ایمان وتخصص شرط لازم است ولی شرط کافی نیست بلکه باید شخص توانایی
و کفایت اداره کردن را داشته باشد ودر یک جامعه ایمان وتخصص رادر خارج از ذهن با یکدیگردر امیخته وبه ان نمود عینی می بخشد
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعهى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم»يعنى«شكافندهى دانشها»لقب آن گرامى است.
به هنگام تولد هالهيى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.
امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبتبه پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مىرساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى«ام عبد الله» دختر امام مجتبى عليهم السلام است.
عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخناز والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مىآمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مىخواندند.
راستگوترين لهجهها و جذابترين چهرهها و بخشندهترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.
گوشهيى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مىخوانيم:
پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى»فرمود.اى جابر!تو زنده مىمانى و فرزندم«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب»را كه نامش در تورات«باقر»است در مىيابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.
پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانهى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.
گفت:برو...
امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينهى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟
فرمود:امام پس از من فرزندم«محمد باقر»است.
جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايتشوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.
ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى.
علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمهى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله»نزد امام باقر (ع) مىآمد و از آنحضرت دانش فرا مىگرفت و به آن گرامى مكرر عرض مىكرد:اى شكافندهى علوم! گواهى مىدهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى .
«عبد الله بن عطاء مكى»مىگفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود .
شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه«جابر بن يزيد جعفى»به هنگام روايت از آن گرامى مىگفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...»
مردى از«عبد الله عمر»مسالهيى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است .
«ابو بصير»مىگويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مىبينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديدهاى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت«ابو هارون»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.
از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟
فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟
گفتم:از كجا دريافتى؟
گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشندهيى است .
و نيز«ابو بصير»مىگويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مىرساند.
امام فرمود خدا رحمتش كند.
با تعجب گفت:مگر او مرده است؟
فرمود:آرى.
گفت:چه وقت در گذشت؟
فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.
گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...
فرمود:مگر هر كس مىميرد به جهتبيمارى است؟
آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.
امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مىكنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامتشناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مىدهم .
يكى از راويان مىگويد در كوفه به زنى قرآن مىآموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:
آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهرهام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن .
اخلاق امام
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانهى امام بسيار مىآمد و به آن گرامى مىگفت: «...در روى زمين بغض و كينهى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيدهام آنست كه اطاعتخدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مىبينى به خانهى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مىفرمود و به نرمى سخن مىگفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.
شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مىپرداخت.
عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.
فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.
پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانهى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.
ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:
«گواهى مىدهم كه تو حجتخدا بر مردمانى ...»
«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مىگويد:
در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعهى خويش باز مىگردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.
نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مىريختبا تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامتبدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اينحال در پى دنيا مىرود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مىكنى؟
مناظرات امام
«عبد الله بن نافع»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مىگفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن«خوارج نهروان»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.
به عبد الله گفتند:آيا مىپندارى فرزندان على (ع) نيز نمىتوانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟
گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنهى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامهاى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:
سپاس ويژه خدايى است كه آفرينندهى زمان و مكان و چگونگىهاستحمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله»خدايى نيست و«محمد»بندهى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.
اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.
حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به«حديثخيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.
«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه»«فردا پرچم را به مردى مىسپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مىدارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمىكند و از نبرد فردا باز نمىگردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».
-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعهى عظيم آنان را گشود.
امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در بارهى اين حديث چه مىگويى؟
گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!
فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مىداشت مىدانست كه او«خوارج»را مىكشد يا نمىدانست؟اگر بگويى خدا نمىدانست كافر خواهى بود.
گفت:مىدانست.
فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مىداشتيا به جهت نافرمانى و گناه.
گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مىداشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مىبود خداوند مىدانست و هرگز دوستدار او نمىبود پس معلوم مىشود كشتن خوارج طاعتخدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.
عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت«خدا بهتر مىداند رسالتخويش را در چه خاندانى قراردهد» و
فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعتخداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مىسازم،از مرگ در آنحالتبيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.
گفتم:رحمتخدا بر تو باد،مىپنداشتم كه شما را پند مىدهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختی


