که مراغواکردی،درروی زمین برای آنان به
آرایشگری خواهم پرداخت وهمه آنان راغوا
خواهم کرد!2
مگراینکه-العیاذبالله-باورش نسبت به ارزش و
گوهرایمان وحقیقت روزجزاوحیات جاودان پس ازمرگ ویا اعتقادش دربارهءدشمنی شیطان
نسبت به آدمیان،درکمال سستی واحیاناًدرمرز
عدم باشد!
ویاآنکه براثراشتغال به مشاغل زندگی«مادی»
یک نوع حال غفلت مستمر،روح وی رافرا
گرفته وحال توجه وتفطّن نسبت به محفظت گوهر ایمان ازخطرآفات حاصلهءازسوی شیطان
از وی سلب شده باشد.
مباهات حضرت علي به همسري فاطمه عليهماالسلام
شخصيت بزرگي چون علي عليه السلام به همسري فاطمه عليهاالسلام افتخار ميكند و همسري با او را براي خود فضيلت و ملاك برتري بر ديگران و شايستگي پذيرش مسئوليتهاي سنگيني چون رهبري جهان اسلام ميداند. برخي از موارد كه حضرت براي اثبات حقانيت خود به داشتن همسري فاطمه عليهاالسلام استناد فرمودهاند عبارت است از:
* در پاسخ نامهاي به معاويه از جمله فضيلتها و امتيازهايي كه حضرت به آن اشاره ميفرمايند اين است كه «بهترين زنان جهان از ماست و حمالة الحطب و هيزم كش دوزخيان از شماست.»(1) حضرت علي عليه السلام در ضمن پاسخ به نامه معاويه مينويسد: «دختر پيامبر صلي الله عليه و آله همسر من است كه گوشت او با خون و گوشت من در هم آميخته است. نوادگان حضرت احمد(صلي الله عليه و آله)، فرزندان من از فاطمه عليهاالسلام هستند، كداميك از شما سهم و بهرهاي چون من دارا هستيد.»
* در جريان شوراي شش نفره كه خليفه دوم براي جانشيني وي را تعيين كرده بود حضرت خطاب به ساير اعضا فرمود: «آيا در بين شما به جز من كسي هست كه همسرش بانوي زنان جهان باشد؟» همگي پاسخ دادند: نه.(2)
* حضرت علي عليه السلام در ضمن پاسخ به نامه ديگر معاويه مينويسد: «دختر پيامبر صلي الله عليه و آله همسر من است كه گوشت او با خون و گوشت من در هم آميخته است. نوادگان حضرت احمد(صلي الله عليه و آله)، فرزندان من از فاطمه عليهاالسلام هستند، كداميك از شما سهم و بهرهاي چون من دارا هستيد.»(3)
* در جريان سقيفه حضرت ضمن برشمردن فضايل و كمالات خويش و اين كه بايد بعد از پيامبر، او رهبري و هدايت جامعه اسلامي را عهدهدار شود به ابوبكر فرمود: «تو را به خدا سوگند ميدهم! آيا آن كس كه رسول خدا او را براي همسري دخترش برگزيد و فرمود خداوند او را به همسري تو [علي] در آورد من هستم يا تو؟ ابوبكر پاسخ داد: تو هستي.(4)
فاطمه ركن علي است
از مقامات ممتازي كه مخصوص پيامبر صلي الله عليه و آله و حضرت فاطمه عليهاالسلام ميباشد ركن بودن براي علي است. در حديثي ميخوانيم پيامبر صلي الله عليه و آله به حضرت علي عليه السلام فرمودند: «سلام عليك يا ابا الريحانتين، فعن قليل ذهب ركناك.» (5)
چه تعبير لطيف و زيبايي همان تعبير حضرت علي عليه السلام در مورد زن كه فرمودند زن ريحانه است. پيامبر نيز فرمودند: «سلام بر تو اي پدر دو گل [زينب و ام كلثوم] به زودي دو ركن تو از دست ميروند.» حضرت علي عليه السلام بعد از شهادت فاطمه خطاب به ايشان فرمودند: «بِمَنِ العَزاء يا بِنتِ مُحمد؟ كنت بِكِ اتعزي فَفيم العَزاء من بعدك؟»؛ به چه چيزي آرامش يابم اي دختر محمد؟ من به وسيله تو تسکين مييافتم؛ بعد از تو به چه چيزي آرامش يابم؟
علي عليه السلام بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «اين يكي از دو ركن بود» و بعد از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند:« اين ركن ديگر است.»
مددكار اطاعت الهي
انبياء و پيشوايان معصوم تنها راه سعادت و خوشبختي انسانها را پيروي از دستورات الهي ميدانستند و از اين رو بهترين همكار و دوست براي آنان كسي بود كه در اين راستا به آنها كمك كند.
ميخوانيم علي عليه السلام در پاسخ پيامبر كه سؤال كردند:« همسرت را چگونه يافتي؟» گفتند:« بهترين ياور در راه اطاعت از خداوند.»(6)
تمسك علي عليه السلام به كلام زهرا عليهاالسلام
حضرت در حديث اربع مائة بعد از اين كه فرمودند در مراسم تجهيز مردهها گفتار خوب داشته باشيد چنين ادامه دادند: «فان بنت محمد صلي الله عليه و آله لما قبض ابوها ساعدتها جميع بنات بنيهاشم، قالت: دعوا التعداد و عليكم بالدعا.»
حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از ارتحال رسول اكرم صلي الله عليه و آله به زنان بنيهاشم كه او را ياري ميكردند و زينتها را رها كرده و لباس سوگ در بر نمودهاند، فرمود:«اين حالت را رها كنيد و بر شماست كه دعا و نيايش نماييد.»(7)هنگام ارتحال بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه و بيان وصايا و حلاليت ايشان حضرت در پاسخ ميگويد: « پناه به خدا، تو داناتر و پرهيزكارتر و گراميتر و نيكوكارتر از آني كه به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را مورد نكوهش قرار دهم. دوري از تو و احساس فقدانت بر من گران خواهد بود، ولي گريزي از آن نيست. به خدا قسم با رفتنت مصيبت رسول خدا را بر من تازه نمودي، يقينا مصيبت تو بزرگ است مصيبتي كه هيچ چيز و هيچ كس نميتواند به انسان دلداري دهد و هيچ چيز نميتواند جايگزين آن شود.»
با اين كه حضرت علي عليه السلام معصوم بوده و تمام گفتههاي او حجت است ولي براي تثبيت مطلب به سخن زهرا عليهاالسلام تمسك ميكند. اين نشانگر عصمت حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام بوده و اين كه تمام رفتار، گفتار و نوشتار او حجت است و از اين جهت فرقي بين زن و مرد نيست.
تنها تسلي بخش علي عليه السلام
حضرت بعد از شهادت فاطمه خطاب به ايشان فرمودند:
«بِمَنِ العَزاءُ يا بِنتَ مُحمَد؟ كُنتُ بِكِ اَتَعزي فَفيمَ العَزاء مِن بَعدِكِ؟» (8)؛ با چه کسي آرامش يابم اي دختر محمد؟ من به وسيله تو تسکين مييافتم؛ بعد از تو با چه کسي آرامش يابم؟
غضب خداوند به غضب فاطمه عليهاالسلام
حضرت علي عليه السلام از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل نموده كه ايشان فرمودند:
«انَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَيَغضِبُ لِغَضِبِ فاطِمَه وَ يَرضي لِرِضاها»(9)؛ خداوند عزوجل به خاطر خشم فاطمه، خشمگين؛ و براي خشنودي و رضايت فاطمه راضي ميشود. «خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به رسول خدا بپيوندد، پس از او شكيبايي من به پايان رسيده و خويشتنداري از دست رفته، اما آنچنان كه در جدايي تو صبر كردم در مرگ دخترت نيز جز صبر چارهاي ندارم شكيبايي بر من سخت است. پس از او آسمان و زمين در نظرم زشت مينمايد و هيچ گاه اندوه دلم نميگشايد. چشمم بيخواب، و دل از سوز غم سوزان است. تا خداوند مرا در جوار تو ساكن گرداند. مرگ زهرا ضربهاي بود كه دل را خسته و غصهام را پيوسته گردانيد و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد…
و در حديث ديگر خطاب به حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمودند:
« انَّ اللهَ لَيَغضِبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرضي لِرِضاكِ»(10)؛ خداوند براي خشم تو، خشمگين و براي خشنودي تو، خشنود ميشود.
برگزيده پيامبر صلي الله عليه و آله
حضرت علي عليه السلام در مصيبت حضرت زهرا عليهاالسلام خطاب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «قل يا رسول الله عن صفيتك صبري»؛ « يعني اين صفيه توست، بانويي كه صفوه تو، مصطفي و برگزيده توست رحلت كرده و صبر فقدانش براي من دشوار است.»(11)
تكرار مصيبت فقدان پيامبر صلي الله عليه و آله
هنگام ارتحال بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه و بيان وصايا و حلاليت ايشان حضرت در پاسخ ميگويد: « پناه به خدا، تو داناتر و پرهيزكارتر و گراميتر و نيكوكارتر از آني كه به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را مورد نكوهش قرار دهم. دوري از تو و احساس فقدانت بر من گران خواهد بود، ولي گريزي از آن نيست. به خدا قسم با رفتنت مصيبت رسول خدا را بر من تازه نمودي، يقينا مصيبت تو بزرگ است مصيبتي كه هيچ چيز و هيچ كس نميتواند به انسان دلداري دهد و هيچ چيز نميتواند جايگزين آن شود.»(12)
مقدم نمودن خواست فاطمه برخواست خويش
در هنگام وصيت حضرت زهرا عليهاالسلام در پاسخ امام به ايشان و گريستن هر دو، سپس امام سر مبارك فاطمه عليهاالسلام را به سينه چسباند و گفت:«هر چه ميخواهي وصيت كن، يقينا به عهد خود وفا كرده، هر چه فرمان دهي انجام ميدهم و فرمان تو را بر نظر و خواست خويش مقدم ميدارم.» (13)
پايان شكيبايي علي عليه السلام
علي عليه السلام كه اسوه صبر و استقامت است اما در شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام تاثر و تالم خود را چگونه اظهار ميدارد، تا آنجا كه بعد از دفن همسر گراميش در حالي كه حزن و اندوه تمام وجود او را فرا گرفته بود خطاب به قبر پيامبر صلي الله عليه و آله عرضه داشت:
«خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به رسول خدا بپيوندد، پس از او شكيبايي من به پايان رسيده و خويشتنداري از دست رفته، اما آنچنان كه در جدايي تو صبر كردم در مرگ دخترت نيز جز صبر چارهاي ندارم شكيبايي بر من سخت است. پس از او آسمان و زمين در نظرم زشت مينمايد و هيچ گاه اندوه دلم نميگشايد. چشمم بيخواب، و دل از سوز غم سوزان است. تا خداوند مرا در جوار تو ساكن گرداند. مرگ زهرا ضربهاي بود كه دل را خسته و غصهام را پيوسته گردانيد و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد… اگر بيم چيرگي ستمكاران نبود، براي هميشه اينجا [كنار قبر زهرا(عليهاالسلام)] ميماندم و در اين مصيبت بزرگ چون مادر فرزند مرده، اشک از ديدگانم ميراندم.»(14)
پينوشتها:
1- بحارالانوار/ج41/ صص151و 224.
2- نهج البلاغه.
3- طبرسي/ احتجاج/ مؤسسه الاعلمي للمطبوعات/ بيروت/ چاپ دوم، 1983 ميلادي/ج1/ ص135.
4- همان/ ص 123.
5- علامه الحافظ محب الدين الطيري، ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي/ چاپ بيروت دار المعرفه/ ص 56.
6- بحارالانوار/ ج43/ ص 117.
7- جوادي آملي/ زن در آئينه جمال و جلال/ ص42.
8- رحماني همداني/ فاطمة الزهرا بهجة قلب مصطفي/ ص 578/ به نقل از مجمع الرواية.
9- کنزالعمال/ مؤسسه الرسالة بيروت/ ج12/ ص111.
10- همان.
11- نهج البلاغه/ فيض السلام/ خطبه 193.
12- سيدمحمد کاظم قزويني/ فاطمة الزهرا من المهد الي اللحد/ دارالصادق بيروت/ چاپ اول/ صص610- 609.
13- همان.
14- اصول کافي/ ج1/ ص 159
داوود علیه السلام گفت: خداوندا! آنقدر می جویمت تا بیابمت. خداوند بر او وحی فرمود:
اول گامی که برداشتی ما را جا گذاشتی. چرا که طلب از خویش دیدی نی از من.
عارف طلب از یافتن یافت
نه یافتن از طلب.
در (عهد جدید) انجیل لوقا می گوید:
من به شما می گویم بخواهید به شما داده می شود . بجویید می یابید. درب زنید به روی شما باز میشود .
عاقبت جوینده یابنده بود.
آورده اند که: فردای قیامت خداوند با بنده ای عتاب کند که صحیفه ی او پر از حسنات بود و گوید:
فرمانبرداری تو به خاطر بهشت طلبی بود و گناه نکردنت از ترس آتش . پس برای من چه کردی؟
حدیث قدسی:
بنده ی من مرا اطاعت کن. تا تو را مانند خود کنم من چنانم که به چیزی بگویم بشود میشود . تو را نیز چنان کنم که به چیزی بگویی بشود میشود.
حدیث قدسی:
" فرزندم اين نامـهاز پدريست كـه گرمي آفتـاب زندگيش بـه سردي و غروب مينشيند.معترف به مصائب توانسوز روزگار است و سال و ماه و ساعات از او روي برتافتهاند،و هر دم بمرگ نزديك ميشود. پدري كه بـه پيشامدهـاي اين اين جهـان نـاپـايدار و بي مقدار ،سر فرود آورده و در خـانـه مردگـان سكني خـواهد گزيدو فردا بعزم سفـري جاودانه از اين گيتي كوچ خواهد كرد. چنين پدري بـه فـرزند جـوانش ـ كـه آرزومند چيزي است كه آنـرا نميـابد ـ سخن ميگـويد فـرزندي كـه ـ بهـر حـال مـانند تمـام موجودات ـ هلاك خواهد شد وآماج تيرهاي بلا و هدف درد ها ورنجهـا و گروگان مصائب سخت روزگـار غدار است.موجودي كـه خدنگهـاي زهرآگين و تلخ را نشانـه است و بـه اضطرار اسير چنين ناگواريهـاي نـاپـايدار است.سـوداگر سراي فريب و فسـاد و وامدار مـرگهـا و نابودي ها،هم پيمان و آميخته با غمها و قرين و جليس با محنتها نـشــانــه و هـدف افـتهــا و شهـيـد هــوي و هــوس ديگـران و سرانجام...جانشين مردگان است.
اينك پس از ثنا و ستايش پـاك آفريدگـار و درود فراوان بر رسول خدا، پسرم تو بدان: من آن هنگام در چيزي كه برايم اشكار گرديده مينگرم .چـون ميبينم جهـان از من روي ميگيرد و روزگـار بـا من به سركشي ميگرايد و آخرت از من استقبال ميكند،احساس ميكنم كه هر چيز ديگر از يادم ميرود و جز بكار خويش بچيزي رغبت ندارم. امّا لحظـه اي كـه فـارغ از ديگران غم خويش ميخورم و هوس مرا آسوده ميگذارد حقيقت در برابرم رخ مينمـايد و جلـوه گـر ميشـود. چنين كيفيتي است كه مرا بكوشش و تلاش واميدارد،كـه بي ترديد بازيچـه نيست و از آميختگي بدروغ و ريا، فرسنگها بدور است. نيك كه مينگرم تو را جزيي از خود مـيابمـ نـه خطاگفتم ـ بلكـه تو همـه وجود مني و چنان آميختـه با مني كـه اگر چيزي بتو روي آورد،درست مانند انست كـه بمن روي آورده است.از اينرو اگر مرگ تو را فراگيرد، چنان است كـه مرا گرفتـه . بدين سبب كار تو مرا در اندوه افكنده،بدانگونـه كـه كـار خودم مرا بـه غم و افسـوس ميكشاند.بنابراين وصيت خويش را بر تو نوشتم در حـالي كـه خواه براي تو بمـانم يـا بميرم از اجراي آن بدست تو دل قـوي دارم و مطمئن هستم.
پسـرم تـو را بپـرهيـزگـاري و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداري از آفريدگـار وصيت وسفـارش ميكنم . ويرانـه دل را بنور تابناكش آباد گردان، در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بـزن.زيـرا هيچ رشتـه و پيـوندي استـوار تـر ازپيـوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست.
دل بـه حكمت و مـوعظت شـاد وپـاك بگردان وبـا يـاد مرگ در زهد وپارسايي بكوشو نرم رفتار ونيك گفتار باش .پيوسته بيقين ايمان خويش را قوي كن و تقدير مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپايداري دنيا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـايـان ،و زشتي دهر و نـا ملايمـات روزهـا را نكـتــه بــه نكـتــه بـرايـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .
با دفتر زندگي گذشتگان اورا آشنـا سـاز و حوادث و رويدادهـايي را كـه بر آنهـا گذشتـه است براي او بـاز گو. نفس خـويش را در بارگاه هاي ويران سفر ده و بگذار آثـار آنهمـه قدرت و عظمت را نيك بنگرد ودريابد كـه از كجا تـا بكجـا رسيدهاند و چگونـه از دوستان جدا شده اند ودر سراهاي تنگ و تـاريك مـاندهاند.در اين موقع بخويش فكر كن كـه دير يا زود تو نيز همچون يكي از تن هاي تنهاي آنها خواهي بود.
" پسر, خانـه ايمان و آرامگاه خويش سامان ده و جهان جـاودان را بسراي نـا پـايدار مفروش. سخني كـه نيك نميداني مگو و پيرامون آنچـه مـربـوط بتـو نـيست گفتگـو مكـن. در هـر راهـي كـه گـام مـينهي ، مبـادا به گمـراهي بـرسي.زيـرا در گمـراهي و سـرگـرداني خويشتن داري بسي بهتر از انجام كاري است كه سرانجامش هراس است و نگونباري. مروج نيكوكاري باش تـا خود از نيكو كـاران گردي . پيوستـه با دست و زبان نيكان رابـه كـارهـاي پسنديده تشويق كن و از كردار نكوهيده باز دار، وهر چند كـه ميتواني، با بدكـاران و پليد فكران مياميز واز آنها دوري گزين. در راه خدا جهاد كن چنان جنگ وجهادي كه شايسته قدر اوست.هر جا ودر هر موقعيتي هر چند كه سختي كشي و به رنج افتي، براي حق و عدالت قيـام كن.در كـار دين پيوستـه دانشجو بـاش و خـويشتن را بناملايمات عادت ده. صبور بودن در راه حق،نيكخويي است. در همـه كارهـا بكردگـار خويش توكل كن زيرا تو بـه پنـاهگـاهي استوار و نيرومند روي آوردهاي. آنگاه كـه دست نيـاز بسوي خداي آوري، با همـه دل و جان نيازمند باش. زيرا وجود و كرم تنها از خداست. در كارها بسيـار از او طلب خير و نيكي كن، و در وصيت و سفارش من انديشه بكار بند وچيزي را از ياد مبر. زيرا نيكوترين گفتار سخنياست كـه شنونده را سودي سرشار و بهرهاي بيشمار بخشد, سخن پاك و نيك آن نيست كـه بهرهاي نرسـاند و آموختن دانشي كـه پسنديده نيست بي تـرديد علم و عملش هم سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم! به خود مينگرم كه خرد سالي و جواني بـه پيري و سالخوردگي رسـانيدهام و سستي و نـاتواني در وجودم خـانـه كرده، از اينرو در وصيت بتو شتافتم. ديدم در آن حكمت و عبرتي است. بيم داشتم كه مبادا مرگم فرا رسد، و آنچه در خاطرم ميگذرد بتو نرسانده باشم و يا همانگونه كه تنم را ضعف و سستي فرا ميگيرد، انديشـهام نيز سستي پذيرد و سخنان بسياري ناگفتـه ماند.ترسيدم كـه مبادا پيش از آنكـه وصـايـايم را بشنوي هـوس بر تـو چيره گردد و فتنـه و آشوبهـاي دنيـا همچـون اشتري مست و سركش، تـو را بعصيـان كشد.
دل جوان همچون زمين بكر و خاك پاك است. هر دانـه اي كـه در آن افتد نشو و نما يابد. از اينرو پيش از آنكـه خاك دلت ناپـاك و سخت شـود، و عقل و خردت اسيـر هـوس گـردد در تـربيتت كـوشيدم. من با دانش خويش بسوي تو شتافتم تا اينكه تو نيز در درك حقايق بشتابي و درست بدانسان كـه آزمودگان و تجربـه ديدگـان ، كيفيت كار خود را ميشناسند، تو نيز بكـار خويش آگـاه گردي. اگر چنين كني ، بي نياز از رنج و معاف از آزمون و تجربه خواهي شد. آنچه ما از دانش و معرفت و ايمـان كسب نمودهايم تو نيز همـانهـا را بدست آر چـه بسيار چيزهايي كـه بر مـا پوشيده بود بر تو عيـان گردد. " فـرزنـدم! اگـر چـه عـمـر من هـمچـون كسـاني كـه پـيش از مـن بـودند درازنبود، اما با همـان مهلت كوتـاه، بديده كـاوشگري در كارشان نگريستم و در چندو چون كار و اخبار و سرگذشت زندگيشـان انديشه كردم و در احوال و اوضاع بازماندگانشان، مطالعـه نمودم و چنان در اين بحر مستغرق بودم كه دريافتم خودم هم يكي از آنها هستم بلكـه ـ فراتر از اين ـ در سير تاريخ و چگونگي زندگيشـان چنان با آنها اميختم ، كـه احسـاس كردم بـا اولين و آخرينشـان زندگي كردهام! آنگاه پـاكي دنيـا را از نـاپـاكيش و سودش را از خسرانش باز شناختم. اينك از هر كاري، نيك و پسنديده و گزيـدهاش را براي تـو انتخـاب نمـوده و مجهـول ونـاپسندش را از تـو دور سـاختم. آنچـه پدري مشفق و مهـربـان در حق فـرزندش روا و سـزا ميداند ، در حق تو كردم و گفتم. و در اين سخن اراده نمـودم كـه تو را حكمت و ادب آموزم، تا در اين عنفوان جواني و روزگار شاد كامي،تربيت يافته و پند آموخته شوي و ارادهات بهـر كاري، پاك و كردارت راست باشد. بـراي ادب آمـوزي و حكمت اندوزي ، از كتـاب خداوند مهـربـان ، ابتداي سخن ميكنم. كتـابي و شريعتي كـه فـرامين و احكـام حلال و حرام را بما اموخته و تجاوز و تخطي از آنها را نكوهش فرموده و ناپسند دانسته است. بيم از آن داشتم كـه مبادا همانگونـه كـه مردم در عقايد و احكام ، از هوسها و انديشـه هاي اشتباه خويش متابعت نمودند، تو نيز مانند آنان بلغزش و خطا افتي. از اينرو آگاه كردنت بر آن امور نزد من سزاوارتر از آن بود كه تو را در كار خويش رها كنم و دل از هلاك تو آسوده سـازم. بر اين اميد كـه آفريدگار منان تو را در انجـام اين وظـايف پـاك و مقدس، توفيق دهد و بسوي مقصد نيك هدايت فرمايد.
اكنون سفارش و توصيه من با تو چنين است:
فرزندم نيكو ترين چيزي كـه دوست دارم تو از وصيتم بجـاي آوري، پرهيز و ترس از خداست. به آنچه آفريدگاربرتو لازم و واجب شمرده اكتفا كن و قدم براهي گذار كه نيكان و گذشتگان و پدر و مادر و خـانوادهات در آن طريق گـام نهـادهاند. زيرا آنـان خويشتندار و پرهيزكار و دانـا بوده، و در اينراه چيزي را فروگذار ننمودهاند.
همـانگونـه كـه تـو مي انديشي و مينگري آنهـا نيز فكر كردند و ديدنـد،تـا اينكـه سـرانجـام اين دو كـار اين بـود كـه بغـايت خويشتنداري و نهايت انجام تكليف و وظيفه خود رسيدند. پس اگر نفس تو از طريق آنان سربـاز زد و نخواست همـانسـان كـه آنـان انديشيدند و ديدند، بنگـرد و بينـديشـد و در اين دو يقين كند، تو او را بـه متـابعت مجبور كن وخواهـان همين روش پسنديده باش. البتـه با تحصيل و تعليم و دانايي ،آنرا بطلب و در سخنان در هم و شبهـه آميز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزير بمشـاجره و منازعه شوي و پيش از انكـه پا بر اين راه گذاري ، از پروردگار ياري بخواه و براي كسب موفقيت و اجتناب از هر بدي وياسخني كـه بـه باطل آميختـه باشدو يا بضلالت گمراهيت كشاند،تنهـا بخداوند مهربان پناه ببر و رو بسوي او آور. آنگـاه پس از اينكـه مطمئن شدي كـه دلت صـاف و پـاك گشتـه،و فروتن و فـرمـانبـردار شده، و تمركز فكر وانديشـه يـافتـه اي و مقصدت تنهـا در اين راهست در آنچه من بتو سفارش و توصيه ميكنم، بدقت انديشـه كن. اما اگر آنچـه را كـه خـواهـاني، از تمركز فكـر و پـاكي دل از پليدي هـابدست نيـاوردي، بـدان كـه در اين حـال بكـور اشتـري ميمـاني كـه در ورطـه هاي وهمناك و دره هاي تنگ و تـاريك فروافتـاده است. چنين كسي كه براه اشتباه رود و خطا كند،هرگزخواهان دين و آيين نيستو شبهات را با يقين مياميزد. براي چنين كسي دست برداشتن و درنگ كردن در راه خود بصلاح نزديك تر است.
راستي من اينقدرروسياهم كه روم نميشه به خدا بگم ولي شما كه پاكيد ميخوام براي حل مشكل من٣تا صلاوات از ته دل بفرستيد الله هم صل علي محمدوال محمد.
نتايج نماز و نيايش را با علم نيز مى توان دريافت ، زيرا نماز و نيايش نه تنها به روى حالات عاطفى بلكه روى كيفيات بدنى نيز اثر مى كند و گاهى در چند لحظه يا چند روز بيمارى جسمى را بهبود مى بخشد. اين كشفيات هر چقدر هم كه غير قابل درك باشند، بايستى به واقعيتشان معترف شد. دفتر مشاهدات طبى لورد بيش از 200 مورد درمان فورى و غير قابل ترديد سل ريوى و عفونت كليه و سرطان و امراض بدنى ديگر را ضبط كرده است .
اما حركات نماز، چنانكه امروزه ثابت گرديده ، تكرار قيام و قعود در نماز بهترين وسيله اى است كه سرعت گردش خون را افزايش داده و از اين رو نماز را يكى از عوامل موثر در به كار انداختن جهاز هاضمه دانسته اند كه راه اشتها و ميل به غذا را نيز هموار مى سازد. و جالب اين است كه اوقات نماز و مواقع هضم غذا كاملا مناسب و هماهنگ بوده و چنانكه ملاحظه مى نماييم ، در اين امر حكمت عجيبى به كار برده شده است ...
به اين ترتيب كه وقت نماز صبح پيش از شروع به غذاى صبحانه بوده ، و ظهر قبل از آنكه انسان به نهار بپردازد و عصر يا همان وقت كه هضم غذا آغاز شده ... و به هنگام غروب يا موقعى كه انسان بين دو وعده نهار و شام قرار دارد. و به همين ترتيب موقع عشا كه هضم غذا تازه شروع گرديده است ... طب جديد اين موضوع را ثابت كرده و مدلل ساخته كه نماز بهترين وسيله اى است كه از بالا رفتن فشار خون جلوگيرى كرده و در حفظ تعادل آن اثر بسزايى خواهد داشت . آرى طبق نظريه پزشكان چنانچه در اداى نماز مراقبت و محافظت به عمل آمده و حركات موزون آن به آرامى و طمانينه كه از شرايط صحت آن است ، توام باشد، ثابت و مسلم گرديده كه از بسيارى بيماريهاى ناشى از فشار خون جلوگيرى خواهد كرد... و اين خود اثرى آنى و فورى بر قلب گذاشته و از ضربان تند و سريع آن مانع خواهد شد.
مجله ريدرز دايچست مى نويسد:
بر اساس تحقيقات معلوم شده است افرادى كه بطور مرتب به عبادتگاه مى روند، در برابر بسيارى از بيماريها نظير: فشار خون ، بيماريهايى قلبى ، سل و سرطانهاى ناحيه گردن مصونيت دارند.
دكتر ادوين فردريك پاورز، استاد امراض عصبى در ايالات متحده آمريكا مى گويد:
علم طب در دنياى كنونى از بسيارى از رموز و اسرار بيمارى ها به طرز معجزه آسايى پرده برداشته است . با اين وصف هنوز هم هزاران بيمارى و مرض باقى است كه بزرگترين اطباء هوشمند و نوابغ پزشكى كمترين بارقه اميدى به كشف و معالجه آنها به دست نياورده اند. اما بررسى و دقت در مطالعات اين اطباء و نوابغ اين نكته را روشن مى سازد كه اغلب آنها اين نظريه را تاييد نموده و اعتقاد پيدا كرده اند كه در ميان معجزات فراوانى كه براى نماز شمرده اند، يكى اعاده صحت و تندرستى روحى و شفاى كليه بيماريهايى است كه مداوا شده و كليه روشهاى پزشكى در برابر آنها عاجز مانده است .
يك جراح مصرى اخيرا با يك سرى تحقيقات گسترده اعلام داشت :
نماز بهترين درمان براى بيماران مبتلا به جابجايى غضروفهاى ستون فقرات است .
دكتر الزيات استاد دانشگاه نوادا در آمريكا پس از مطالعه بر روى چهل بيمار گفت :
حركت هاى ناشى از پنج بار نماز در روز مى تواند عمل جراحى ناشى از بيمارى مذكور را در مدت يك هفته بهبود بخشد.
اين پزشك مصرى به بيماران جراحى شده خود توصيه كرده است كه بلافاصله پس از عمل جراحى حركت كرده و به مدت يك هفته روزى پنج بار حركات نماز را به جاى آورند و اين حركات را در هر صورت تا پايان عمر ادامه دهند.
همچنين يك دانشمند آمريكايى در كتابى كه به تازگى بنام بيماريهاى فقرات منتشر ساخته ، گفته هاى اين پزشك مصرى را تاييد كرده و به بيماران خود نيز سفارش كرده است كه روزانه پنج نوبت حركاتى شبيه نماز مسلمانان انجام دهند.
فايده طبى ركوع و سجود
چنانچه اشاره شد بزرگترين متخصصان و پزشكان عالى مقام بين المللى بر اين باورند كه حركات نماز خم و راست شدن ملايم در سجود و ركوع مى تواند يكى از راههاى مهم درمان بيمارى ديسكوپاتى يا بيمارى ديسك ناحيه كمر باشد.
ركوع و قيام در نماز در تقويت عضلات پشت و معده اثر بسزايى داشته و آنچه از مواد چربى و پيه كه در جدار معده باقى مانده بطور كلى بر طرف مى سازد... و مهمترين فايده سجود نيز اين است كه هم عضلات ران و ساق پا را تقويت مى نمايد و هم در وصول خون به اعضاء و نواحى بدن كمك كرده ونيروى جدار معده را نيز افزايش مى دهد و فعاليت و حركات امعاء نيز تقويت مى گردد و يكى ديگر از فوايد سجود البته اگر سجده بطور صحيح انجام گيرد اين است كه از بزرگ شدن شكم و ورم معده كه بر اثر فشرده شدن عضلات آن بوده و خود بيمارى بزرگى محسوب مى شود، جلوگيرى خواهد كرد.
دكتر مصطفى حفار متخصص امراض دستگاه هضم و عضو تحقيقات علمى مجلس شوراى ملى لبنان و استاد دانشكده طب فرانسه ، راجع به فوايد ضمنى ركوع و سجود در نماز مى گويد:
ركوع در تقويت عضلات ديواره شكم بسيار مفيد است و به جمع شدن معده كمك مى كند و آن را در كار هضم يارى مى دهد. همچنين روده ها برايشان دفع فضولات هضمى به صورت طبيعى آسان مى شود.
اما سجود باعث رانده شدن هوا از ميان معده به دهان مى شود و دشوارى هاى هضم و انعكاسات قلبى را برطرف مى سازد. پزشكان ، نشستن به صورت سجده در نماز را براى درمان جمع شدن خون در پايين شكم بانوان كه ناشى از پشت درد در زهدان است ، توصيه مى كنند.
دكتر فارس عازورى متخصص بيماريهاى اعصاب و مفصل از دانشگاههاى آمريكا مى گويد:
نماز مسلمانان و ركوع و سجودش عضلات پشت را تقويت و حركات ستون فقرات پشت را نرم مى سازد و امراض عصبى و عضلانى را آرامش مى بخشد. بخصوص اگر نماز را از سن نوجوانى بپا دارند، نيرو واستحكامى در برابر بيمارى هايى مى يابند كه در نتيجه ضعف عضلات مجاور ستون فقرات عارض مى شود، آنچه باعث اين ضعف مى شود، انواع بيماريهاى عصبى است كه موجب دردهاى شديد و تشنج عضلانى است .
اخيرا بعضى از دانشمندان براى تقويت عضلات تمرين هايى معين كرده اند
كه برخى از آنها شبيه به حركات نماز است .
دكتر دياب و دكتر قرقوز درباره فوايد طبى سجود چنين مى گويند:
پايين آمدن سر به هنگام سجود منجر به احتقان خون در رگهاى خونى مغز مى شود و هنگامى كه سر به صورت ناگهانى به طرف بالا مى رود، فشار داخل رگها كاهش مى يابد و اين حركت در هر ركعت نماز شش بار در خلال ركوع و سجود تكرار مى شود، يعنى 102 بار در شبانه روز و اين در حالى است كه انسان فقط نمازهاى واجب را به جا آورد.
ولى اگر علاوه بر نمازهاى واجب ، نمازهاى مستحب نوافل را نيز به جا آورد، اين رقم به 216 بار در شبانه روز و 6480 بار در ماه بالغ مى شود كه در هر حركتى رگهاى خونى منقبض و منبسط شده و بر نرمى و قدرت جداره و عضلات آن افزوده مى شود.
البته نبايد آرامش روحى و صفاى ذهنى حاصل از نماز را ناديده گرفت . تكرار اين حالات چند بار در روز موجب مى شود مغز به شكل مطلوبتر و بهترى به فعاليت خود ادامه داده و به تفكر به نحو احسن صورت پذيرد.
دو پزشك سابق الذكر در جايى ديگر مى گويند:
درحقيقت نماز هم عبادت است و هم ورزش بدنى و روحى ... و مى توان ادعا كرد كه قرآن در تطبيق ورزش هاى سبك كه امروزه به ورزش هاى سوئدى معروفند، پيشتاز بوده است .
آنچه ورزش نماز را از ساير ورزش ها ممتاز مى نمايد، توزيع مناسب آن در طول شبانه روز است ان الصلوة كانت على المومنين كتابا موقوتا. دانشمندان نيز ثابت كرده اند كه بهترين نوع ورزش ، ورزشى است كه تكرار شود و در طول روز توزيع گردد و خسته كننده نباشد و انجام آن براى هر كس امكان پذير باشد، كه تمام اين ويژگى ها در حركات نماز فراهم است ...
فوايد ورزشى حاصله از نماز را مى توان به شرح زير خلاصه نمود: در هر ركعت . با علم به اينكه ، نمازهاى يوميه 17 ركعت بوده و نوافل نيز به آن اضافه مى گردد.
نشاط بخشيدن به كار قلب و دستگاههاى گردش خون .
بهبود فعاليتهاى مغزى به دليل كمك به تغذيه بهتر آن .
تقويت جداره شريانهاى مغزى و حفظ حالت ارتجاعى آنها كه در نتيجه آن ، در مقابل پاره شدن و خونريزى مقاوم خواهند شد.
آماده كردن بدن براى مقابله با پيشامد حالت هاى ناگهانى كه ممكن است بسيارى از مردم دچار آن شوند؛ مثل سرگيجه و سياهى رفتن چشم و بيهوشى هاى زود گذر.
آرامش روحى و اعتماد به نفس .
تاثير نماز در تمركز فكر
توجه به خشوع در نماز وسيله اى است براى پرورش حضور ذهن و تمركز حواس كه در زندگى بسيار حايز اهميت است و مى توان گفت كه بيشتر موفقيتهاى انسان در نتيجه همين تمركز فكر و توجه كامل و حضور ذهن است .
ويليام مورتن مارستن متخصص در روان شناسى مى گويد:
افراد موفق كسانى هستند كه مى توانند در امرى تمام افكار خود را متمركز كنند و تمام دانستنيهاى خود را درباره آن بياورند و به كار بندند. براستى اگر روح و فكر ما بطور كامل در نقطه اى متمركز شود يا براى امرى به كار افتد نيروى شگفت انگيز و فوق العاده اى مى آفريند.
ويليام جيمز كه پدر روانشناسى جديد محسوب مى شود، مى گويد:
فرق بين افراد نابغه با ديگران ، يك موهبت فطرى نيست ؛ بلكه مربوط به توجه كاملى است كه به موضوعات و نتيجه هاى آن مبذول مى دارند و ميزان نبوغ بستگى به ميزان و درجه تمركز افكار شخصى دارد.
در مورد اينكه چگونه مى توان اين نيرو را در خود ايجاد كرد ويليام مولتن در مجله ريدرز دايچست مى نويسد:
اين نيرو تمركز فكر به وسيله تمرين به دست مى آيد و البته تمرين احتياج به شكيبايى و پايدارى دارد. وقتى توانستى افكارت را پى در پى 50 يا 100 بار در موضوعى متمركز كنى لاجرم ساير افكار و خاطره ها جاى خود را به موضوع مورد نظرتان خواهد داد. سرانجام عادت خواهى كرد كه در هر امرى با اراده خود ذهن را متمركز سازى .
از تمام مطالب فوق نتيجه مى گيريم كه نماز بهترين وسيله براى پرورش تمركز فكر و حواس در انسان است . زيرا نمازگزارى كه مى كوشد با تمام قدرت افكار خود را در يك جا جمع كند تا نمازش با خشوع و حضور قلب باشد، بدون ترديد اين عمل در وى عادت مى شود و مى تواند در هر موردى تمام افكار خود را متمركز سازد و در نتيجه به ترقيات و اكتشافات مهمى نايل گردد.
در تاييد بيشتر اين موضوع ، ويليام مولتن مى گويد:
بهترين راهى كه توجه و التفات را در انسان زياد مى كند اين است كه فكر و جسم هر دو باهم كار كنند.
و مى بينيم كه نماز در اسلام عبارت است از عمل فكر و جسم با هم . زيرا نماز گزار در حالى كه تمام افكار و توجهش به خداست به ركوع و سجود و قيام و قعود مى پردازد.
و بالاخره دكتر كارل مى گويد: به نظر مى رسد كه نيايش ، وضع فكرى آدمى را از سطحى كه به اقتضاى توارث و تعليم و تربيت به دست آورده ، بالاتر مى كشد.
تاثير نماز در طول عمر
در يك بررسى آمارى محققين دنياى پزشكى در داخل و خارج اعلام كرده اند كه علما و رجال مذهبى و افراد پايبند به قوانين و احكام مذهبى كه شبانه روز چند بار در اوقات معين با خدا ارتباط برقرار داشته و زندگى آنان با ايمان و معنويت آميخته است ، طول عمر بيشترى از ساير افراد بويژه افراد لاابالى و بى بند و بار و كسانى كه پايبند مذهب نيستند، خواهند داشت .
در تاييد فوق دكتر ويليام پارك آمريكايى آمارى بدين مضمون منتشر نموده است :
در تمام دنيا هر دقيقه 62 نفر و هر ساعت 3767 نفر و هر روز 90410 نفر و هر سال 33 ميليون نفر به مرگ طبيعى از دنيا مى روند.. در اروپا از هر هزار نفر فقط يك نفر به صد سالگى و 10 نفر به مرز 80 سالگى مى رسند و در ميان آنهايى كه مى توانند خود را به مرز 80 سالگى برسانند، از هر هزار نفر 43 نفر روحانى ، 40 نفر كشاورز، 29 نفر دانشمند و نويسنده ، 26 نفر استاد و دبير و 24 نفر پزشك مى باشند.
همچنين دكتر على پريور مى نويسد:
همين چند وقت قبل بود كه روزنامه هاى آمريكايى نوشته بودند، كشيشان و راهبان كمتر از سايرين به بيماريها مبتلا مى شوند و دفاعشان بهتر است . در كشور خودمان نيز آنان كه ايمان بيشترى دارند كمتر بيمارند و آنها كه فقط كوشش خود را در كارها دخيل مى دانند و خدايى را باور ندارند، اغلب ام الامراضند و عمرى را به تلخكامى و بيمارى به سر مى برند.
در برخى از مناطق كشور شوروى سابق از هر 100 نفر 10 نفر وارد دومين قرن زندگى خود مى شوند، اين در حالى است كه در مناطق مسلمان نشين شوروى كه پايبند به اصول و اعتقادات دينى ومذهبى هستند، از هر 100 نفر 84 نفر وارد دومين قرن زندگى خود مى شوند كه اين خود حاكى از تاثير عميق ايمان و عبادات و عمل به دستورات مذهبى در طول عمر افراد روحانى و مذهبى است . در ايران هم اكنون جمع كثيرى از مجتهدين و مراجعه تقليد هشتاد به بالا هستند و از مراجع كسانى بوده اند كه حتى نود سال به بالا هم عمر كرده اند كه از آن ميان مى توان به علما و مراجع زير اشاره نمود: آيت الله بروجردى بيش از 90 سال عمر كرد. آيت الله مرعشى نجفى در سن 100 سالگى فوت نمود. آيت الله اراكى بيش از 100 سال عمر كرد. آيت الله سيد على تفرشى 95 سال عمر كرد. آيت الله محسنى ملايرى 92 سال عمر كرد و بسيارى از آيات عظام .
از صنف روحانى كه بگذريم ، افراد مذهبى و متدين كه دائما با آداب و سنن اسلامى سر و كار داشته و نماز را سر لوحه دستورات دينى خود قرار داده اند، بيشتر از ديگر مردم روى زمين عمر مى كنند. و باز در ايران خودمان كسانى چون : جواد بافرانى پيرمرد 124 ساله نايينى و بمانعلى جوانمردى پيرمرد 125 ساله شيرازى و كمر احمدى پيرمرد 135 ساله ايلامى در پاسخ خبرنگاران جرايد، سحر خيزى اقامه نماز صبح ، عمل نمودن به احكام شريعت اسلامى بويژه نمازهاى پنجگانه و مانوس بودن با قرآن در طول زندگى را از عوامل موثر در طول عمر خود دانسته اند.
دكتر الكسيس كارل در رابطه با سحر خيزى بويژه نيايش صبحگاهى مى نويسد:
ناپاكى اخلاقى نيز همچون كثافت بدنى مذموم است ، پيش از شروع يك روز نو هر كس بايد اخلاقش را نيز همانند جسمش شستشو دهد.
حال خواننده عزيز! براى رسيدن بدين هدف ، چه عملى بهتر از اقامه نماز است . آن هم نماز صبحگاهى و بيدار بودن بعد از آن .
اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است: آنجا كه بزرگان مىترسند، آنجا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مىدهد، آنجا كه همه احساس مىكنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانهاى آنها را در خود خواهد گرفت؛ آنجاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مىشود. در تمام دنياى اسلامى آن روز - كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسينبنعلى عليهالسّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام حسينى حركت و قيام كند، عدّهاى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكىيكى از دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليهالسّلام، از مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر شدند!
اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همانقدر كه بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مىرود؛ مردم به نام او شعار مىدهند و از او تمجيد مىكنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفتهاند؛ مىداند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچگونه اميد كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مىايستد و مبارزه مىكند و تن به قضاى الهى مىسپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مىشود. عظمت شهداى كربلا به اين است! يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛ از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت مىبخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن.
سيدالشهدا عليهالصّلاةوالسّلام، مىدانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او، بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همينطور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مىشود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف خود نمىرسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اينطور نشد. هدف امام حسين عليهالسّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همهجا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛ اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام، مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليهالسّلام پيروز شد و هم در بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنىاميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پىدرپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به نابودى سلسله آل ابىسفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابىسفيان به كلّى برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مىكرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آنطور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليهالسّلام پيروز شد. شما به تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشهدار شد! چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اينكه اسلام اينطور، روزبهروز رشد كند راضى بودند؟ آنها مىخواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مىخواستند از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مىبينيم كه درست به عكس شد. پس، آن مبارز و مجاهد فىسبيلاللَّه كه آنطور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم نيستند - نقل مىكنند كه گفتهاند: «ما راه مبارزه را، از حسينبنعلى عليه السّلام ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسينبنعلى عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در مقابل دشمنِ علىالظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند.
دربحار الانوار جلد36 صفحه 194 و کمال الدين صفحه 178 و عيون الاخبار الرضا سلام الله علیه صفحه 25 آمده است:
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) فرموده: در اين صحيفه اسامي اماماني ثبت شده است که همه از فرزندان من مي باشند اي جابر!اگر نهي نشده بود که غير از ما آن را ننگرنداجازه مي دادم که مطالعه نمايي ، هيچ کس حق ندارد اين صحيفه را مطالعه کند مگر رسول خدا يا وصي پيامبر (صلي الله عليه و آله) يا اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه و آله).
جابر نقل مي کند : خدمت حضرت زهرا (سلام الله عليها) رسيدم صحيفه نوراني را ديدم پرسيدم چه کتابي است ؟ فرمود: اين کتابي است که خدا آن را به پيامبر (صلي الله عليه و آله) اهدا فرمود؛در اين کتاب نام پدرم و شوهرم و اسم دو فرزندم و اماماني که همه از فرزندان من مي باشند وجود دارد، رسول خدا آن را به من عطاء فرمود، تا خوشحالم کند.
جابر گفت: دوازده نامي که در اين کتاب است چه کساني مي باشند؟ حضرت فرمود: اين نام هاي جانشينان پيامبر ، اول آنها علي (عليه السلام ) و يازده نفر ديگر که همه از نسل من مي باشند و آخر آنهاحضرت قائم (عليه السلام) است.
جابر مي گويد: درست که نگاه کردم ديدم که نام محمد در سه جا و نام علي در چهار مورد ثبت شده است.
لازم به ذکر است عرض کنم مطالب و مباحث صحيفه حضرت زهرا (سلام الله عليها) جزو اسرار الهي بوده و فقط در اختيار اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه و آله) قرار داشت ، اما برخي از اصحاب رسول خدا مانند جابر بن عبدالله انصاري با اجازه حضرت زهرا (سلام الله عليها) فقط از مباحث کلي آن تاحدودي اطلاع پيدا کرده و يا برخي از صفحات آن را ديده اند.
نام : فاطمه .
كنيه هاى مشهور: ام الحسن ، ام الحسين ، ام ابيها، ام الائمه .
مشهورترين لقبها: زهرا، صديقه ، طاهره ، كبرى ، سيده ، بتول .
پدر: حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله پيامبر عظيم الشاءن اسلام .
مادر: خديجه عليهاالسلام بنت خويلد همسر فداكار پيامبر اسلام .
محل تولد. مكه .
سال تولد: سال دوم بعثت ، و به روايتى : سال پنجم .
روز ميلاد: بيستم جمادى الثانى .
نام همسر: على بن ابى طالب عليه السلام ، پسرعموى پيامبر اسلام .
زمان ازدواج : رجب يا ذى حجه سال دوم هجرت در مدينه .
مدت زندگانى با على عليه السلام : نه سال .
ميزان مهريه : 400 مثقال نقره مسكوك
فرزندان : حسن عليه السلام ، حسين عليه السلام ، زينب كبرى ، ام كلثوم و يك فرزند سقطشده به نام محسن
شهادت : در سال يازدهم هجرى
محل دفن : پنهان است
تعداد احاديث و روايات باقيمانده درباره آن حضرت : حدود 2000 مورد.
تعداد سخنان باقيمانده از حضرت فاطمه : حدود 130 مورد.
تعداد اشعار باقيمانده از آن حضرت : حدود 29 قطعه .
تعداد خطبه هاى باقيمانده از آن حضرت : 2 خطبه .
ساير آثار علمى باقيمانده از آن حضرت : مصحف فاطمه عليهاالسلام كه به خط همسر گرامش على عليه السلام نوشته شده و در نزد فرزندان آن حضرت بوده و هم اكنون در دست حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه الشريف مى باشد.
مشهورترين و صحيح ترين مناقب و فضائل آن حضرت :
1 اينكه غضب فاطمه عليهاالسلام موجب غضب خدا و رسول او، و رضاى فاطمه سبب رضاى ايشان است .
2 فاطمه برترين زنان دو عالم است .
3 فاطمه معصوم از هرگونه گناه مى باشد.
4 آن حضرت محبوبترين و عزيزترين مردم در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است .
5 خداوند در روز قيامت ، به آن حضرت اجازه شفاعت مى دهد.
6 صدور معجزات بسيار از حضرت فاطمه عليهاالسلام .
7 بى مانندبودن ايمان و يقين فاطمه عليهاالسلام .
8 زهد و قناعت نمونه .
9 احترام بى حد پيامبر به آن حضرت .
10 او عابدترين مردم در زمان خود بوده است .
11 صدق و راستگويى حضرت فاطمه عليهاالسلام .
12 علم وافر آن حضرت .
و... .
باب اول : ولادت فاطمه عليهاالسلام ، سيما و شمايل و برخى از تواريخ مربوط به وى
احاديث و روايات متن : 24
احاديث و روايات ضمائم : 26
موضوعات روايات در اين باب
موضوعات رواياتى كه در اين باب آمده :
1 خلقت نورى حضرت فاطمه عليهاالسلام در عالم ذر
2 دورى زنان قريش و بنى هاشم از حضرت خديجه ، به دليل ازدواجش با رسول خدا صلى الله عليه و آله
3 سخن گفتن فاطمه با مادرش به هنگام باردارى
4 تنهابودن خديجه به هنگام باردارى
5 حضور زنان مقدس به هنگام ميلاد حضرت فاطمه عليهاالسلام
6 كيفيت ميلاد حضرت فاطمه عليهاالسلام از مادرش
7 شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام بر يگانگى خدا، نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله و وصايت على عليه السلام به هنگام ميلاد
8 رشد و نمو خارق العاده حضرت فاطمه عليهاالسلام در دوران طفوليت
9 ميلاد حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از معراج پيامبر
10 انعقاد نطفه فاطمه عليهاالسلام از ميوه هاى بهشتى
11 محبت فراوان پيامبر نسبت به فاطمه عليهاالسلام
12 پيامبر صلى الله عليه و آله و استشمام بوى بهشت از فاطمه عليهاالسلام 13 فاطمه عليهاالسلام حوريه اى در لباس انسان
14 منصوره آسمان و فاطمه زمينيان
15 محبت مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به فاطمه عليهاالسلام و عدم ابراز آن به سايرين
16 اندوه عايشه از محبت رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به فاطمه عليهاالسلام
17 سيماى ظاهرى و شمايل حضرت فاطمه عليهاالسلام
18 شباهت حضرت فاطمه عليهاالسلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله
19 ميلاد فاطمه عليهاالسلام ، طبق نظر اهل سنت سال پنجم قبل از بعثت پيامبر
20 ميلاد فاطمه عليهاالسلام ، طبق نظر اهل سنت سال پنجم قبل از بعثت پيامبر
21 ميلاد فاطمه عليهاالسلام ، طبق نظر برخى علماى شيعه سال پنجم بعد از بعثت
22 ميلاد فاطمه عليهاالسلام ، طبق نظر برخى از دانشمندان شيعه و اهل سنت سال دوم بعثت
23 ازدواج فاطمه با على عليهم السلام ، سال دوم هجرت و در روز اول يا ششم ذى الحجة
24 مدت زندگانى فاطمه پس از رحلت پيامبر بنا بر قول مشهور هفتاد و پنج روز
25 برخوردارى فاطمه عليهاالسلام از علمى وسيع نسبت به گذشته ، حال و آينده
26 عدم حدوث نفاس در آن حضرت بعد از تولد فرزندانش
27 يكى از كنيه هاى فاطمه ، ((ام ابيها))
28 ازدواج پيامبر پس از هجرت با سوده و سپس با ام سلمه و سپردن سرپرستى فاطمه عليهاالسلام به آنان
متن احاديث و ترجمه آنها
1 الامالى للصدوق (14): احمد بن محمد الخليلى ، عن محمد بن ابى بكر الفقيه ، عن اءحمد بن محمد النوافلى ، عن اسحاق بن يزيد، عن حماد بن عيسى ، عن زرعة بن محمد، عن المفضل بن عمر قال :
قلت لابى عبدالله الصادق عليه السلام : كيف كان ولادة فاطمة عليهماالسلام ؟
فقال : نعم ان خديجة عليهاالسلام لما تزوج بها رسول الله صلى الله عليه و آله هجرتها نسوة مكة ، فكن لا يدخلن عليها و لا يسملن عليها و لا يتركن امراءة تدخل عليها، فاستوحشت خديجة لذلك و كان جزعها و غمها حذرا عليه صلى الله عليه و آله .
فلما حملت بفاطمة كانت فاطمة عليهاالسلام تحدثها من بطنها و تصبرها و كانت تكتم ذلك من رسول الله صلى الله عليه و آله فدخل رسول الله يوما فسمع خديجة تحدث فاطمة عليهاالسلام فقال لها: يا خديجة ! من تحدثين ؟
قالت : الجنين الذى فى بطنى يحدثنى و يؤ نسنى .
قال : يا خديجة ! هذا جبرئيل (يبشرنى ) يخبرنى اءنها انثى و اءنها النسلة الطاهرة الميمونة و اءن الله تبارك و تعالى سيجعل نسلى منها و سيجعل من نسلها اءئمة و يجعلهم خلفاء فى اءرضه بعد انقضا وحيه .
فلم تزل خديجة عليهاالسلام على ذلك الى اءن حضرت ولادتها فوجهت الى نساء قريش و بنى هاشم اءن تعالين لتلين منى ما تلى النسا، فاءرسلن اليها: اءنت عصيتنا و لم تقبلى قولنا و تزوجت محمدا يتيم اءبى طالب فقيرا مال له فلسنا نجى ء و لانلى من اءمرك شيئا.
فاغتمت خديجة عليهاالسلام لذلك فبينا هى كذلك اذ دخل عليها اءربع نسوة سمر طوال كاءنهن من نساء بنى هاشم ففزعت منهن لما راءتهن ، فقالت احداهن ، لا تحزنى يا خديجة فانا رسل ربك اليك و نحن اخواتك ، انا سارة و هذه آسية بنت مزاحم و هى رفيقت فى الجنة و هذه مريم بنت عمران و هذه كلثم اءخت موسى بن عمران ، بعثنا الله اليك لنلى منك ما تلى النساء من النساء، فجلست واحدة عن يمينها، و اخرى عن يسارها، و الثالثة بين يديها، و الرابعة من خلفها، فوضعت فاطمة عليهاالسلام طاهرة مطهرة .
فلما سقطت الى الارض اءشرق منها النور حتى دخل بيوتات مكة و لم يبق فى شرق الارض و لا غربها موضع الا اءشرق فى ذلك النور و دخل عشر من الحور العين ، كل واحدة منهن معها طست من الجنة و ابريق من الجنة و فى الابريق ماء من الكوثر فتناولتها المراءة التى كانت بين يديها، فغسلتها بماء الكوثر و اءخرجت خرقتين بيضاوين اءشد بياضا من اللبن و اءطيب ريحا من المسك و العنبر فلفتها بواحدة و قنعتها بالثانية ثم استنطقتها فنطقت فاطمة عليهاالسلام بالشهادتين و قالت : ((اءشهد اءن لا اله الا الله و اءن اءبى رسول الله سيد الانبياء و اءن بعلى سيدالاوصياء و ولدى سادة الاسباط، ثم سلمت عليهن و سمت كل واحدة منهن باسمها و اءقبلن يضحكن اليها و تباشرت الحور العين و بشر اءهل السماء بعضهم بعضا بولادة فاطمة عليهاالسلام و حدث فى السماء نور زاهر لم تره الملائكة قبل ذلك و قالت النسوة : خذيها يا خديجة ! طاهرة مطهرة زكية ميمونة بورك فيها و فى نسلها. فتناولها فرحة مستبشرة و اءلقمتها ثديها قدر عليها فكانت فاطمة عليهاالسلام تنمى فى اليوم كما ينمى الصبى فى الشهر و تنمى فى الشهر كما ينمى الصبى فى السنة
مصباح الانوار (15): عن اءبى المفضل الشيبانى ، عن موسى بن محمد الاشعرى ابن بنت سعد بن عبدالله ، عن الحسن بن محمد بن اسماعيل المعروف بابن ابى الشوارب عن عبدالله بن على بن اءشيم ، عن يعقوب بن يزيد، عن حماد مثله (16)
ترجمه : در كتاب امالى شيخ صدوق ، از مفضل بن عمر نقل شده است كه گفت : به امام صادق عليه السلام گفتم : ولادت حضرت فاطمه عليهاالسلام چگونه بوده است ؟
امام فرمود: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با خديجه عليهاالسلام ازدواج كرد، زنان مكه از خديجه كناره گيرى نمودند و نزد وى نمى رفتند، به او سلام نمى كردند، و به هيچ زنى اجازه نمى دادند كه با او معاشرت و تماس داشته باشد. اين برخورد زنان سبب ناراحتى و اندوه خديجه شد، البته غم و اندوه وى بيشتر براى پيامبر اسلام بود كه مبادا آسيبى متوجه وى گردد.
وقتى خديجه به حضرت فاطمه حامله شد، فاطمه در رحم مادر همدم او بود و با مادرش سخن مى گفت ، و وى را به صبر توصيه مى نمود، خديجه اين موضوع را از رسول خدا مخفى مى داشت تا اينك يك روز پيامبر نزد خديجه آمد و شنيد كه با او كسى سخن مى گويد، پس به او گفت : اى خديجه ! با چه كسى سخن مى گويى ؟ خديجه گفت : با اين بچه اى كه در رحم دارم ؛ او با من سخن مى گويد و مونس ساعات تنهايى من است .
رسول خدا فرمود: اى خديجه ! جبرئيل مرا بشارت داده كه او دختر است ، و گفته كه او منشاء نسلى پاك و مبارك است و خداوند تبارك و تعالى مقدر نموده كه نسل من از طريق او برقرار و پايدار بماند، و مقرر فرموده كه فرزندان او پس از انقطاع وحى امام و خليفه خدا در زمين باشند.
خديجه دائما در همين حال بود تا اينكه هنگام وضع حمل وى فرا رسيد، پس كسى را نزد زنان قريش و بنى هاشم فرستاد كه بياييد و مرا در امر تولد فرزند يارى نماييد. آنان در جواب گفتند: چون تو سخن ما را درباره ازدواج با محمد صلى الله عليه و آله ناديده گرفتى و با آن مرد فقير و يتيم ازدواج كردى ، پس ما نزد تو نخواهيم آمد و تو را در اين امر يارى نخواهيم نمود.
خديجه از شنيدن اين جواب غمگين شد؛ در همان حال چهار زن گندمگون و بلندبالا كه خديجه فكر مى كرد از زنان بنى هاشم هستند نزد او حاضر شدند، هنگامى كه خديجه آنها را ديد اظهار درد و ناراحتى كرد، يكى از آنان گفت : اى خديجه ! نگران نباش ، زيرا ما فرستاده خداييم تا تو را در امر زايمان كمك كنيم ، ما خواهران تو هستيم ، من ساره هستم ، و اين بانو آسيه دختر مزاحم است كه در بهشت دوست و همراه تو خواهد بود، و اين مريم دختر عمران ، و آن ديگر كلثم خواهر موسى بن عمران است ، پس يكى از آنان در سمت راست خديجه ، و يكى در طرف چپ وى ، و ديگرى در مقابل او و چهارمى ايشان در بالاى سر او نشستند، و بدين ترتيب خديجه ، حضرت فاطمه عليهاالسلام را در حالى كه پاك و پاكيزه بود، به دنيا آورد.
هنگامى كه آن حضرت متولد شد نورى از او ساطع گرديد و داخل خانه هاى مكه شد به طورى كه در شرق و غرب اين شهر خانه اى باقى نبود مگر آنكه نور در آن داخل شده بود، آنگاه ده تن از حورالعين در حالى كه به دست هر كدامشان يك طشت و ابريقى از بهشت كه پر از آب كوثر بود داخل اتاق شدند، آن بانويى كه در پايين پاهاى خديجه قرار گرفته بود آن ظرفها را از دست ايشان گرفته و فاطمه عليهاالسلام را با آب كوثر شستشو داد، سپس طفل را در دو حوله سفيد و خوشبو پيچيد و بعد از آن از او خواست كه سخن بگويد، پس فاطمه زبان گشود و فرمود: شهادت مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه وجود ندارد، و شهادت مى دهم كه پدرم رسول خدا و برترين پيامبران است و همسرم على برترين اوصيا، و فرزندانم برترين بازماندگان و سرور مردمان هستند؛ و پس از اين گفتار به آن بانوان سلام كرد و هر يك را به نامشان خطاب كرد، پس آنان خندان و شادمان گرديدند و تولد او را به يكديگر گفتند و اهل آسمان نيز ولادت او را به يكديگر تبريك مى گفتند، و به واسطه تولد فاطمه در آسمان نيز نور خيره كننده اى ظاهر گرديد كه ملائكه پيش از آن نظير آن را نديده بودند. پس آن زنان به خديجه گفتند: اين مولود پاك و مبارك را بگير كه در خود او و نسل او بركت قرار داده شده ، خديجه در حالى كه خوشحال و مسرور بود فاطمه را در آغوش گرفت و پستان خود را در دهان او نهاد و شير در دهان او جارى نمود، و اين نوزاد از رشد فوق العاده اى برخوردار بود به طورى كه در هر روز به اندازه يك ماه ، و در هر ماهى به اندازه يك سال رشد مى كرد.
2 الامالى (17) و عيون اءخبارالرضا (18) للصدوق : الهمدانى (19) عن على (20) عن اءبيه (21) عن الهروى (22)، عن الرضا عليه السلام قال : قال النبى صلى الله عليه و آله .
لما عرج بى الى السماء اءخذ بيدى جبرئيل (عليه السلام ) فادخلنى الجنة فناولنى من رطبها فاءكلته فتحول ذلك نطفة فى صلبى فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة بفاطمة (عليهاالسلام )، ففاطمة حوراء انسية فكلما اشتقت الى رائحة الجنة شممت رائحة ابنتى فاطمة
الاحتجاج للطبرسى (23): مرسلا مثله (24).
ترجمه : در كتاب عيون اخبارالرضا و امالى شيخ صدوق به نقل از امام رضا عليه السلام آمده : رسول خدا فرمود:
هنگامى كه به آسمان عروج كردم ، جبرئيل دستم را گرفته وارد بهشت نمود و خرمايى بهشتى به من داد، پس خرما را خوردم و در اثر آن نطفه اى در بطن من پديدار شد، هنگامى كه به زمين بازگشتم ، با خديجه همبستر شدم و خديجه به فاطمه حامله گرديد، پس فاطمه حوريه اى به شكل انسان است و من هرگاه مشتاق بوى بهشت مى شوم ، بوى دخترم فاطمه را استشمام مى كنم . (25)
3 معانى الاخبار (26): ابن المتوكل (27)، عن الحميرى (28)، عن ابن يزيد (29)، عن ابن فضال (30)، عن عبدالرحمن بن الحجاج ، عن سدير الصيرفى ، عن اءبى عبدالله ، عن آبائه عليهم السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله .
خلق نور فاطمة عليهاالسلام قبل اءن يخلق الارض و السماء. فقال بعض الناس : يا نبى الله فليست هى انسية ؟
فقال : فاطمة حوراء انسية . قالوا: يا نبى الله ! و كيف هى حوراء اءنسية ؟ قال : خلقها الله عزوجل من نوره قبل اءن يخلق آدم اذ كانت الارواح فلما خلق الله عزوجل عرضت على آدم . قيل : يا نبى الله و اءين كانت فاطمة ؟ قال : كانت فى حقة تحت ساق العرش .
قال : التسبيح و التقديس و التهليل و التحميد، فلما خلق الله عزوجل آدم و اءخرجنى من صلبه ، اءحب الله عزوجل اءن يخرجها من صلبى فجعلها تفاحة فى الجنة و اءتانى بها جبرئيل (عليه السلام ) فقال لى : السلام عليك و رحمة الله و بركاته يا محمد!
قلت : و عليك السلام و رحمة الله حبيبى جبرئيل .
فقال : يا محمد! ان ربك يقرئك السلام .
قلت : منه السلام و اليه يعود السلام .
قال : يا محمد! ان هذه تفاحة اءهداها الله عزوجل اليك من الجنة . فاءخذتها و ضممتها الى صدرى .
قال : يا محمد! يقول الله جل جلاله كلها، ففلقتها فراءيت نورا ساطعا و فرغت منه .
فقال : يا محمد! مالك لا تاءكل ؟ كلها و لا تخف فان ذلك النور للمنصورة فى السماء و هى فى الارض فاطمة .
قلت : حبيبى جبرئيل و لم سميت فى السماء ((المنصورة )) و فى الارض ((فاطمة ))؟
قال : سميت فى الارض فاطمة لانها فطمت شيعتها من النار و فطم اءعداؤ ها عن حبها و هى فى السماء المنصورة و ذلك قول الله عزوجل : (و يومئذ يفرح المؤ منون بنصرالله ينصر من يشاء) (31) يعنى : نصر فاطمة لمحبيها
بيان : لعل هذا التاويل مبنى على ان قوله ((من بعد)) قبل قوله ((يومئذ)) اشارة الى القيامة
ترجمه : شيخ صدوق در كتاب معانى الاخبار از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده :
نور فاطمه قبل از اينكه زمين و آسمان خلق شوند آفريده شد. (32)
بعضى از مردم گفتند: اى رسول خدا! پس او از جنس بشر نيست ؟
پيامبر فرمود: فاطمه حوريه اى در لباس انسان است .
گفتند اى رسول خدا! چگونه امكان دارد كه كسى حوريه و در عين حال انسان باشد؟
فرمود: خداوند متعال قبل از اينكه حضرت آدم را بيافريند فاطمه را در آن هنگامى كه ارواح مخلوقات را خلق مى كرد، از نور خود آفريد، پس هنگامى كه آدم را آفريد، فاطمه را به او نشان داد.
گفته شد: اى رسول خدا! فاطمه در آن زمان كجا بود؟
فرمود: نور او در حفره اى زير ساق عرش قرار داشت .
گفتند: اى رسول خدا! طعام وى چه بود؟
فرمود: تسبيح و تقديس و تهليل (33) و تحميد؛ هنگامى كه خدا حضرت آدم را آفريد و مرا از صلب او خارج نمود (متولد شدم )، اراده نمود كه فاطمه را از صلب من خارج كند، پس آن نور را در سيبى قرار داد و جبرئيل آن سيب را نزد من آورد و گفت : اى محمد! سلام ، رحمت و بركات خدا بر تو باد.
گفتم : اى حبيب من ! بر تو باد سلام و رحمت و بركات او.
جبرئيل گفت : اى محمد! خدا به تو سلام مى رساند.
گفتم : هر چه سلام (سلامتى ) است از طرف اوست و به سوى او باز خواهد گشت .
گفت : اى محمد! اين سيب تحفه اى است كه خداوند مهربان آن را از بهشت براى تو فرستاده . و من آن سيب را گرفته و به سينه خود نهادم .
جبرئيل گفت : اى محمد! خداوند مى فرمايد كه اين سيب را بخورى . هنگامى كه آن سيب را تكه كردم نورى از آن ساطع گرديد كه موجب تعجب من شد، و جبرئيل كه تاءخير و تاءمل مرا در خوردن سيب مشاهده كرد، گفت : اى رسول خدا! چرا آن را نمى خورى ؟ بخور و نترس ، زيرا آنچه ديدى نور بانويى است كه در آسمان ((منصوره )) و در زمين ((فاطمه )) خواهد بود.
گفتم : اى جبرئيل ! چرا در آسمان منصوره و در زمين فاطمه است ؟
گفت : در زمين فاطمه ناميده شد براى اينكه پيروان و شيعيان خود را از آتش نجات مى دهد و دشمنانش از محبت او محروم خواهند بود، و در آسمان به اين جهت منصوره است كه خدا فرمود: ((در روز قيامت ، مؤ منان از نصر و يارى خدا خشنود مى شوند، و خداوند هر كه را خواهد يارى كند))، و مقصود از نصرت خدا براى مؤ منان ، همانا شفاعت و امداد فاطمه براى شيعيان و دوستدارانش مى باشد.
بيان : شايد اين تاءويل بر اين اساس باشد كه لفظ ((من بعد)) در آيه قبل را اشاره به روز قيامت بدانيم .
4 علل الشرايع (34): القطان (35)، عن السكرى (36)، عن الجوهرى (37)، عن ابى عمارة (38)، عن اءبيه عن جابر (39) عن جابر بن عبدالله قال :
قيل : يا رسول الله انك تلثم فاطمة و تلزمها و تدنيها منك و تفعل بها ما لا تفعله باءحد من بناتك ؟
فقال : ان جبرئيل (عليه السلام ) اءتانى بتفاحة من تفاح الجنة فاءكلتها فتحولت ماء فى صلبى ثم واقعت خديجة فحملت بفاطمة فاءنا اءشم منها رائحة الجنة (40).
ترجمه : شيخ صدوق در كتاب علل الشرايع ، از امام باقر عليه السلام ، از جابر بن عبدالله نقل مى كند:
به پيامبر خدا گفته شد: اى رسول خدا! چگونه است كه اين قدر فاطمه را مى بوسى و او را در آغوش مى گيرى و نزديك خود مى نشانى ، و به او لطف و محبتى روا مى دارى در حالى كه ساير دخترانت از آن (لطف و محبت مخصوص ) بى بهره اند؟!
رسول خدا فرمود: جبرئيل سيبى از سيبهاى بهشت براى من آورد و من آن را خوردم ، و از آن سيب نطفه اى در صلب من پديدار گشت ، و هنگامى كه با خديجه همبستر شدم وى به فاطمه حامله گرديد، پس فاطمه بوى بهشت مى دهد و من هرگاه او را مى بويم بوى بهشت به مشامم مى رسد.
5 علل الشرايع (41): القطان ، عن السكرى ، عن الجوهرى ، عن عمر بن عمران ، عن عبيدالله بن موسى العبسى ، عن جبلة المكى ، عن طاووس اليمانى ، عن ابن عباس قال :
دخلت عائشة على رسول الله صلى الله عليه و آله و هو يقبل فاطمة فقالت له : اءتحبها يا رسول الله ؟!
قال : اءما والله لو علمت حبى لها لازددت لها حيا، انه لما عرج بى الى السماء الرابعة اءذن جبرئيل و اءقام ميكائيل ثم قيل لى : اذن يا محمد! فقلت : اءتقدم و اءنت بحضرتى يا جبرئيل ؟!
قال : نعم ، ان الله عزوجل فضل اءنبياء المرسلين على ، ملائكته المقربين و فضلك اءنت خاصة .
قدنوت فصليت باءهل السماء الرابعة ، ثم التفت عن يمينى فاذا اءنا بابراهيم (عليه السلام ) بيدى فاءدخلنى الجنة فاذا اءنا بشجرة من نور فى اءصلها ملكان يطويان الحلل و الحلى ، فقلت : حبيبى جبرئيل لمن هذه الشجرة ؟ فقال : هذه لاخيك على بن اءبى طالب (عليه السلام ) و هذان الملكان يطويان له الحلى و الحلل الى يوم القيامة .
ثم تقدمت اءمامى فاذا اءنا برطب اءلين من الزبد و اءطيب رائحة من المسك و اءحلى من العسل فاءخذت رطبة فاءكلتها فتحولت الرطبة نطفة فى صلبى فلما اءن هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة ، ففاطمة حوراء انسية فاذا اشتقت الى الجنة شممت رائحة فاطمة (عليهاالسلام ) (42)
ترجمه : شيخ صدوق در كتاب علل الشرايع به نقل از ابن عباس گويد:
عايشه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد در حالى كه پيامبر فاطمه را مى بوسيد، پس به او گفت : اى رسول خدا! آيا او را خيلى دوست مى دارى ؟
پيامبر فرمود: آرى ، به خداوند سوگند اگر مى دانستى كه چقدر او را دوست مى دارم تو نيز او را بيشتر دوست مى داشتى ، زيرا هنگامى كه در شب معراج مرا به آسمان چهارم بردند، جبرئيل اذان گفت و ميكائيل اقامه ، آنگاه به من گفته شد: اى محمد! جلو بيا و نماز بگزار.
گفتم : اى جبرئيل ! با بودن تو من چگونه جلو بايستم و نماز بگزارم ؟ گفت : بله ، به درستى كه خداوند عزيز پيامبران مرسل خود را بر ملائكه مقربش فضيلت و برترى داده است و علاوه بر آن تو را نيز نسبت به ايشان ، فضيلت مخصوصى عطا فرموده است . پس جلو رفتم و با ساكنان آسمان چهارم نماز گزاردم ، و وقتى به طرف راست برگشتم (حضرت ) ابراهيم را ديدم كه در يكى از باغهاى بهشت قرار گرفته و گروهى از ملائك در اطراف ايشان اجتماع نموده اند.
سپس وقتى به سوى آسمان پنجم و ششم بالا مى رفتم ندايى شنيدم كه گفت : اى محمد! پدر تو ابراهيم پدرى خوب و برادرت على (عليه السلام ) برادرى شايسته است . هنگامى كه به سراپرده ها رسيديم جبرئيل دستم را گرفت و داخل بهشت نمود، در آنجا درختى نورانى توجه مرا جلب كرد در حالى كه دو فرشته آن را به زيورهايى مى آراستند، پس گفتم : اى جبرئيل ! اين درخت از آن چه كسى است ؟ گفت : آن درخت على بن ابى طالب است و اينها تا روز قيامت وظيفه دارند آن را زينت نمايند.
وقتى كمى جلوتر رفتم با خرمايى مواجه شدم كه از كره نرمتر و از مشك خوشبوتر و از عسل شيرين تر بود، من يكى از آنها را خوردم و در اثر آن نطفه اى در پشت من به هم رسيد؛ هنگامى كه به زمين برگشتم با خديجه همبستر شدم و وى به فاطمه حامله گرديد، پس فاطمه حوريه اى انسيه است كه هرگاه اشتياق بهشت پيدا مى كنم بوى او را استشمام مى نمايم .
6 تفسير على بن ابراهيم القمى (43): اءبى ، عن ابن محبوب (44)، عن ابن رئاب (45)، عن اءبى عبيدة (46) عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : كان رسول الله صلى الله عليه و آله يكثر تقبيل فاطمة عليهاالسلام فاءنكرت
ذلك عائشة ، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : يا عائشة ! انى لما اسرى بى الى السماء دخلت الجنة فاءدنانى جبرئيل من شجرة طوبى و ناولنى من ثمارها فاءكلته فحول الله ذلك ماء فى ظهرى فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة فما قبلتها قط الا وجدت رائحة شجرة طوبى منها (47)
ترجمه : على بن ابراهيم قمى در تفسيرش از امام صادق عليه السلام روايت كرده :
پيامبر صلى الله عليه و آله دخترش فاطمه را خيلى دوست داشت و هر وقت او را مى ديد مى بوسيد، عايشه از اين موضوع اظهار ناراحتى مى كرد، پس رسول خدا فرمود: اى عايشه ! در آن شبى كه مرا به آسمان بردند، داخل بهشت ، جبرئيل دست مرا گرفته نزديك درخت طوبى برد و مقدارى از ميوه آن را به من داد، پس از خوردن آن ميوه ، نطفه اى در پشت من به هم رسيد، هنگامى كه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله شد، پس هيچگاه فاطمه را نبوسيده ام مگر اينكه بوى درخت طوبى را از او استشمام كرده ام .
7 مناقب آل ابى طالب (48): اءنس بن مالك قال : ساءلت امى عن صفة فاطمه عليهاالسلام فقالت : كانت كاءنها القمر اليلة البدر اءو الشمس كفرت غماما اءو خرجت من السحاب و كانت بيضاء بضة (49)
بيان : كفرت على البنا للمجهول اءى ان شئت شبهتها بالشمس السمتورة بالغمام لسترها و عفافها اءو لا مكان النظر اليها و ان شئت بالشمس الخارجة من تحت الغمام لنورها و لمعانها، و يحتمل اءن يكون الغرض التشبيه بالشمس فى حالتى ابتداء الدخول فى الغمام و الخروج منها تشبيها لها بالشمس و لقناعها بالسحاب التى اءحاطت ببعض الشمس اءو يقال : التشبيه بها فى الحالتين لجمعها فيهما بين الستر و التمكن فى النظر، و عدم محو الضوء و الشعاع ، و على التقادير ماءخوذ من الكفر بمعنى التعطية يقال : كفرت الشى ء اءكفره بالكسر كفرا اءى سترته .
والبضاضة رقة اللون و صفاؤ ه الذى يؤ ثر فيه اءدنى شى ء
ترجمه : ابن شهر آشوب در كتاب مناقب به نقل از انس بن مالك گويد:
از مادرم درباره شمايل حضرت فاطمه سؤ ال كردم ، در جواب گفت : فاطمه مثل ماه در شب چهاردهم يا مثل آفتابى بود كه تازه از زير ابر خارج شده و يا تازه وارد آن مى گرديد، و رنگ پوستش سفيد و روشن بود.
بيان : ((كفرت )) بنابراينكه ((كفرت )) خوانده شود صيغه مجهول به اين معنا خواهد بود كه اگر مى خواهى او را به آفتابى كه در پشت ابر بوده و كم كم مى خواهد از پشت آن خارج شود تشبيه كن كه در آن صورت منظور از كلام راوى عفيف و پوشيده بودن حضرت فاطمه خواهد بود لكن نه به گونه اى كه تمام بدن او حتى چشمانش پوشيده باشد كه اگر به او نگاه شود چيزى قابل رؤ يت نباشد، و يا اگر مى خواهى او را به آفتابى تشبيه كن كه تازه از زير ابر خارج شده و نورافشانى مى كند و هدف از آن اين باشد كه فاطمه داراى چهره اى نورانى و درخشنده بوده است . همچنين ممكن است كه غرض راوى تشبيه فاطمه بر خورشيد در حالتى باشد كه تازه زير ابر مى رود و يا تازه زير ابر خارج مى شود و در هر دو حال نورى دارد كه چشم از نگاه به آن آزرده مى شود.
و تشبيه فاطمه به خورشيد در دو حالت (كفرت غماما، اءو خرجت من السحاب ) به دليل آن است كه در هر دو حالت هم ستر و پوشيدگى وجود دارد و هم امكان رؤ يت و در عين حال جلوه و روشنى محو نمى شود و قابل مشاهده است ؛ به هر تقدير ((كفرت )) ماءخوذ از ((كفر)) به معنى پوشاندن است و وقتى گفته مى شود ((كفرت الشى ء الكفره )) يعنى مخفى كردن و پوشاندن آن .
و ((بضاضه )) عبارت از روشن بودن رنگ چهره و صفاى آن است به نحوى كه كوچكترين چيز در آن اثر مى گذارد.
8 مناقب آل اءبى طالب (50): عطاء (51)، عن اءبى رباح (52) قال : كانت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله تعجن و ان قصبتها تضرب الى الجفته وروى (53): انها كانت مشرقة الرباعية
ترجمه : ابن شهر آشوب در كتابش از ابورباح نقل كرده :
فاطمه دختر رسول خدا از آرد خمير مى ساخت ، و موهاى خود را مى بافت و آنها چون بلند بودند بر روى شانه هاى ايشان مى ريختند. و روايت شده كه چهره او چون خورشيد مى درخشيد و چهار دندان پيشين او افتاده بود.
9 مناقب آل اءبى طالب (54): جابر بن عبدالله : ما راءيت فاطمة تمشى الا ذكرت رسول الله صلى الله عليه و آله تميل جانبها الايمن مرة و على جانبها الايسر مرة ؛ و ولدت فاطمة بمكة بعد النبوة بخمس سنين و بعد الاسراء بثلاث سنين ، ثم هاجرت معه الى المدينة فزوجها من على بعد مقدمها المدينة بسنتين اءول يوم من ذى الحجة ، و روى اءنه كان يوم السادس و دخل بها يوم الثلاثاء لست خلون من ذى الحجة بعد بدر و قبض النبى و لها يومئذ ثمانى عشرة سنة و سبعة اءشهر و ولدت الحسن و لها اثنتا عشرة سنة (55)
ترجمه : ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از جابر بن عبدالله نقل كرده :
هرگاه راه رفتن فاطمه را مى ديدم پيامبر اسلام به يادم مى آمد، زيرا او نيز مانند پدرش در موقع راه رفتن گاهى به طرف راست و گاهى به طرف چپ متمايل مى شد؛ او پنج سال بعد از نبوت پدرش و سه سال پس از معراج او، در بيستم جمادى الاخر در مكه متولد گرديد و مدت هشت سال را با پدرش در مكه بود. آنگاه همراه ايشان به مدينه مهاجرت نمود، و پيامبر خدا او را در سال دوم هجرت ، در روز اول ذى الحجه ، به ازدواج على بن ابى طالب درآورد. و روايت شده كه ازدواج در روز ششم ذى حجة ، در روز سه شنبه و بعد از بازگشت از جنگ بدر بوده است ، و هنگامى كه پيامبر رحلت نمود وى هيجده سال و هفت ماه داشت ، و هنگامى كه فرزند اولش امام حسن عليه السلام متولد گرديد مادرش فاطمه دوازده ساله بود.
10 كشف الغمة (56): ذكر ابن الخشاب (57)، عن شيوخه يرفعه ، عن اءبى جعفر محمد بن على عليهماالسلام قال : ولدت فاطمة بعد ما اءظهر الله نبوة نبيه و اءنزل عليه الوحى بخمس سنين و قريش تبنى البيت و توفيت و لها ثمانى عشرة سنة و خمسة و سبعين يوما؛ و فى راوية صدقة : ثمانى عشرة سنة و شهر و خمسة عشر يوما، و كان عمرها مع اءبيها بمكة ثمانى سنين ، و هاجرت الى المدينة مع رسول الله صلى الله عليه و آله فاءقامت معه عشر سنين و كان عمرها ثمانى عشرة سنة فاءقامت مع على اءميرالمؤ منين بعد وفاة اءبيها خمسة و سبعين يوما؛ و فى رواية اخرى : اءربعين يوما.
و قال الذراع : اءنا اءقول ، فعمرها على هذه الرواية ثمانى عشرة سنة و شهر و عشرة اءيام ، و ولدت الحسن و لها احدى عشر سنة بعد الهجرة بثلاث سنين (58)
ترجمه : محقق اربلى در كشف الغمة به نقل از امام باقر عليه السلام گويد:
حضرت فاطمه در سال پنجم بعد از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد و اين در حالى بود كه قريش خانه كعبه را تعمير مى كردند، وفات نمود در حالى كه سنش هجده سال و هفتاد و پنج روز بود و در روايت صدقه آمده كه مدت عمر او هجده سال و يك ماه و پانزده روز بوده زيرا مدت زندگيش با پيامبر، در مكه ، هشت سال بود، و پس از آن با پدرش به مدينه هجرت نمود، و ده سال در مدينه زندگى كرد، پس عمرش حدود هجده سال بوده و پس از رحلت پيامبر فقط هفتاد و پنج روز زنده بود و در روايت ديگرى آمده كه اين مدت چهل روز بوده است .
ذارع گويد: پس بر اساس اين روايت عمر او هجده سال و يك ماه و ده روز بوده ، و امام حسن در سال سوم بعد از هجرت در حالى از وى متولد شد كه او يازده سال داشت .
11 كشف الغمة (59): فى كتاب مولد فاطمة عليهاالسلام لابن بابويه يرفعه الى السماء بنت عميس قالت :
قال لى رسول الله صلى الله عليه و آله و قد كنت شهدت فاطمة عليهاالسلام و قد ولدت بعض ولدها فلم اءرلها دما، فقال صلى الله عليه و آله : ان فاطمة خلقت حورية فى صورة انسية
ترجمه : محقق اربلى در كشف الغمه به نقل از شيخ صدوق در كتاب مولد فاطمة ، و او از اسماء بنت عميس روايت كرده :
من شاهد بودم كه وقتى برخى فرزندان فاطمه متولد شدند، فاطمه خونى نديد، و رسول خدا در اين باره گفت : فاطمه حوريه اى در لباس انسان خلق شده است .
12 روضة الواعظين (60): ولدت عليهاالسلام بعد النبوة بخمس سنين و بعد الاسراء بثلاث سنين و اءقامت مع رسول الله صلى الله عليه و آله بمكة ثمان سنين ، ثم هاجرت مع رسول الله صلى الله عليه و آله الى المدينة فزوجها من على (صلوات الله عليه ) بعد مقدمهم المدينة بسنة و قبض النبى صلى الله عليه و آله و لفاطمة عليهاالسلام يومئذ ثمانى عشرة سنة و عاشت بعد اءبيها اثنتين و سبعين يوما
ترجمه : قتال نيشابورى در روضة الواعظين گويد:
حضرت فاطمه در سال پنجم بعد از نبوت و سه سال بعد از معراج متولد گرديد، و هشت سال با پيامبر در مدينه زندگى كرد، سپس با ايشان به مدينه هجرت نمود، و يك سال پس از ورود به مدينه با على عليه السلام ازدواج نمود، و هنگامى كه رسول خدا رحلت فرمود هجده سال داشت ، و پس از وى هفتاد و دو روز زنده بوده است .
13 الكافى (61): ولدت فاطمة عليهاالسلام بعد مبعث النبى صلى الله عليه و آله بخمس سنين و توفيت و لها ثمانى عشرة سنة و خمسة و سبعون يوما بقيت بعد اءبيها خمسة و سبعين يوما
ترجمه : محمد بن يعقوب كلينى در كتاب كافى مى گويد:
حضرت فاطمه عليهاالسلام در سال پنجم بعثت متولد شد، و در حالى كه هجده سال و هفتاد و پنج روز از عمرش مى گذشت وفات نمود، و مدت عمرش پس از پيامبر هفتاد و پنج روز بود.
14 عيون المعجزات (62): روى عن حارثه بن قدامة قال : حدثنى سلمان قال : حدثنى عمار، و قال : اخبرك عجبا؟ قلت : حدثنى يا عمار! قال : نعم ! شهدت على بن ابى طالب عليه السلام و قد ولج على فاطمة عليهاالسلام فلما اءبصرت به نادت ادن لاحدثك بما كان و بما هو كائن و بما لم يكن الى يوم القيامة حين تقوم الساعة ؟
قال عمار: فراءيت اءميرالمؤ منين عليه السلام يرجع القهقرى فرجعت برجوعه اذ دخل على النبى صلى الله عليه و آله فقال له : ادن يا اءباالحسن ! فدنا فلما اطماءن به المجلس قال له : تحدثنى اءم احدثك ؟ قال : الحديث منك اءحسن يا رسول الله ، فقال : كاءنى بك و قد دخلت على فاطمة و قالت لك كيت و كيت فرجعت . فقال على عليه السلام : نور فاطمة من نورنا؟ فقال عليه السلام : اءولا تعلم ؟ فسجد على شكرا لله تعالى .
قال عمار: فخرج اءميرالمؤ منين عليه السلام و خرجت بخروجه فولج على فاطمة عليهاالسلام و ولجت معه فقالت : كانك رجعت الى ابى صلى الله عليه و آله فاءخبرته بما قلته لك ؟ قال : كان كذلك يا فاطمة ، فقالت : اعلم يا اءباالحسن ! اءن الله تعالى خلق نورى و كان يسبح الله جل جلاله ثم اءودعه شجرة من شجر الجنة فاءضاءت فلما دخل اءبى الجنة اءوحى الله تعالى اليه الهاما اءن اقتطف الثمرة من تلك الشجرة و اءدرها فى لهواتك ففعل ، فاءودعنى الله سبحانه صلب اءبى صلى الله عليه و آله ثم اءودعنى خديجة بنت خويلد فوضعتنى و اءنا من ذلك النور، اءعلم ما كان و ما يكون لم يكن ، يا اءباالحسن ! ((المؤ من ينظر بنورالله تعالى )) (63)
ترجمه : حسين بن عبدالوهاب در كتاب عيون المعجزات به نقل از سلمان روايت نموده است :
عمار بن ياسر به من گفت : آيا مى خواهى چيز عجيبى را برايت نقل كنم ؟
گفتم : نقل كن اى عمار!
گفت : آرى ، من شاهد بودم كه روزى على بن ابى طالب بر فاطمه داخل شد، هنگامى كه چشمان فاطمه بر او افتاد، گفت : نزديك بيا تا به تو بگويم كه در جهان هستى چه بوده ، چه هست ، و تا روز قيامت چه خواهد شد.
عمار گفت : در اين حال ديدم كه على بازگشت ، پس من هم به دنبال او بازگشتم تا اينكه به حضور پيامبر رسيد، پس پيامبر به او گفت : اى ابوالحسن ! نزديكتر بيا، پس على نزديكتر رفت و در كنار او نشست و پيامبر به وى فرمود: حال تو مى گويى يا من بگويم ؟ على فرمود: شما بگوييد بهتر است . پس رسول خدا فرمود: مثل اينكه فاطمه به تو چنين و چنان گفته است و تو نزد من آمده اى تا درباره آن جويا شوى . على پرسيد: آيا نور فاطمه از نور من است ؟
پيامبر فرمود: آيا ترديد دارى ؟ البته كه چنين است . و على سجده شكر نموده و از حضور پيامبر خارج گرديد و من نيز با او خارج شدم . پس از آن على به خانه اش داخل شد و من نيز با او داخل شدم ، فاطمه به او گفت : مثل اينكه نزد پدرم رفته بودى تا آنچه را كه به تو گفته بودم برايش نقل كنى ؟ على گفت : چنين است اى فاطمه ! فاطمه گفت : اى ابوالحسن ! بدان كه خداى تعالى نور مرا در عالم ذر خلق كرد و او بلافاصله مشغول تسبيح خداوند گرديد، سپس آن نور را به صورت درختى نورانى در بهشت درآورد، هنگامى كه پدرم در واقعه معراج داخل بهشت گرديد خداوند تعالى به او وحى نمود تا از ميوه هاى اين درخت برگرفته و بخورد، و پدرم چنين كرد و بدين وسيله خداوند مرا در صلب پدرم قرار داد و سپس در بطن مادرم خديجه دختر خويلد، و من از وى متولد شدم ، پس من از آن نورم ، بدان كه نسبت به هر آنچه بوده ، هست و خواهد بود عالم و آگاه هستم ، اى ابوالحسن ! مگر نه آن است كه مؤ من بوسيله نور خدا مى بيند و نظاره مى كند.
15 اقبال الاعمال (64): الشيخ المفيد فى كتاب حدائق الرياض (65): يوم العشرين من جمادى الاخرة كان مولد السيدة الزهراء عليهاالسلام سنة اثنتين من المعبث (66)
ترجمه : سيد بن طاووس در كتاب اقبال الاعمال به نقل از شيخ مفيد در كتاب حدائق الرياض گويد:
حضرت فاطمه در بيستم جمادى الاخر سال دوم بعثت متولد گرديد.
16 من بعض كتب المخالفين (67): با سناده ، عن عبيدالله بن محمد بن سليمان الهاشمى عن اءبيه ، عن جده قال : ولدت فاطمة سنة احدى و اءربعين من مولد رسول الله صلى الله عليه و آله (68)
ترجمه : در برخى از كتابهاى اهل سنت به نقل از سليمان بن جعفر هاشمى آمده است : حضرت فاطمه در زمانى متولد شد كه پيامبر چهل و يك ساله بود.
17 و زعم محمد بن اسحاق اءن فاطمة ولدت قبل اءن يوحى الى النبى صلى الله عليه و آله و كذلك ساير اءولاده من خديجة (69)
ترجمه : و محمد بن اسحاق كاتب بر اين عقيده است كه فاطمه و همين طور تمام فرزندان پيامبر قبل از بعثت متولد شده اند.
18 و فى روايتى عن الحافظ اءبى المنصور الديلمى بروايته عن اءبى على الحداد عن اءبى نعيم الحافظ فى كتاب معرفة الصحابة (70): ان فاطمة كانت اءصغر بنات رسول الله سنا؛ ولدت و قريش تبنى الكعبة و كانت فيما قبل اءن تكنى ام اءسماء (71)
ترجمه : در دو روايتى كه ابومنصور ديلمى از ابونعيم اصفهانى در كتابش به نام معرفة الصحابة نقل مى كند گويد:
حضرت فاطمه كوچكترين دختر رسول خدا بود؛ او متولد شد در زمانى كه قريش خانه كعبه را تعمير مى كردند، و اين قبل از زمانى بود كه كنيه ام اسماء را براى او قرار داده باشند.
19 قال ابوالفرج فى كتاب مقاتل الطالبيين (72): كان مولد فاطمة عليهاالسلام قبل النبوة و قريش حينئذ تبنى الكعبة و كان ترويج على بن ابى طالب اياها فى صفر بعد مقدم رسول الله صلى الله عليه و آله المدينة و بنى بها رجوعه من غزاة بدر و لها يومئذ ثمانى عشرة سنة .
حدثنى بذلك الحسن بن على ، عن الحارث ، عن ابن سعد، عن الواقدى ، عن اءبى بكر بن عبدالله بن اءبى سبرة ، عن اسحاق بن عبدالله اءبى فروة ، عن جعفر بن محمد بن على عليه السلام
ترجمه : ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين گويد:
تاريخ ميلاد فاطمه قبل از بعثت پيامبر و در زمانى بود كه قريش خانه كعبه را تعمير مى كردند، و زمان ازدواج او با على در ماه صفر اولين سال بعد از هجرت به مدينه ، و عروسى وى در بعد از مراجعه از غزوه بدر در حالى بود كه او هجده سال داشت .
20 الكافى (73): عبدالله بن جعفر و سعد بن عبدالله جميعا، عن ابراهيم بن مهزيار عن اءخيه على بن مهزيار، عن الحسن بن محبوب ، عن هاشمى بن سالم ، عن حبيب السجستانى قال : سمعت اءباجعفر عليه السلام يقول : ولدت فاطمة بنت محمد صلى الله عليه و آله بعد مبعث رسول الله صلى الله عليه و آله بخمس سنين و توفيت و لها ثمانى ؟ عشرة سنة و خمسة و سبعون يوما .
ترجمه : محمد بن يعقوب كلينى به سند خود از امام باقر عليه السلام روايت مى كند:
حضرت فاطمه در سال پنجم بعد از بعثت پيامبر متولد گرديد، و وفات نمود در حالى كه هجده سال و هفتاد و پنج روز داشت .
21 المصباح (74) لكفعمى (75): ولدت (فاطمة عليهاالسلام ) فى العشرين من جمادى الاخرة يوم الجمعة سنة اثنتين من المبعث و قيل : سنة خمس من المبعث و كان نقش خاتمها: اءمن المتوكلون ، و بوابها فضة اءمتها
ترجمه : كفعمى در كتاب مصباح گويد:
حضرت فاطمه در بيستم جمادى الاخر (76) روز جمعه سال دوم بعثت متولد گرديد (77)، و در بعضى روايات آمده است كه اين امر در سال پنجم بعد از بعثت واقع شده (78) و عامه روايت كرده اند كه تولد ايشان در سال پنجم قبل از مبعث بوده است . (79)
22 مصباح المتهجد (80): فى اليوم العشرين من جمادى الاخرة (يوم الجمعة ) سنة اثنتين من المبعث كان مولد فاطمة عليهاالسلام فى بعض الروايات و فى راوية اخرى سنة خمس من المبعث . و العامة تروى اءن مولدها قبل المبعث بخمس سنين
ترجمه : شيخ طوسى در مصباح المتهجد گويد:
حضرت فاطمه در روز بيستم جمادى الاخر روز جمعه سال دوم بعثت متولد گرديد، و در برخى روايات آمده كه زمان تولد او سال پنجم بعثت بوده ، و اهل سنت روايت كرده اند كه تولد او پنج سال قبل از بعثت پيامبر بوده است .
23 كتاب دلائل الامامة (81) لمحمد بن جرير الطبرى الامامى : عن اءبى الفضل الشيبانى ، عن محمد بن همام ، عن اءحمد بن محمد البرقى ، عن اءحمد بن محمد بن عيسى عن عبدالرحمن بن اءبى نجران ، عن ابن سنان ، عن ابن مسكان ، عن اءبى بصير، عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : ولدت فاطمة فى جمادى الاخرة ، اليوم العشرين منها سنة خمس و اءربعين من مولد النبى صلى الله عليه و آله فاءقامت بمكة ثمان سنين و بالمدينة عشر سنين و بعد وفات اءبيها خمسا و سبعين يوما و قبضت فى جمادى الاخرة يوم الثلاثاء لثلاث خلون منه سنة احدى عشرة من الهجرة
ترجمه : محمد بن جرير طبرى در كتاب دلائل الامامة از امام صادق عليه السلام روايت كرده : حضرت فاطمه در بيستم جمادى الاخر سال پنجم بعثت متولد گرديد و در اين هنگام پيامبر چهل و پنج ساله بوده اند، پس هشت سال در مكه و ده سال در مدينه و هفتاد و پنج روز بعد از وفات پيامبر زندگى كرد و در روز سوم جمادى الاخر سال يازدهم هجرى وفات نمود.
24 و عنه (82)، عن محمد بن هارون بن موسى التلعكبرى ، عن اءحمد بن محمد الضبى ، عن محمد بن زكريا الغلابى ، عن شعيب بن واقد، عن جعفر بن محمد، عن اءبيه ، عن جده عن ابن عباس قال :
لم تزل فاطمة تشب فى اليوم كالجمعة و فى الجمعة كالشهر و فى الشهر كالسنة فلما هاجر رسول الله صلى الله عليه و آله من مكة الى المدينة و ابتنى بها مسجدا و آنس اءهل المدينة به و علت كلمته و عرف الناس بركته و سار اليه الركبان و ظهر الايمان و درس القرآن و تحدث الملوك و الاشراف و خاف سيف نقمته الاكابر و الاشراف ، و هاجرت فاطمة مع اءميرالمؤ منين و نساء المهاجرين و كانت عائشة فيمن هاجر معها فقدمت المدينة فاءنزلت (مع ) النبى صلى الله عليه و آله على ام اءبى اءيوب الانصارى و خطب رسول الله صلى الله عليه و آله النساء و تزوج سودة اءول دخوله المدينة و نقل فاطمة اليها ثم تزوج ام سلمة فقالت ام سلمة : تزوجنى رسول الله صلى الله عليه و آله و فوض اءمر ابنته الى فكنت اؤ دبها و كانت والله اءداب منى و اءعرف بالاشياء كلها
ترجمه : ابوجعفر طبرى در دلائل الامامة از ابن عباس نقل مى كند:
رشد فاطمه در دوران كودكى زياد بود به طورى كه در هر روز به اندازه يك هفته و در هر هفته به اندازه يك ماه ، و در يك ماه به اندازه يك سال بود. هنگامى كه رسول خدا از مكه به مدينه هجرت كرد و مسجد مدينه را برپا داشت ، و با مردم آن شهر انس گرفت ، و دين اسلام پيشرفت كرد و مردم بركت وجود او را درك كرده و به وى اعتماد ورزيدند و ايمان خود را آشكار نموده ، تدريس قرآن براى همگان آغاز شد، و بزرگان و اشراف و گردنكشان بر سر جاى خود نشستند و فهميدند كه با حضرتش نمى توانند جنگ و جدال نمايند، سپس حضرت فاطمه همراه على عليهماالسلام و زنان مهاجر كه عايشه نيز در بين آنها بود از مكه خارج شده و وارد مكه مدينه گرديدند، على و فاطمه با رسول خدا همراه شده و در منزل ام ابى ايوب انصارى ساكن شدند، پس رسول اكرم اول سوده (83) را به همسرى خود درآورد و فاطمه را به او سپرد و سپس ام سلمه (84) را، پس خود ام سلمه در اين مورد گويد: رسول اكرم صلى الله عليه و آله مرا به همسرى خود درآورد و تربيت و نگهدارى از فاطمه را به من سپرد، و من مى خواستم آداب زندگى را به او بياموزم ولى به خدا سوگند مشاهده نمودم كه او ادبى برتر از من دارد و همه چيز را مى داند.
ضمائم باب اول
ضميمه اول : برخى مصادر و راويان احاديث مربوط به انعقاد نطفه حضرت فاطمه عليهاالسلام در زمان بعد از معراج پيامبر صلى الله عليه و آله
احاديث مربوط به انعقاد نطفه حضرت فاطمه از ميوه هاى بهشتى و پس از معراج پيامبر اشخاص ذيل روايت نموده اند:
1 ابن عباس
2 عايشه
3 امام صادق عليه السلام
4 عمر بن خطاب
5 سعد بن مالك
6 امام على بن موسى الرضا عليه السلام
7 حذيفة بن يمان
8 سلمان فارسى
9 عروه بارقى
10 امام سجاد عليه السلام
11 جابر بن عبدالله انصارى
12 حارث اعور
13 احاديث مرسل .
مصادر حديث ابن عباس
1 علل الشرايع ، شيخ صدوق ، ص 184 ب 147 ح 2
2 بحارالانوار، ج 43 ص 5 ح 5
3 بحارالانوار، ج 8 ص 188 و 189 شماره 160
4 بحارالانوار، ج 18 ص 350 و 351 شماره 61
5 كتاب المحتضر، ص 135 و 136
6 دلائل الامامة ، ص 53
7 تاريخ بغداد، ج 12 ص 331
8 ذخائر العقبى ، ص 36
9 مناقب ابن مغازلى ، ص 357 و 358 شماره 406
10 ميزان الاعتدال ، ج 1 ص 541 شماره 2022
11 لسان الميزان ، ج 2 ص 297
12 ينابيع المودة ، ص 259
13 كتاب المعراج ، شيخ صدوق ، به نقل المحتضر از آن
14 اخبارالدول ، ص 87
15 وسيله المآل ، ص 79
16 الصواعق المحرقه ، ص 96
17 عوالم العلوم و المعارف ، ج 11 ص 7 و 8 ب 3 شماره 1.
راويان حديث ابن عباس
1 ابوجعفر محمد بن على صدوق (ت 381 ه )
2 احمد بن حسن القطان
3 حسن بن على سكرى
خدايا، تو را سپاس مي گوئيم وهركا رو هرسخني را فقط با نام تو آغاز مي كنيم .
وجزتورا نيايش وپرستش نمي نمائيم وازغيرتوياري نمي خواهيم .
واين معني انتظار:
من آن آخر نشينم بخاطر كه بيايي من اول تو ببينم
خدايا، به بندگان برگزيده ونيك وفروتنت كه وجودشان ازاستكبارواستثمارواستبداد واستضعاف ديگران منزه است؛و به نمونه هاي رحمت و مهرو برابري و برادري وانسان دوستي وخيرخواهي؛به پيامبراني كه براي راهنمائي بشروآزادي انسانهاازذلت واسارت فرستاده اي،خصوصاٌ گرامي ترين وعزيزترين بنده ات ،سرحلقه اًصفيا،خاتم انبياء محمد مصطفي و خاندان پاك و پاكيزه اش ، درود مي فرستيم .
وبه آن شخصيت عظيمي كه به فرمان توكاخهاي ستمگران راويران، وبيدادگري و فساد ونظامات قرآن،ازشركفروشرك ورژيمهاي فاسد ونظامات استعبادي وغيرانساني نجات مي دهد، حضرت وليعصروامان دهر،صاحب الامرحجه بن الحسن العسكري-أرواح العالمين له الفداء-صلوات وسلام عرض مي كنيم .
((انتظار))،حالتي است كه ازتركيب ايمان واعتقاد به مباني دين و ولايت امام زمان، شوق و علاقه به ظهور و حكومت وزيست وهمراهي با اهل بيت(ع)،تنفرازوضع موجود (غيبت امام) و توجه به نقص و فساد و تباهي آن سرچشمه گرفته، در وجود انسان شعله مي كشد و انواع دگرگونيها را درحالت قلبي،انديشه وآمال انساني، رفتارفردي وتلاش اجتماعي انسان،ايجاد مي نمايدكه بحث وسخن از آنها، نيازمند به حال ومجال بيشتري است .(( الحمد لله الذي يومن الخائفين، وينجي الصالحين، ويرفع المستضعفين، ويضع المستكبرين، ويهلك ملوكا،ويستخلف أخرين)) =((سپاس خدا را كه بيمنا كان را ايمني ، و شايستگان را رهايي مي بخشد ، و مستضعفين را بلند مي گرداند ، و مستكبرين را فرو مي كشاند ، و پادشاهاني را هلاك مي كند ، و ديگران را به جاي آنها مي نشاند.))
((هو الذي أرسل رسوله بالهدي و دين الحق لينظهره علي الدين كله ، ولو كره المشركون )) = (( او (خدا) است آنكه پيامبر خود را با دين حق به هدايت خلق فرستاد تا دين
حق را بر تمام اديان غالب و پيروز گرداند ، اگرچه مشركان كراهت داشته باشند.))
((ولقدكتبنا في الزبورمن بعدالذكرأن الارض يرثهاعبادي الصالحون)) =(( به تحقيق در زبور ، پس از ذكر (تورات) نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته من به ارث مي برند.))
سخني در باب انتظار:
تا كي به تمناي وصال تو يگانه اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
قسمتي از دعاي افتتاح:(( خدايا ، به سبب ظهور مهدي منتظر(عج) دين خود و سنت پيغمبرت را آشكار كن؛ آن چنانكه از بيم احدي از خلق چيزي از حق پنهان نگردد- و حق گوئي و حق پرستي درهمه جاوبراي همه كس آزاد باشد.- خدايا، ما از تو دولت با كرامتي مي خواهيم كه به آن، اسلام واهل اسلام راعزيزگرداني، و نفاق و اهل نفاق راخوارسازي، وما را درآن دولت ازدعوت كنندگان به سوي طاعتت و رهبران به سوي راهت قراردهي، وكرامت دنيا وآخرت روزي فرمائي.))
ظهور فرَج = يعني پايان همه دردها، نابسامانيها ، انحراف مسيرهاي انسان ، وگشودن هرعقده اي به دست منجي آسماني.
انتظار فرَج = عبارت از ايمان استوار به امامت حضرت ولي عصر(عج)است ، همه اعتقاد هاي اساسي را ازيكتائي خدا، رسالت پيامبر(ص)، پيشوائي امامان معصوم و ديگر عقايد اسلامي را در بردارد. و ايمان به امامت حضرت ولي عصر(عج) كه تبلور ولايت است، شرط قبولي ديگر اعمال شايسته است. انتظار فرج، انتظار ظهور امامي است كه جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود و ظلم و ستم را از پهنه گيتي ريشه كن خواهد ساخت، از اين رهگذر انسان را خواهان عدالت و دشمن ستم و ستمگرمي سازد .انتظار فرج بااين نقش تربيتي و سازنده اي كه دارد، طبعا از همه عبادتهاي فردي و اجتماعي برترخواهد بود.كه درعبادتهاي فردي پاداش آن فقط به خود شخص مي رسد،وديگر عبادتهاي اجتماعي به پاي اين عبادت نمي رسدكه اعتراف به حقَ واعلام حقَ را در بر دارد آن، در قلمرو حكومت هاي باطل چيز آساني نيست.
انتظار عامل مبارزه با فساد و انحراف = مسلمانان عموما و شيعه اثني عشري خصوصا، انتظار ظهور شخصيتي رامي كشند كه انقلاب اسلام را جهانگير، حق و عدالت را پيروز، بشر را از تضادهاي گوناگون، استثمار، استعباد ، استعمار و از وقوف و توقف نجات دهد و به سوي جلو پيش براند و اصول توحيد ، مساوات ،آزادي و برادري اسلامي را رايج نمايد . اين شخص موعد ، امام دوازدهم از دوازده نفر پيشوايان و رهبراني است كه پيغمبراكرم(ص)درصدها حديث آنها رامعرفي كرده وفرزند عزيزرهبريازدهم، حضرت امام حسن عسكري(ع) است .اصل انتظار به صورتهاي گوناگون در بين ملل مختلف همواره محفوظ بوده وآينده نگري هميشه بشررابه خود مشغول داشته،برگشتن به عقب وبلكه وقوف وايستادن دريك مرحله به هرحال محكوم بوده و خلاف سنن عالم خلقت است.
حماسه انتظار:
درزمان قبل از ظهور حضرت مهدي(عج)همه شالوده ها به هم مي ريزد. نظامها و سيستمها دگرگون مي شود.برنامه هاتغييرمي يابد. بهره كشي هانابود مي شود.ريشه ي فرمانگزاريهاي نابجا از زمين زندگي برمي آيد.كاخها فرو مي ريزد.كوخها تغييرشكل داده سر برمي آورد. همه ي سازمانهاي زندگي واژگون مي شود. سازمانهايي انساني تشكيل مي گردد.ارزشهاي مادي يكسو زده مي شود.مقياسها دگرگون مي گردد.روش انديشه و تفكر انسان بر اساس قانون آسماني قرآن پايه گذاري مي شود. نوعدوستي محبت، به كمال خودمي رسد، وبه قلمرومدني كشيده مي شود..........
و آنگاه روز، روزگار عدالت است و دادگري، مساوات است و برابري، قانون است و حكومت قانون، وجامعه اي است ازآن خداپرستان و مسلمانان واقعي،كه هيچ رنگي از ظلم، فساد و شرك درآن ديده نمي شود.پس اكنون نيك مي توان دريافت كه انسان چگونه بايدباشد،تادرآن شرايط، بتواندزندگي كند،وشايسته ي گام هشتن درآن جامعه باشدمگرنه اين است كه به هنگام كوچيدن ازكشوري به كشورديگر-كه ازحيث آداب زندگي ،افكارورفتارانساني،آب وهواوديگرامورباجايگاه نخستين مافرق داشته باشد،بلكه متضادباشد- بايد باآن آداب وآن افكار،قبلا آشنايي پيداكنيم،ودرخوداين آمادگي را به وجود بياوريم،تا چون با آن كيفيت تازه روبرو شديم، بتوانيم در خود هضم كنيم،و عادات و سلوك پيشين راديگر سونهيم،ودرخورزندگي نو ودنياي نو باشيم.آري همين است و ازاين تمثيل مي توان دريافت كه جامعه ي منتظرهم اكنون بايدچگونه باشد.
واين است معني انتظار:
انتظار،آمادگي است، وحالت آماده باش داشتن، وتهيه ي مقدمات براي آنچه كه انتظارداريم. چنانكه در زيارت مخصوص حضرت مهدي (عج)هر صبح و شام اين طور مي خوانيم: ((ونصرتي معده لكم))يعني من براي ياري شماآماده ام.و اگر،درحقيقت، ما منتظر انساني هستيم كه به هم زننده ي اساس ها است، ودگرگون كننده ي اصول تحريف شده ي زندگي،وباطل كننده ي انديشه هاي شيطاني، وآورنده ي طرح هاي نو، براي ساختن زندگي هاي نو- بجزآنكه ما زندگي مي كرده ايم-اگر چنين است، بايد براي آن دوران وآن روشها،آماده باشيم .
(( اينك آيا ملت شيعه، بلكه ملت اسلام،با اين طرزتفكرورفتاري كه دارد، مي تواند با آن اجتماع موعودهمسازباشد؟))
اينجاست كه مضمون آن روايت به وقوع مي پيوندد : ((آزاري را كه قائم به هنگام رستاخيزخويش ، ازجاهلان آخرالزمان بيند بسي سختراست ازآن همه آزاركه پيامبراز مردم جاهليت ديد.))...چرا؟!
چون اينان، به قرآن مسلحند، و براي آن حضرت- كه بناست همان قرآن را زنده كند- قرآن مي خوانند ،قرآن تفسير مي كنند. اينان تعليمات قرآن را- به اشتباه- صبر و سكوت و تسبيح بدست گرفتن دانسته اند؛ و مهدي(عج) شمشيركشيدن و فريادكردن وخروش بر آوردن مي داند.اينان به خواري و پستي و محرميت و سازش باظلم وفساد گراييده اند. و مهدي(عج) مبلّغ حماسه و سربلندي و مبارزه با ظلم و فساد و حق طلبي است.اينان اهل مماشات ومجامله اند، واو مرد شورش وپايمردي وپيشروي براي همين است كه خواجه نصيرمي گويد:((وعدمه منّا)) ما لياقت ياوري و طرفداري آن حضرت را نداريم. و زمينه روحي ما مساعد آن چگونگي نيست. اين همه تأكيد اهميت انتظار و نويدآن ثوابها،براي به وجود آمدن محيط مساعدوتربيت شدن افراد شايسته،پس انتظار حقيقي و صحيح،آمادگي به وجودآوردن و آماده بودن است.
به اندازه اي خرافات و عقايد ضد ديني، درجامعه هاي اسلامي،گسترش يافته و به اسم دين و قرآن جا خورده است ،كه هنگامي كه مهدي(عج)درآيد كه قرآن را-آن طوركه هست-تفسيركند، مردم مي گويند=اين ديني تازه است وكتابي تازه، واين آن قرآن نيست كه ما مي خوانده ايم ناگزير دو جبهه مي شوند، ومردم (كه ازهمين منتظران بيرون نيستند)بااو به ستيزبرمي خيزند وآن روز،ديگرجنگ صفين نيست،كه قرآن سرنيزه، سد راه شود،زيراكه او درآغازكار، سرو روي همين جاهلان قرآني رابا شمشير نوازش مي كند.
امام خود، در پيام به شيخ مفيد فرموده است: ((اگر روش ناهنجار شيعه نبود، به سعادت ملاقات ما نائل مي شدند .))
پس انتظار براي به وجود آوردن صلاح، شايستگي، لياقت اصلاحات ،كار، كوشش، حركت و امثال آن است. انتظارحالت ديناميك جامعه است، نه خاموش نشستن وصبر و حوصله و انتظاركس ديگركه بيايد وكارها را اصلاح كند. مابايد همواره آماده باشيم. وچون نمي دانيم كه مهدي كي مي آيد،واين انتظارراپايان كي است،بايدهرلحظه در اين آمادگي باشيم. مردم سرزمين هاي اسلام، بايد چون ارتشي باشند كه فرمانده كل قوا چند روزي سفر كرده و گفته است همينكه رسيدم فرمان پيشروي مي دهم و نمي گويدكي مي آيم.به گذشته اجتماعات شيعه اگرمراجعه كنيم(آن دورانكه دين هنوز بسي تحريف نشده بود)به چنين زمينه هاي فكري برمي خوريم،كه انتظارراآمادگي عملي مي دانستند، نه تنها (الفرج الفرج)گفتن بي عمق ومعناصبح هاي جمعه وامثال آن.
ابن بطوطه درسفرنامه خود مي نويسد: ((ندبه شيعيان حله براي امام زمان درنزديكي بازار بزرگ شهر،مسجدي قرارداردكه بردرآن،پرده حريري آويزان است.وآنجارامسجدصاحب الزمان ميخوانند. شبها پس از نمازصد مرد مسلح، با شمشيرهاي آويخته،.....اسبي يا استري مي گيرند و به سوي مسجد صاحب الزمان روانه مي شود. پيشاپبش اين چارپا طبل و شيپور و بوق زده مي شود.سايرمردم در طرفين اين دسته حركت مي كنند.وچون به مشهد صاحب الزمان مي رسند،در برابر در ايستاده آواز مي دهند كه {بسم الله يا صاحب الزمان، بسم الله بيرون آي كه تباهي روي زمين را فراگرفته و ستم فراوان گشته،وقت آن است كه برآيي،تاخدا به وسيله تو حق راازباطل جدا كند...}وبه همين ترتيب به نواختن بوق و شيپور و طبل ادامه مي دهند، تا نماز مغرب فرا رسد.......))
و اين است معني انتظار:
انتظارچيزي نيست،جزتهيه مقدمات همان انقلاب نهايي وجهاني وآمادگي طرفداري ازحق، و دامن زدن به شعله هاي آن انقلاب.
امام صادق(ع)مي فرمايد:((شيعه ما،در دوران حكومت قائم، برتران وحكمرانان جهانند.هريك مرد ازآنان- به قوت و مردي- چون هفتاد مرد خواهد بود.))
يعني شيعه،درآن حكومت جهاني،نقشي بس مهم دارد.وپس ازخود مهدي، اين شيعه است كه آتش آن انقلاب عظيم را برمي افروزد.دراين باره، روايات بسيارداريم.و براي همين است كه جامعه هاي ما بايدآمادگي كامل داشته باشند. و درهر نسل براي حيات چنين موضعي درجهان،خويشتن را بسازند. مردمي كه صبر و سكوت، ملكه روحي آنان شده،وتحمل ظلم عادت ثانويشان گشته است،وپديده آمدن هرظلمي وفسادي وخلاف قرآني، آنان را خشمگين نمي سازد، چگونه مي توانند آناً و دفعتاً، مردمي خشماهنگ و فريادگر وانقلابي باشند؟ اين برخلاف ناموس طبيعي وسنت الهي است. نيزدر انتظاراين معنانهفته است كه فراموش مكنيد،حقي هست وباطلي،چيرگي چند روزي باطل شما را مأيوس مكند،حق راازياد مبريد،فضيلت رافراموش مكنيد،انسانيت رابه دست فراموشي مسپاريد،زيراكه اينهاهمه حقايقي است مسلم،وبه ظهورخواهد رسيد،وپيروزي به دست خواهدآمد. تسليم مشويد حتي درشديدترين دوران وسياهترين روزگار زيرا درچنين دورانهاگرچه ممكن است انسان ناگزيرشودكه حال تسليم به خود بگيرد،اماناگزيرنيست كه واقعاًهم تسليم شود، بلكه بايددرعين خاموشي وتسليم،دردرون آواهاوفريادها داشته باشد. و همين درون جوشان است كه مقدمه جهشها وجنبشهاست پس بايد از آنچه كه براي فردامقدمه است غافل نباشيم. اگردل تسليم شد،و روان به وضع موجود تن داد،و آن رازوال ناپذير شناخت،ديگراعضا راچاره اي جزتسليم نيست.باآنكه انتظارمي گويد، فضيلت وتقوي رابايدصيانت كرد،دل رابايد زنده نگاه داشت،مبادا دل بميرد،وخود را زبون و بيچاره به حساب آورد وبه پستيها تن دهد. آنگاه كه دل زنده و بيدار و اميدوار ماند،ديگر بيداري و اميد، همه جاي زندگي را فراگرفته است.
پس انتظاربه عنوان واكنشي دفاعي مي تواند به خلق پايداري دهد،ونيروهاي آنان را ذخيره كن،وازنسلي به نسلي بسپارد، وازتباهي وخودتسليمي پيشگيري كند.
به تعبير نويسنده فقيدمرحوم جلال آل احمد:((.....وتاساعت ظهور ولّي جديد نزديك شود،مهم براي مااين است كه هسته مقاومت را زنده نگه داريم، هسته نجابت بشري را...... ومگرنمي بيني كه سرنوشت اين ترازو راحتي يك نفرمي تواند عوض كند،به اين طرف ياآن طرف.......))
اگر انتظار، انتظار باشد - به آن معنا كه خواسته اند- مشكلات زندگي كنوني راآسان نه مي سازد،وآينده رانيزبهترتأمين مي كند.تحمل مشكلات كنوني براي بشربسياردشوار است،بخصوص اگرباانديشه زوال ناپذيري آن همراه باشد. انتظارميگويد، هرچه زودتر اين اوضاع، برمي افتدو نظام صحيحي جايگزين آن مي شود. بدين گونه انديشه زوال ناپذيري بديهاوسياهيهارانفي مي كند.پس امروزبه اميد فردامي توان تنفس كرد،وزنده بود،وخود نيزازتلاش نياسود.وچون انتظار،به آينده اي پرعدل وداد،نويد مي دهد هم اكنون بايد به پيشبازآن شتافت، وشرايط آن آينده را به وجود آ ورد، زيرا كه شيعه، از پيشبازان كاروان فردااست وبايد باشد.چون به شيعه وعده شركت در دگرگون ساختن جهان را داده اند. پس لازمه انتظار راستين، توجه دادن نيروهاي مادي و معنوي است به سوي آنچه مورد انتظار است.
واين است معني انتظار:
انتظارمصلح موعود،عشق به دوچيزرادربردارد:1- عشق به عدالت 2-عشق به مجري عدالت. پس((....نه تنهاآدمي رابه اصلاح نفس خود وسايرين وادار مي كند، بلكه او را بر مي انگيزد به آماده ساختن مقدمات پيشرفت واموري كه موجب پيروزي مهدي گردد. ولازمه اين پيش بيني به دست آوردن هرچيزي است كه دراين زمينه نيازمند بدان مي باشد، از قبيل كسب معارف واطلاعات مربوطه به اين موضوع،به ويژه آنكه ميداندپيروزي اوبردشمنان،به وسيله اسباب عادي است نه وسائل غير عادي.....انتظار،نماينده وكاشف اين معناست كه شخص منتظر،دوستاراقامه عدل است وبرپاگشتن حق،وعملي شدن احكام خداي بزرگ،واجراي حدود،وبرقرارشدن هرچيزي برجايگاه صحيح آن،و رسيدن هرآدمي- بلكه تمام موجودات- به سرحد كمالي كه به خاطر آن آفريده شده اند.......انتظار علامت عاطفه اوست به هم نوع ودوست داشتن اصلاح امرهم جنسان خويش....))
وخلاصه آنكه،ركوداحتمالي راكه ممكن بوددرزمان غيبت به وجودآيد،وشيعه روزگار رابه سستي وخمودگي بگذراند،باعقيده وايده انتظارجبران كرده اند(يعني تزراميدانيد وتكليف روشن است و ميدان عمل هم باز، واين گوي و اين ميدان). اين كه اين همه روايات رسيده است كه ظهوروقت معيني ندارد،ودررواياتي آمداه است كه ظهورمثل پرتاب تيري است ازكماني، نيزروايات ديگركه مي گويد:((خداوند بزرگ امر مهدي را در شبي اصلاح مي كند )) و ديگر اخبار، همه براي همين است كه هميشه بيداري باشد و آمادگي، زيرا كه احتمال ظهور در هر زماني هست. با اين تفصيل، پس خصلت انتظار، براي بيداركردن حس مسئوليت مسلمانان خواب زده است، نه آسوده گذاشتن آنان!
امام باقر(ع) مي فرمايند:((آنانكه درگذرند، بي امام، چون مردم زمان جاهليت درگذشته اند يعني ازاسلام بي بهره اند.ومردم اگرامام خويش را نشناخته باشند معذور نخواهند بود. وآنان كه عمررا با شناختن امامت سپري كنند ديريا زود واقع شدن اين امر(ظهور مهدي) به زيانشان نخواهد بود.))
امام صادق(ع)درباره آيه(151سوره انعام)= ((آن روزكه برخي آيات پروردگارتو نمايان شود،ايمان كسي كه ازپيش ايمان نداشته وكار نيك نكرده است، سودمند نخواهد افتاد.)) مي فرمايند: منظور از آن روز كه چنين است، و جز ايمان پيشين و كار نيك قبلي چيزي سودمند نيست، هنگام خروج قائم منتظر(عج) است.))
ازاين گونه روايات، تكليف زمان غيبت معلوم مي شود،كه بايدايمان باشد وكارهاي خير،نه كه دست روي دست بگذارند،وبگويند مامنتظريم. واگرچنين شد،ايمان شخص، هيچ سودي ندارد. واصل فرج نيز بستگي به اين انتظاردارد. اگر به دقت بنگريم،انتظار فرج، خود همان فرج است. مگر نه اين است كه فرج، پايان افسانه دردناك زندگي است، وپايان سرگذشتهاي غمناك انسان، وفرا رسيدن دوران عدل، وگسترش اصول آزادي و مساوات، وحكومت قانون آسماني قرآن و.....
وانتظاراين آرمانها،خود به وجودآوردن آن است درحدامكان .واگراين، به مقياس جهاني مقدور نباشد - دست كم- به مقياس يك جامعه همان جامعه و كشوري كه مردمانش همه از منتظرانند مقدور است. وآياجامعه هاي ما بدينسان است؟ وآياماحالت انتظارجامعه موعود مهدي و دولت او را داريم؟!
دوران دولت مهدي، به تعبير قرآن، دوران((عبادصالح))است. يعني آنانكه صالحند وارث زمين مي شوند. وآياانتظاراين دوران، بدون به وجود آمدن عباد صالح، وصلاح وشايستگي، درست است، يا انتظاري است كاذب؟
مگر نه اين است كه ما به انتظار اين وعده(زمين را به بندگان صالح به ارث مي برند)
نشسته ايم،يعني وعده وارث زمين شدن وحكمگزاري برجهان اگرمنتظراين معنا هستيم وانتظاري راستين داريم،بايد نخست درزمره((عباد صالح)) درآييم،آنگاه طالب نويدي كه به آنان داده اند باشيم، زيراكه اين نويد رابه هركسي نداده اند. بلكه ازآن گروهي است كه اهل صلاح باشند.واگرجزاين باشد،آن روزگارهم،بازروزگارفساد وناشايستگيها است نه شايستگيها. اين است كه نخست بايد صالح باشيم. واين است ((كه خلقي كه در انتظارظهورمصلح به سرمي برد، بايد خود صالح باشد.))
امام صادق (ع) مي فرمايند:((كساني كه اين امرمسئله پيشوايي را شناختند، همان انتظارشان فرج است.)) معناي اين سخن بسيار عميق وعظيم و شورانگيز وتكليف آوراست.وحاصل،آن است كه كسي كه شناخت كه امام كيست و از انسان چه مي خواهد، بايد بدان تكليف قيام كند.هرروزكه خواسته امام عملي شد، همان روزفرج است ولودرسطح يك جامعه يا يك فرد.
نتيجه حماسه انتظار:
پس انتظاربه معني اميدوآمادگي براي آينده بهتر است،مثلا شخصي يگانه فرزندش بيمار شده، درانتظارسلامتي او به سرمي برد، يعني مي خواهد وضع موجود(بيماري) برطرف گردد، ووضع ديگري (سلامتي) جايگزين آن شود، بنابراين انتظارازدو بخش تشكيل شده:1- نابودي وضع موجود.2- جايگزيني وضع نيك و عالي به جاي آن.
بنابراين، انتظار يعني آينده نگري، وتلاش براي دگرگوني و انقلاب.
انتظار ظهور حضرت مهدي(عج)با توجه به انقلاب جهاني وعظيم وعميقي كه دارد، يعني آماده باش كامل، وزمينه سازي براي چنان انقلاب جهاني وعميق.
قطعاًََچنين انتظاري بايد در همه شاخه هاي رشدوترقي جريان داشته باشد،آمادگي سياسي،فرهنگي،اقتصادي،نظامي،اخلاقي و.... . به عبارت روشنتر؛ انتظار بردو گونه است:1- انتظار خام و بي مسئوليت.2- انتظار پخته و مسئوولانه. و در تقسيم ديگر:
1-انتظار مخرَب و اسارت بار2- انتظار سازنده و حركت آفرين.
انتظارخام: آن است كه به طور سطحي و روبنايي و موقت باشد، وتنها به دعا و گريه و الفرج الفرج كردن وجشن وشب شعروسخنراني وادعاهاي چو تبلي توخالي اكتفاشود.
انتظارپخته ومسئوولانه: آن است كه حركت بخش و با مسئوليت باشد، و موجب تلاش پيگيرانقلابي گردد ،انتظاري كه يار پرو باشد وحاصل كننده شيران روز وپارسايان شب باشد،انتظاري كه دشمن از فكر منتظرين به لرزه درآيد، وآري چنين انتظاري شرايطي داردكه بالقلقه زبان،تحصيل نمي شود.

امام صادق علیه السلام در یه حدیث خیلی مفصلی به زراره فرمودن :
«و ما من باک یبکیه الا وقد وصل فاطمه و اسعدها علیه و وصل رسول الله و ادی حقنا» هیچ کس برای امام حسین علیه السلام گریه نمیکند مگر اینکه با حضرت زهرا علیها السلام همدردی کرده و دل آن حضرت را خنک کرده، و آن حضرت را در گریه کردن بر امام حسین یاری کرده و با پیغمبر هم همدردی کرده و حق ما اهل بیت را ادا کرده است. هیچ بنده ای در روز قیامت محشور نمی شود مگر اینکه چشمانش گریان است مگر گریه کنندگان بر جدم امام حسین که آنها با چشمانی خندان و روشن وارد محشر میشوند، همه ی خلایق در حال عرضه شدن بر حساب و کتاب و نامه اعمال و پل صراط هستند اما گریه کنندگان جدم امام حسین در زیر عرش الهی و در زیر سایه عرش در کنار اربابشان امام حسین علیه السلام نشسته اند و با آن حضرت گفتگو می کنند و هیچ از سختی حساب و کتاب نمی ترسند. هنگامی که به آنها گفته میشود وارد بهشت شوید آنها خودداری میکنند و در کنار اربابشان امام حسین می نشینند و همنشیین با اربابشان امام حسین را بر بهشت ترجیح میدهند . تا اینکه حورالعین ها فرستاده ای را به بهشت می فرستند و به آنها پیغام میدهند که خدا ما را برای شما خلق کرده و ما مشتاق شما هستیم ولی آنها سرشان را هم بلند نمی کنند که ببینند که چه کسی و از طرف چه کسانی برای آنها پیغام آورده است زیرا همه سروری و بزرگی و آقایی را در کنار اربابشان حسین علیه السلام می بینند و همانا دشمنان گریه کنندگان امام حسین علیه السلام را وارد محشر می کنند در حالی که موهای پیشانی آنها را گرفته اند و بر روی زمین می کشند وقتی چشمشان به این درجه و مقام گریه کنندگان بر امام حسین علیه السلام می افتد این آیه را می خوانند که«ما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم» یعنی چرا ما امروز شفاعت کننده و دوست مهربان و دلسوزی نداریم.راستی که امام حسین رفیق خوب و دلسوزی برای ما توی این دنیا هست یه شعر خیلی قشنگی یادمه البته خیلی قدیمیه مال حدود هجده سال قبله ولی خیلی جالبه
آی عاقلا بیاین بیرون از خونه
ما را تماشا بکنین به ما میگن دیونه
از کوچیکیم تا به حالا یه دوست خوبی داشتم
به پای این دوست خوبم جوونیمو گذاشتم
اسم مقدسش دلو می لرزونه به قرآن
من چی بگم دیوونه هاش بهش میگن حسین جان
زينب عليهاالسلام؛ در زمره صابران
از جمله اوصاف حميده و اخلاق پسنديده، صفت جليله «صبر» است. عارفي ميگويد: هر که را صبر نباشد، به هيچ مقامي نتواند رسيد.»
هر کس به هر درجه و مقام رسيد، به واسطه صبر بود.(1) و هر که دست از دامن آن برداشت از کمالات محروم شده است؛ لذا حضرت علي عليه السلام فرمود: «الصّبر نصف الايمان.»(2)
و در روايت ديگري آمده است: «الصبر رأس الايمان.»(3)
صبر، سه مرتبه دارد: صبر بر مصيبت؛ صبر بر اطاعت حضرت حق، صبر بر ترک معصيت. و براي هر يک از اين مراتب، اجري وارد شده است. چنانچه در حديثي آمده است:
«قال رسولالله صليالله عليه و آله و سلم: «الصّبر ثلاثة(4) صبر عندالمصيبة و صبر عند الطاعة و صبر عند المعصية.
فمن صبر علي المصيبة حتّي يردّها بحسن عزائها، کتبالله له ثلاث مائة درجة، ما بين الدّرجة الي الدّرجة الي الدّرجة کما بين السّماء والارض.
و من صبر علي الطّاعة کتبالله له ستّمائة درجة؛ ما بين الدّرجة الي الدّرجة کما بين تخوم الارض الي العرش.
و من صبر علي المعصية کتبالله له تسعمائة درجة؛ ما بين الدّرجة الي الدّرجة کما بين تخوم الارض الي منتهي العرش»
(5)؛ صبر سه قسم است؛ صبر هنگام مصيبت، و صبر بر طاعت، و صبر از معصيت؛ پس آن که صبر بر معصيت کند، خداي تعالي براي او سيصد درجه واجب ميفرمايد، و ميان هر درجهاي تا درجه ديگر به اندازه ميان آسمان تا زمين است. و آن که صبر بر طاعت کند براي او ششصد درجه واجب ميگرداند، و ميان هر درجه تا درجهاي به اندازه فاصله زمين تا عرش ميباشد. و آن که صبر بر معصيت کند براي او نهصد درجه واجب ميدارد، مثل فاصله زمين تا انتهاي عرش.
اين مقامات براي صابرين مقرّر شده، ولي ميشود بعضي از صابران به واسطه امتيازات و خصوصيات در مقدار و کيفيّت «صبر»، اجر و ثواب بيشتري داشته باشند.
صبر سه قسم است؛ صبر هنگام مصيبت، و صبر بر طاعت، و صبر از معصيت؛ پس آن که صبر بر معصيت کند، خداي تعالي براي او سيصد درجه واجب ميفرمايد، و ميان هر درجهاي تا درجه ديگر به اندازه ميان آسمان تا زمين است. و آن که صبر بر طاعت کند براي او ششصد درجه واجب ميگرداند، و ميان هر درجه تا درجهاي به اندازه فاصله زمين تا عرش ميباشد. و آن که صبر بر معصيت کند براي او نهصد درجه واجب ميدارد، مثل فاصله زمين تا انتهاي عرش.
حضرت ايوب از جمله کساني بود که در زمان احاطه بلايا با کمال ثبات صابر بوده، ولي چون آن حضرت نهايت اين مقام را نداشت وقتي مسئله ناموس در ميان آمد، رشته صبر گسيخته و با عجز و ناله متوجه درگاه خداوند شده و عرض کرد: "و ايوب اذ نادي ربّه انّي مسّني الضّرّ و انت ارحم الرّاحمين."(6)
ولي وجود مقدّس امام حسين و حضرت زينب علهيماالسلام داراي کمال اين مقام بودند. ايشان در حقيقت يک روح در دو بدن بودند. حضرت سيّدالشهدا اين قدر صبر نمود تا جايي که در زيارت ناحيه وارد شده: «قد عجبت من صبرک ملائکة السّماوات»(7)؛ به راستي فرشتگان آسمانها از شکيبايي تو به شگفت آمدند.
و حضرت زينب عليهاالسلام در جميع مصايب، شريک برادر بود و در هر حال صابر بود.
صبر در مصيبت: هر کس محبّتش به هر چه زيادتر، مفارقت و جدائيش دشوارتر خواهد بود و چون حضرت زينب عليهاالسلام در اين عالم علاقه او منحصر به حضرت سيّدالشّهدا بود پس مفارقت او به اندازه علقه و وابستگي به او و صبر بر چنين مصيبتي، نهايت ندارد. و شاهد بر اين علاقه اين است که از همه زندگيش گذشت و همراه برادر شد و در شهادت دو طفل خود، ابداً گريه ننموده است! ولي در شهادت علي اکبر عليهالسلام، چون منظور نظر برادر بود، چنان متأثر شد که خود را گم نموده بود. ولي محبّت حسيني بود که او را منقلب نموده است.
صبر بر اطاعت: تمام لحظات عمر حضرت زينب عليهاالسلام در عبادت و اطاعت صرف شده و در همه اين حالات صابر بوده است.
صبر بر ترک معصيت: چون حضرت از به مقام عصمت رسيده بود از ترک گناهان مينمود.
پينوشتها:
1- بحارالانوار، ج 78، ص 45.
2- «شکيبايي يک نيمه از ايمان به خدا و پيغمبران و آخرت است» شهاب الاخبار، ص 55؛ جامع الصغير، ج 2، ص 113/ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 277/ شرح ابن ابي الحديد بر نهجالبلاغه، ج 1، ص 319/ المستدرک علي الصحيحين، ج 20، ص 446/ ارشاد القلوب، ص 127/ الدر المنثور، ج 1، ص 66.
3- کافي، ج 2، ص 87/ جامعالاخبار، ص 136/ بحارالانوار، ج 71، ص 67/ غررالحکم، ج 1، ص 21. «صبر، سّر ايمان است».
4- بحار الانوار، ج 1، ص 77/ کافي، ج 1، ص 91.
5- کافي، ج 2، ص 75/ جامعالاخبار، ص 135/ منتخب کنز العمال، ج 1، ص 208/ جامع الصغير، ج 2، ص 114.
6- سوره انبياء (21) آيه 83 .
7- بحارالانوار، ج 98، ص 240/ مصباح الزائر، ص 121 و 124.
منبع:
کتاب خصائص زينبيه، مرحوم سيد نورالدين جزائري، با دخل و تصرف
اسرار نام "زينب" عليهاالسلام
زينب يا مأخوذ از «زَنِبَ» است از باب «فَرِحَ» يعني فربه شد. و يا اين که به اصل خود باشد به معني درخت خوش بوي نيکو منظر،(1) و يا اين که "زين أب" بوده است، يعني زينت پدر. که به اعتبار همين معني، بعضي حضرت زينب عليهاالسلام را «زين ابيها» در مقابل «امّ ابيها» نام نهادهاند(2) و اين تعبير خالي از وجه نيست. و حذف «الف» در ظاهر به واسطه تخفيف يا کثرت استعمال بوده، چنان چه حکمت واقعي آن همانا اتصال معنوي و اتحاد حقيقي ما بين پدر و دختر بوده است.
براي دو معني اوّل که به معني "فربهي" و "درخت نيکو منظر" باشد نيز مناسبات عرفاني به نظر رسيده، چنانچه معني "فربهي" اشاره به اجتماع کمالات در حضرت است. چرا که فربهي از امور اضافيه است و نسبت به اجناس و اصناف و اشخاص فرق ميکند. پس فربهي حيوان به کثرت گوشت و پيه او است، و فربهي در اشجار کنايه از کثرت شاخ و برگ و ميوه است، و فربهي در انسان اشاره است به وفور صفات حسنه و اوصاف پسنديده در او؛ زيرا که کمال حيوان به کثرت گوشت و پيه، و کمال درخت به زيادتي شاخ و برگ و ميوه، و کمال انسان به اخلاق او است، و چون عقيله بنيهاشم داراي مجموعه صفات کماليّه بوده، به اين اسم شريف ناميده شد.
نام حضرت زينب عليهاالسلام بنابر پنج حرف که زين أب باشد بدين معناست:
«الف» اشاره به احمد؛ «نون» کنايه از حسن عليهالسلام؛ «يا» اشاره به حسين عليهالسلام؛ چون اين مخدّره از کمالات هر يک از پنج تن آل عبا نصيبي برده، لذا خلّاق عالم، خواست مقامات و کمالات اين مجلّله بر موجودات ظاهر و هويدا گردد که مردم به مقاماتش خبير و به شئوناتش بصير باشند؛ لذا خود اسمي براي او اختيار کرد که مظهر مقامات او باشد تا مردم او را بشناسند و به توسّلش تقرّب جويند و اين منقبت را نميتوان کم شمرد؛ زيرا که اين از خصايص خواصّ درگاه احديّت است و هر کسي به اين مقام محمود نرسد. و از جمله کساني که به اين خصوصيّت، مخصوص شده زينب کبري بوده است.
و اما مناسبت درخت نيکو منظر به آن مکرّمه نيز واضح است، چنانچه در کنايات و استعارات عرب آمده است که هر شخص بزرگ بلکه هر چيز نفيس را به شجر تعبير نمايند و تنظير آورند، چنانچه فرمود:
«انا و عليّ من شجرة واحدة.»(3)
و در آيه شريفه هم ميفرمايد:
«مثلاً کلمة طيبة کشجرة طيبة.»(4)
و چون آن حضرت، شخص بزرگ و فوايد حاصله از او بسيار، که از آن جمله ابقاي دين مبين و نگهداري ذراري و فرزندان سيّدالمرسلين و شفاعت گناهکاران است؛ لذا موسوم به «زينب» شد که به معني درخت خوشبويِ نيکومنظر باشد.
و بعضي گفتهاند که زينب به معني بلاکش باشد! چون معلوم بود که چه بلاها بيند و بسي مشقّتها متحمل شود لذا موسوم به زينب شد.
ولکن اجمال معاني ذکر شده همان زينت پدر بودن است چرا که دختري که داراي اين همه کمالات باشد نه تنها زينت پدر بلکه زينت عالم است و روا است که به وجود همچون فرزندي، مباهات نمايد و ديده عالم به چنين نفوس قدسيّه و انوار الهي روشن و منوّر است.
زينب چهار يا پنج حرف است:
«زا» اشاره است به مادرش زهرا، که بهره وافي از کمالات او به ارث برده است. «يا» کنايه از پدر بزرگوارش علي عليهالسلام است .
«نون» کنايه است از دو برادرش حسنين، چون قدر جامع بين آن دو بزرگوار نهايت مقامات است که مقام وصول باشد.
«با» کنايه است از جد بزرگوارش «النبيّ الامّي العربي».
اجمال معاني ذکر شده همان زينت پدر بودن است چرا که دختري که داراي اين همه کمالات باشد نه تنها زينت پدر بلکه زينت عالم است و روا است که به وجود همچون فرزندي، مباهات نمايد و ديده عالم به چنين نفوس قدسيّه و انوار الهي روشن و منوّر است.
و بنابر پنج حرف که زين أب باشد؛
«الف» اشاره به احمد؛ «نون» کنايه از حسن عليهالسلام؛ «يا» اشاره به حسين عليهالسلام؛ چون اين مخدّره از کمالات هر يک از پنج تن آل عبا نصيبي برده، لذا خلّاق عالم، خواست مقامات و کمالات اين مجلّله بر موجودات ظاهر و هويدا گردد که مردم به مقاماتش خبير و به شئوناتش بصير باشند؛ لذا خود اسمي براي او اختيار کرد که مظهر مقامات او باشد تا مردم او را بشناسند و به توسّلش تقرّب جويند و اين منقبت را نميتوان کم شمرد؛ زيرا که اين از خصايص خواصّ درگاه احديّت است و هر کسي به اين مقام محمود نرسد. و از جمله کساني که به اين خصوصيّت، مخصوص شده زينب کبري، بوده و در اين خصوص روايتي وارد شده است که ميفرمايد:
«در زماني که حضرت زينب عليهاالسلام به دنيا آمدند؛ پيامبر اکرم در سفر بودند. پس از تولد حضرت صدّيقه طاهره به اميرالمومنين عليهماالسلام پيغام فرستاد که چون پدرم در سفر است براي دخترت نام بگذار. آن حضرت فرمود: من بر پدرت سبقت نميگيرم، صبر فرماي که به اين زودي مراجعت خواهد نمود و هر نامي که صلاح داند مينهد. چون سه روز بگذشت رسول خدا مراجعت فرمود و به جهت آن که هر گاه از سفر مراجعت ميکردند اول به خانه حضرت زهرا ميرفتند؛ به سراي عصمت کبري در آمد.
کمال حيوان به کثرت گوشت و پيه، و کمال درخت به زيادتي شاخ و برگ و ميوه، و کمال انسان به اخلاق او است.
حضرت علي عليهالسلام خدمت آن حضرت عرض کرد يا رسول الله! حق تعالي جلّ و علا دختري به دخترت عطا فرموده است برايش نامي تعيين کنيد.
فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من هستند لکن امر ايشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحي ميباشم. در اين حال جبرييل نازل شد عرض کرد: يا رسولالله! خداوند سلام ميرساند و ميفرمايد: نام اين مولود را زينب بگذار، چرا که اين نام را در لوح محفوظ نوشتهايم.
پيامبر اکرم صليالله عليه و آله و سلم قنداقه آن مولود گرامي را طلبيد و به سينه چسبانيد و بوسيد و نامش را زينب نهاد و فرمود: وصيّت ميکنم حاضرين و غايبين امّت را که اين دختر را به حرمت پاس بدارند. همانا وي به خديجه کبري شبيه است.»(5)
پينوشتها:
1- لسان العرب، ج 6، ص 88.
2- المناقب، ج 3، ص 357.
3- کنوز الحقايق، ص 155/ کنزالعمال، ج 6، ص 154/ و مضمون آن در ذخائر العقبي، ص 16/ مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 160/ و ج 2، ص 241/ الدر المنثور در ذيل آيه شريفه (و في الارض قطع متجاورات و جنات من اعناب) الخ.
4- در سوره ابراهيم آيه 24: (الم تر کيف ضربالله مثلاً کلمة طيّبة کشجرة طيبة).
5 - ناسخ التواريخ (حضرت زينب عليهاالسلام) ص 44.
منبع:
کتاب خصائص زينبيه، مرحوم سيد نورالدين جزائري، با دخل و تصرف





